لنگ کفشی در بیابان نعمت است.

و تنور را نشاندیم آنهم با راهنمای قاسم هزاره (کاظمی) که نانوا بود، با تعداد بیست نفر در این منطقه مستقر شدیم که از آن روز نان های بقیه‌ی پایگاه‌ها را نیز پخت می‌نمودیم که بیشتر شان از بردران اهل سنت‌ما بود در آن روزها ما فقط مقداری جو داشتیم و آن را می‌پختیم و مي خوردیم که این وضع به درازا کشید تا جای که اکثر بچه ها اسهال خونی شدند! پایگاه را که شامل یک نماز خانه و یک پیره دار و یک سنگر بود ساختیم، بچه‌های در آن روزها با ما کار می‌نمودند که شاید در خانه‌های شان یک لیوان آب را به دست پدرش نداده بودند، ولی در آن جا با ما کار می نمود و سنگ و گل ریگ را با پشت می کشید.!  بعدها پایگاهی هم در چشمه نصرت درست نمودیم و خیمه‌ی زدیم، آقای بنایی به من مأموریت داد که آنجا باشم و مسئولیت پایگاه را به عهده داشته باشم، البته قبل از من هم به بچه های دیگری پیش نهاد ماندن در چشمه نصرت شده بود که کسی قبول نکرده بود، البته این پایگاه قبل از کمینی بود که ما در همبن منطقه خوردیم. 
بعد به من مأموریتی داده شد که با نماینده‌گان سازمان ملل بروم هرات، در جمع آنان یک داکتر فرانسوی هم بود که درین مأموریت  بیست و شش نفر بودیم، از منطقه شکیبان حرکت نمودیم رسیدیم به زنده‌جان و از آنجا به غوریان، ساعت ده صبح شد که از غوریان حرکت کردیم تا رسیدیم به سر «چاه دو برار» در سر چاه پائین شدیم و سرو صورت خودمان را  شستیم و مقدار کلوچه که از غوریان گرفته بودم بین بچه ها تقسیم نمودم، دیدم جیپ‌های از طرف مرز آمد، سئوال نمودیم از وضعیت راه گفتند: امن و امان است و خبری نیست همین کلوچه‌ها هنوز از دهن بچه‌ها پائین نرفته بود که دیدیم از مقابل چیزی حرکت می‌کند و به سمت ما دارد می‌آید یکی می گفت: تانک است و دیگری می گفت: جیپ است تا نزدیک شد دیدیم که تانک است، ایستادم بچه‌ها را پائین نمودم گفتم: به خلاف حرکت تانک بروید تا این ها حرکت نمودند، دیدم که تانک مسیرش را تغیرداد آمد درسمت بچه‌ها آنان را حلقه نمود، بچه‌ها مجبور شدند به سمت دیگر حرکت کنند در همین گیر و کش بودیم که راکت‌چی، تانک را هدف گرفت، ولی شلیک نکرد چون که مرمی را خوب جاه نه انداخته بود، من بلند شدم که پشت ده شکه بنشینم و آن را آماده کنم هنوز خوب ایستاده نشده بودم که کمرم سوخت و افتادم، متوجه شدم که از ناحیه کمر مجروح شده‌ام، همین که افتادم، اقای بنائی آمد و گفت بلند شو که بریم این جا جای ایستادن نیست! گفتم من مجروح شدم بچه‌ها به طرف تپه رفتند، من بالای تایر موتر نشسته بودم، دیدم یک تانک آمد نزدیک و لوله اش را خوب آورد پائین بگونه‌ی که اگر شلیک می‌کرد پودر می‌شدم مثل که یکی به من گفت: بچه این جا جای ایستادن نیست باید بروی پائین، نیم خیز شدم که کفشم از پایم در آمد، چون خون های زخم کمرم کفش هایم را پر از خون کرده بود! باپاهای برهنه بالای خارهای مغیلان خودم را در حدود یکصد متر از موتر دور کردم که توپ تانک صداکرد به طرف موتر، نگاه کردم دیدم که موتر معلوم نمی شود، کمی دور تر شدم، متوجه‌شدم که تانک به سمت من دارد می‌آید، آنقدر نزدیک شده است که اگر می خواست می توانیست من را بردارد، یک نگاهی به پشت سرم نمودم، دیدم که موتر سالیم است متوجه شدم که توب تانک از موتر رد شده است و یک گروپ از بچه‌ها به سمت دیگری در حرکت بود، تانک یک توپی به وسط بچه ها شلیک کرد، عجیب اینجا بود که احدی از بچه ها مجروح سطحی هم نشدند، راکت چی دومرمی زد یکی پیش تانک خورد و یکی هم پشت سرش، تانک برگشت، من قنداق تفنگ را باز نمودم مثل عصی لنگان لنگان به طرف تپه حرکت نمودم، هنوز سر تپه نرسیده بودم که یکی از بچه ها آمد نزدیک گفت: خان آقا آمدی؟ گفتم آمدم، ولی مجروح شده‌ام، هنوز دردی را حس نمی کردم، ولی کفش هایم پر از خون شده بود، زیر بغلم را گرفت کشان کشان برد یک کناری گذاشت، دولتی‌ها از تانک پیاده شدند و موتر را پس و پیش کردند یکی پشت فرمان نشست موتر را روشن کرد و گاز داد با خود برد، بالاخره نزدیک های شب شد من را خواباندند و کوله‌های مرمی‌های راکت را دور و برم چیدند و سه تا از برادران  رزمنده مثل: آصف و غلام محمد آهنگر و امین بچه شیخ، کنارم ماندند،  بقیه بچه‌ها رفت به طرف دهنه کمرکلاغ که این برادران چهارده ساعت پیاده روی می‌کنند تا به دهنه‌ی کمرکلاغ می‌رسند. من و بچه‌ها تا صبح آنجا بودیم و یک پتو را در کمرم بسته بودند و زخم کمرم کم کمی خون ریزی داشت،  صبح شد خیلی تشنه شده بودم به بچه ها گفتم بروید از چاه دوبرار(برادر) آب برون کنید و بنوشید برای من هم بیاورید، اینها رفتند، ولی چاه را پیدا نتوانستند آمدند گفتند ما نتوانیستیم چاه را پیداکنیم گفتم من تا نیم ساعت و چهل دقیقه‌ی می توانم با شما بیایم، بالاخره حرکت نمودیم بعد از مدتی راه رفتن چاه آب را  پیدانمودیم بچه‌ها با «لنگ کفش» آب از چاه بیرون می‌کردند و می نوشیدیم، آب خیلی بدمزه‌ بود بچه ها پوست های انار پیدا کرده بودند از همان کمکم می خوردیم تا اینکه راه افتادیم، قبل از راه افتادن مهمات را از قبیل نارنجگ و مرمی و تفنگچه هرچه داشتیم بین دستمالی گذاشتیم، در  جای که نشانی کرده بودیم زیر خاک نمودیم و به طرف سرک عمومی راه افتادیم، همین طور که می‌آمدیم صدای غور غور موتر به گوش رسید، بچه‌ها می خواستند این طرف و آن طرف بروند، من گفتم نه همین سرک را رها نمی‌کنیم یکی از بچه‌ها شال چریکی در گردن داشت آن را گرفتم به مجرد که موتر را مشاهده نمودم  شال را تکان دادم وقتی که نزدیک آمد دیدم یک چیپ است و یک هشت سلندر از بچه های حزب حرکت اسلامی، رفته بودند غوریان و از آنجا بر می گشتند وقتی که ما را دیدند از موتر های شان پائین شدند و مارا در بغل گرفتند و گفتند از دست ما چه خدمتی می‌آید؟ گفتم فقط جیپ تان را با دو سه نفر نیرو به ما بدهید تا ما را در مرز برساند، جیپ را با سه نفر نیروی تازه نفس به ما دادند، بچه‌ها را گفتم شما جلو بروید وقتکه دیدید خبری نیست دستمال را تکان دهید تا ما حرکت کنیم به همین منوال به حرکت مان ادامه دادیم، زمانی متوجه شدم که از مقابل ما خاک و دولختی می‌اید ایستادیم، دیدیم خاک و دولخت نزدیک شد و ما هم حرکت نمودیم بعد از راه افتادن دیدم این خاک و دو لخت بر می‌گردد  و از ما دور و دورتر می‌شود آن زمان متوجه شدم که تانک نیست تا رسیدیم به پوزه سوخته، متوجه شدیم که خاک و دولخت‌ها از موتر خود ما بوده است که می خواسته بیاید به دنبال ما وقتی که ما را دیدند همه خوشحال شدند و شادیانه زدند و بعد من را سوار تیوی‌تای چهار هزار نمودند و به مرز رساندند دیدم که همان داکتر فرانسوی در مرز است همان داکتر پایم را پانسمان نمود و بعد توسط همان تیوتای چهار هزار به مشهد مقدس انتقالم دادند. 

ماما حسن نصف شهر

خان, افراد دیگری هم در هرات سکونت داشتند که اکثر آنان زمین های کشاورزی زیادی داشتند که به عنوان ارباب یا خان خطاب می شدند. از آن جمله می توان افرد زیر را نام برد:
1-حسین علی خان, در ولسوالی «اوبِه» که جوی آبی  فعلا هم به اسم آن معروف است بنام جویی حسین علی خان, به اندازه به قوم هزاره دلسوز بود که اصرار داشت زمین های شان را به این قوم قسطی بفروشد.
2-کفتان علی خان جاغوری که پیما نکار ساختن سرک (جاده) سوزک تا میمنه بوده است که حاکم وقت به پاس خدمات شان ده جریب زمین کشاورزی در « بُزدنک» که از دِهات مربوط به ولسوالی انجیل می باشد, هدیه می دهد.
3- ماما حسن نصف شهر, دادن لقب « نصف شهر» به این شخص از خود داستانی دارد و آن اینکه در آن زمان افرادی تنومند, قوی هیکل, چاقو کش, سخی خصلت و باغیرت را که چشم بد به ناموس و مال مردم نداشتند و تعدادی هم  نوچه »(جوانانی شبیه خودش) بدنبال داشت,  به آن شخص « بزن بهادر » می گفتند که معمولا هر منطقه ای یک بزن بهادر وجود داشت که امنیت آن منطقه را از هر جهت به عهده داشتند.
منطقه پایین آب « بزن بهادرش» ماما حسن نصف شهر بود که با نوچه های شان نصف شهر هرات را حریف بود ( که یکی از نوچه هایش را بنده می شناختم بنام ماما حفیظ کارته ), لذا  « بزن بهادرهای » مناطق دیگر شهر به او لقب نصف شهر را داده بودند. 
این شخص به اندازه قوی بود  که در حدود 1330 ش, مرحوم میرزاخان  وقتی که منزل مسکونی اش را  که فعلا بنام تکیه میرزا خان معروف است, وقف تکیه و محل برگذاری مراسیم دینی و خصوصا عزا داری امام حسین (ع) کرده بود, به دلیل خفقان و تعصب های کور آن زمان,  برای چنین مراسیمی از طرف پیروان مذاهب دیگر و چه بسا خود دولت, مزاحمت های به وجود می آمد, وقتی که میرزاخان این عمل نیک و خداپسندانه را انجام می دهد, امنیت تکیه و مردم که در مراسیم سوگواری شرکت می نمودند,  به عهده ماما حسن نصف شهر می گذارد. و تکایایی دیگری نیز امنیت اش به عهده ماماحسن نصف شهر بود مثل تکیه حاج نظر و تکیه مسگرها و .... 
آری, ماماحسن نصف شهر با یاوران شان در تمام تکیایی مذهبی هرات از طرف مردم منطقه حمایت می شد و او هم برای محافظت از مردم و عنعنات مذهبی مردم شان جانانه می ایستاد, از جمله افراد سرشناسی که از ماماحسن نصف شهر را حمایت می کرد مرحوم باب الدین خان بود که شخی شخیص و در دستگاه دولت هم از جایگاه خاصی برخوردار بود. سر انجام ماماحسن نصف شهر در دیار غربت به سن 105 سالگی در یکی از دهات چناران داعی اجل را لبیک گفت, روحش شاد و یادش گرامی باد.    

راوی حاج جمعه خان قلندری

مقدس مآبی پیامدهای آن

لذا، روشنفکران هزاره اولین بار در زمان ریاست جمهوری بنی صدر در ایران، بنام جبهه مستضعفین خلق افغانستان که شاخه نظامی برون مرزی مجاهدین خلق ایران بود، با اسلحه های ( ام یک ) و ابر کوتهای آلمانی و چکمه های نظامی و بعضی امکانات دیگر، وارد افغانستان شد و در بامیان پایگاه زدند و تعدادی از جوانان را از هرقوم و قبیله ای جمع آوری می کردند و توسط مربی های کارکشته و آموزش دیده در ایران، به آموزش نظامی و فرهنگی آنان می پرداختند که خیلی موفق بودند، امکانات نظامی را در بین مردم پخش می نمودند.
متأسفانه وقتیکه اسم و نام و فعالیت های این جبهه داشت اوج می گرفت، احزاب دیگر هم شکل گرفت و موضع گیری های منفی علیه این جبهه توسط عالمان دینی، مبنی بر اینکه اعضاءاین جبهه مسلمان نمی باشند و ولایت فقیه را قبول ندارند ووو.. آغاز شد، در نتیجه این جبهه بر چیده شد و اعضای آن متواری گردید و تعدادی به دیگر احزاب پیوستند. همین عالمان دینی و پیروان ولایت فقیه! در جنگهای داخلی، سردمدم داران جنگهای بودند که بیش از صدها جوان بی گناه را بکام مرگ فرستادند.
تنظیم دیگری که توسط خشکه مقدسان بی درد و مرتجع شکست خورد، برنامه توضیع تسلحات نظامی برای مردم هزاره توسط تنظیم نسل نو هزاره از پاکستان بود که در رأس آن حاجی برکت قرار داشت، شخص ایشان با مسافرتهای که در مناطق مرکزی داشت و با جزب نیروهای مفید و اجتماعی بیشتر اربابهای مناطق، بناشد که اسلحه و مبلغ پولی بیاورد توضیع نماید این فعالیت را شروع نمود که درین راستا باز گرگهای خفته به لباس و مسلک آخوند های خشکه مقدس بیدار شدند و شروع نمودند به تبلیغات سؤ و اینکه اسلحه گرفتن از این تنظیم حرام است چون اینها پیروان مکتب ماؤ هستند و صدها برچسبی که خود شان هم نمی دانستد که چه می جوند

ادامه نوشته

فراموشی شب زفاف

آن زمان پسرم عبدالرازق یک و نیم سال عمر داشت، بعد از اسکان خانواده در جمهری اسلامی ایران برگشتم در افغانستان بعد از فوت پسرم خداوند سه تا دختر دیگر به من عنایت فرمود.
هرموقعی که از جبهات بر می‌گشتم پدر و حاج عمویم به من پیشنهاد ازدواج مجدد می‌نمودند، ولی من از زیر بار این مسئولیت شانه خالی می‌نمودم، روزی حاج عمویم که پدر زنم هم می‌شود، آمد به پدرم پیشنهاد نمودکه برو مقداری از ملک کشاورزیم بفروش و عبدالخالق را دامادکن!
من اکثر موقع در جبهات به سر می‌بردم، روزی از روز های سال 1362ش، مرحوم سید کاظم از ایران آمد با خنده گفت شرینی بده که حاج بابایت شما را داماد نموده است! باورم نمی شد به شوخی گرفتم، دیدم جدی حرف می‌زند و سوگند می‌خورد که من را حاج بابایت فرستاده که شما را به ایران ببرم تا عروسی شما را باهم بخوریم، دیدم مرحوم سید کاظم یک پاکت شکلات را از کیسه‌اش در آورد و به بچه‌ها تقسیم نمود که این شرینی عروسی حاج بابو(حاج عبدالخالق رضایی که بچه‌های جبهه به او لقب بابو را داده بود) است.
بعد از مدتی رفتم در ایران همین که از راه رسیدم، دیدم که عروسی را به راه انداختند من به اندازه تحت تأثیر قرارگرفته بودم که نمی توانستم سئوال کنم دخترکی را برام گرفته اید؟ بالاخره فهمیدم که دختر عموی دیگرم را که بیشتر از ده سال نداشت، برایم گرفته است که با من هجده سال تفاوت سنی داشت!! در شب عروسی ماجرای عجیبی به وجود آمد! آن اینکه در همان سال اختلا‌ف‌های جزئی بین حزب‌الله و شوراهای مردمی بوجود آمده بود، شب عروسی وقتی که غذا را خوردیم با حاج قاری رفتیم در جلسه‌ی که در این رابطه برگذار کرده بودند جلسه هم در پیچ تلگرد بود، جلسه طولانی شد به حدی که داشتم به خواب می‌رفتم یک دفعه دیدم حاج قاری با بالیشتی زد به شانه‌ام، گفت داری می‌خوابی در حالی که عروس در حجله منتظر شماست! همه خندیدند ساعت حدود دو شب بود، بعد یکی از بچه‌ها را گفت حاجی را برسانید خانه‌اش. موقعی به خانه رسیدم که همه خوابیده بود، جزء مادرخانمم که داشت گریه می‌کرد! گفتم آخر چرا گریه می‌کنی؟
در جوابم گفت آخر مادر، این شب، شب زفاف شماست شما حالا می‌آیی؟ این چه آمدنی است؟ زن‌ها همه رفته اند به خانه‌هایشان، گفتم: مادر جان جلسه‌ی مهم بود چیزی نشده حالا آمده‌ام در خدمت شما هستم که فعلا از این همسرم چهارتا فرزند دارم.
آری، این بود ماجرای شب عروسی یک رزمنده‌ی که در حقیقت با تفنگ و سنگرش ازدواج نموده اسست و به ازدواج های ظاهری اهمیت نمی دهد !!      
 ما با الاغ اسلحه می‌آوردیم !
بعد از پیروزی در زمان حکومت برهاندالدین‌ربانی، در حالی که جیک‌تورن اسماعیل خان والی هرات بود و مناسباتش با حزب الله خوب نبود و به دنبال بهانه‌ی بود که از آن طریق بچه‌های حزب‌الله را آزار و اذیت نماید تارخ 29/9/1373 بود که در مسجد رضایه واقع درغور در واز بودم که در کنارم حاج غلام محمد نظری، حاج جمعه گل و نور احمد جبرئیلی بودند خوابیدیم در خواب دیدم که شخصی آمد من را گرفت و خیلی فشارم داد! صبح که از خواب بیدار شدم فوری‌کیسه‌های لباسم را از مدارک و اسناد خالی نمودم تفنگچه مکاروفم را هم از کمرم باز نمودم، حاج رحیم گفت چه شده ؟ گفتم خوابی دیدم، لذا این مدارک را باید از خودم دور نمایم، همین گونه صحبت می‌کردیم متوجه شدم شخصی در حالی که دستمال به سرش انداخته، دارد درب را می‌کوبد، خودم بلند شدم که درب را باز کنم از مسجد بیرون شدم دیدم مجیدخان مدیر استخبارات قول اردو از جیپ پائین شد و دستم را گرفت و گفت: حاج بابو بفرمائید به موتر بالا شوید، همین را که گفت خودم بدون سئوالی به جیپ بالا شدم، دیدم حاج  جمعه گل هم به موتر بالا شد و گفت من نمی گذارم حاجی بابو را تنها ببرید، دیدم تفنگچه مکاروف هم در کمرش است ما را بردند در قول اردو در اتاقی نشستم و سئوالی از من نکردند، بعد از مدتی دیدم کسی آمد و گفت: حاج بابو اگر اسلحه داری به دولت تحویل بدهید گفتم من اسلحه‌ی ندارم که به دولت تحویل بدهم بعد از لحظه‌ی حاج جمعه گل را برد در اتاق دیگری، دگروال قادر خان مدیر مالی را پنج روز قبل از من گرفته بودند که آن را هم در همین جاآورده بودند، بالاخره من را در اتاق انجنیرحسن‌خان بوردند، خلبانی به جرم اینکه لحظه‌ی هلی‌کوبتر اسماعیل خان از پیشش تکان خورده بود، آن را آورده بودند زندان، بنده را هم در همان اتاق بردند، دیدم انجنیر حسن خان از جابلند شد و گفت رهبرم را هم آوردند، البته مناسبت‌ ما با ایشان خیلی خوب بود، موقع خواب حسن خان دو تا پتوی نوی را برام آورد، بعد از دوازده روز آمدند بنده را بردند بیرون وقتی که بیرون شدم دیدم مقدار زیادی اسلحه را کنار هم چیده اند،  به من دستور داد یک دوری اطراف اسلحه‌ها بزنید، متوجه شدم که فیلم می‌گیرند، بعد از شش روز دیگر آمدند من را بردند بیرون، سوار موتر دوکابنه سفید نمودند هردو معاون استخبارات قول اردو هم در کنارم نشستند. من را آوردند در دفتر استخبارات، دیدم اسماعیل خان همان جا نشسته اند از جای خود بلند شد و دستم را گرفت و صورتم را بوسید، نشستیم  مدیر قول اردو عمرو خان، مدیر استخبارات قول اردو باهم به پشت سر ما نشسته بودند. یک دفعه اسماعیل خان به من رو کرد گفت: بابو اسلحه ها را چرا تحویل نمی‌دهی ؟ تحویل بدهید چه بکار آید؟ گفتم آمیر صاحب اسلحه کجا بود و من کی اسلحه داشتم؟ هرچه اسلحه داشتم زمان مبارزه با روسها به مجاهدین دادم، گفت: من تنها در مله‌دان و سرکوچه بیش از پنج موتر اسلحه دارم! گفتم آمیر صاحب، شما از پاکستان اسلحه با موتر می‌آوردید ولی ما با الاغ اسلحه می‌آوردیم شما چگونه خود را با ما مقایسه می‌کنید؟ بعد گفت همان مخابره‌ی که یک لگ دالر قیمت داشت تحویل بدهید، گفتم آمیر صاحب، حزب الله یک قومندان نداشت بلکه دها قومندان داشت که حالا در قبرستان‌ها خوابیده اند، بروید از قبرستان‌ها سئوال کنید.! این حرف‌ها را گویا فرشته‌ها به دهنم می‌داد، چون اصلا به اینگونه سوالات فکرنمی کردم تا جواب آن را به ذهنم آماده نمایم، بعد گفت: حاج بابو گوشت لندی دارید؟ گفتم آه که داریم حرکت کردیم از اتاق بیرون شدیم، دیدم چندین موتر با تعداد تقریبا 30 عسکر هم در بین موتر ها نشسته اند، حرکت کردیم من از فوت حاج حسین علی عمویم خبرنداشتم که ده روز بعد از گرفتن من فوت شده بوده، تا رسیدیم به خانه همین که در خانه نشستیم مادر حاج رحیم را صدانمودم گفتم: سه چهار من گوشت لند بارکن، معاون استخبارات از داخل اتاق صدا زد: حاج بابو به غذا نمی نشینیم می‌رویم، رفتم داخل خانه همین که نشستم دیدم که به قرآن خواندن شروع نمود و فاتحه دادند من هنوز نمیدانم قضیه از چه قرار است، از خانه بیرون شدند یکدفعه اسماعیل خان صدا نمود بابو یک بل و کلنگ به ما بده گفتم: برای چی؟ گفت می گویند همین جا یک صوفی است گفتم بیائید سرگردان نشوید آن چاهی که می‌گوئید دربش از این جا است!  دربش را باز کردم از باب شوخی گفتم این جا پر از مین است مواظب باشید! یک عسکر تا شد و گفت چیزی نیست دیدم یک عسکر دیگری هم تا شد. بعد جلو تر رفتند گفتند این جا که چیزی نیست گفتم: این صوف ها را شوروی‌ها خالی نتوانستند ولی همین کافران مسلمان نما خالی کردند. بعد از خانه بیرون شدند و رفتند و من داخل خانه شدم مسئله فاتحه را سئوال نمودم گفتند: آری حاج ارباب حسین علی عمویت فوت کرده است.

راوی الحاج بابوعبدالخالق رضایی

خاطره مرگ بار

چونکه کوچک و سبوک پا بودم در حال دویدن یک لحظه متوجه شدم در جلوی ماله قرار گرفته ام پدرم هر چه داد زد که فرزندم بیا کنار, ولی من توانایی انتخاب را نداشتم و به رو افتادم و ماله از رویم گذشت! این وحشت ناک ترین خاطره ای بود در دوران کودکی ام, که هیچ وقت از یادم نمی رود.
در سال 1334 به هدف کشتمندی بهتر در ولسوالی انجیل هرات  قریه « نوبادام» کوچ نمودیم, پدرم کشتمندی زمین های حاج حبیب الله و میر مند علی شاه افشار را گرفت, تا سال 1341 در این قریه بودیم  که در این منطقه بنده به سنی بودم که باید مکتب می رفتم, ولی از آنجایکه کل منطقه « نوبادام » با دهات اطراف اش  بیش ازهزار و پنجصد خانه بود و یک مکتب داشت بنام « ساوه » که  این مکتب تا منطقه ما بیش از دو ساعت راه بود, لذا نتوانستم مدرسه بروم و از نعمت سواد خواندن و نوشتنم محروم ماندم.  بعد در قریه ای بنام «پرک» هجرت نمودیم, در این قریه بود که برادر چها ساله ام را بنام محمد علی از دست دادم.

خاطره از حاجی قلندری.

گل آقا

گل‌آقا

: سر پایت به اندازه چهار سانت سیاه شده است؛ هرچه زود تر باید خودعمل شود، بلا فاصله آقای شکیبی نوبت عمل در بیمارستان امام رضا(ع) بخش صوانع گرفت، آماده عمل شدم و قتیکه داشتند به اتاق عمل انتقالم می‌داند، غربت عجیبی به من دست داده بود، از خانواده و اقوام نزدیک کسی نبود که  این احساس تا زمان مرخصی از بیمارستان در دلم جاه خوش کرده بود،
وارد اتاق عمل شدم، دکتر بیهوشی آمد که وظیفه‌اش را انجام بدهد، با مهربانی شروع نمود به حرف زدن که چکاره هستید و شغلت چی می‌باشد و کجا مجروح شده اید؟ در آخر گفت: یک نفس عمیق بکش، نفس کشیدن همان و بیهوشی همان، تقریبا بعد از چهار ساعت در حالی که روی تخت بخش بیمارستان بودم به هوش آمدم، ولی درد شدید در ناحیه پاه و سرم احساس می‌نمودم، آقای شکیبی که بالای سرم ایستاده بود، با لبخند و مهربانی گفت: حالت چطوره؟ گفتم خیلی درد دارم، پرستار را صدا زد، پرستار آمپول مسکین تزریقم نمود، کمی درد ساکت شد.
در کنار تختم مجروحی بود از خوزستان فامیلش عزیزی بود که جفت پایش از بالای زانو قطع شده بود وقتی که اورا دیدم، کمی به زندگی امید وار شدم، چون یک پایم آنهم از زیر زانو قطع شده بود، ولی او دوپاه نداشت! به یاد آن حرفی افتادم که شخصی از اینکه کفش نداشت ناراحت بود، ولی در خیابان شخصی را دید که جفت پاه نداشت؛ هر روز به مجروحین افزوده می‌شد، چون جنگ حکومت جمهوری اسلامی ایران و دولت کمونیستی عراق، به اوجش رسیده بود؛ روز های ملاقاتی فقط صوفی ذبیح‌الله و گاه گاهی هم از بچه‌های جبهه، به ملاقاتم می‌آمدند، ولی اکثر روزها ملاقاتی نداشتم، مثل آن مجروح خوزستانی ملحفه را روی سرم می‌کشیدم و شروع می‌نمودم به گریه کردن، اینطوری عقده دلم را خالی می‌نمودم.
روزی در این حال بودم که نا گاه ملحفه از بالای سرم برداشته شد، دیدم شهید سیدمحمد سجادی است، با تعجب گفت آقای کریمی داری گریه می‌کنی چرا؟ این مقام که داری خیلی‌ها آرزوی آن را دارد آخر شما شهید زنده هستید، با این حرف‌ها و خیلی از حرف‌های ارزنده‌ی دیگر، تصلایم داد واقعا حرف‌های آن شهید به زندگی امید وارم نمود، چند بار  به ملاقتم آمد، بعد از آن روز دیگر گریه نکردم، چون دوست عزیز و مهربان دیگرم، ابراهیم شریعتی شب‌ها اکثر موقع با من بود، نمی‌دانم که نگهبان جلو درب را چگونه راضی می‌نمود!؟ و قتیکه می‌آمد انواع میوه و بستنی با خود می‌آورد، دوشب در میان موهای سر و پای سالمم را، خودش شست و شو میداد.
آری، معمولا بعد از سیزده روز بخیه‌های زخم را، یک در میان می‌کشد، ولی وقتی که بخیه‌ها را کشید پرستار با تعجب گفت: چرا زخم دهن باز نمود!؟ باید می‌گرفت! دکتر بخش را خبر نمود، دکتر زخم را دید گفت: دیگر بخیه‌ها را باز نکن باید هر روز زخم پانسمان و کاملا شستشو شود. سر پرستار صفری که شخصی سالکرده و خوش اخلاق و مهربان بود، هر روز پایم را پانسمان می‌نمود، بهبودی پایم به طول انجامید، چون زخم عفونی شده بود، بیش از یک ماه در بیمارستان ماندم، در روز‌های که در بیمارستان بودم دو مرنبه، خانم گل‌آقا به ملاقاتم آمد و از من قول گرفته بود که بعد از مرخصی در منزل ایشان بروم و تا بهبودی کامل آنجا باشم.
خلیفه محمدرفیق معروف به (گل‌آقا) که شخصی کم حرف و مهربان و قوم دوست بود، وقتی که از مسافرت افغانستان آمد خیلی خوش‌حال شد که در منزل ایشان هستم، چون که دختر برادر گل‌آقا! همسر پسر عمویم می‌باشد، برای اینکه احساس غربت و بیگانگی نکنم و راحت باشم به من گفت: آقای شیخ آدم ها که سرخانه نمی‌تواند با دیگران خویشاوند باشد و پیمان دوستی بی‌پیوندند، همین که پسرعموی شما آقای دکتر جمعه‌خان کریمی داماد برادرم می‌باشد، من هم شما را به همان اندازه دوست دارم، بنا بر این در این خانه راحت باشید فکر کنید این کلبه مال خود شما می‌باشد.
واقعا صادقانه حرف می زد، با وجودیکه وضع مالی خوبی نداشت، سعی می‌نمود مقوّی ترین غذا را برایم فراهم نماید، خانم گل‌آقا که زنی سالکرده‌ی بود بی‌نهایت مهربان بود و بنده را برادر خوانده بود و من اورا خواهر می‌گفتم، با کمال محبتی برادرانه، به وضعم می‌رسید، روی بسترم آب گرم می‌آورد تا دست و صورتم را بشویم و هفته یک‌بار خودش با کمک پسر بزرگش ابراهیم جان، سرو پایم را می‌شست، روز در میان صوفی ذبیح‌الله می‌آمد زخم پایم را پانسمان می‌کرد، کم کم دوستان طلبه و اقوام دیگر به ملاقاتم می‌آمدند، خانم گل‌آقا با صبر و حوسله از ملاقات کنندگان پذیرایی می‌نمود.
گل‌آقا، خودش خیاط بود، در کوچه شلوغ گلشهر یک مغازه کوچک خیاطی داشت، در عین حال خویشتن دار و قوم دوست بود، شبی نبود که از مغازه بیاید و انار برایم نیاورد، خانمش انارها را دانه می‌نمود و مثل یک خواهر دلسوز با قاشوق، دانه‌های انار را به دهنم می‌گذاشت؛ محبت و دلسوزی‌های گل‌آقا و خانمش، به حدی بود که بچه‌های شان به من حسودی می‌کردند.
آری، بنده یک ملاقات کننده همه روزه داشتم پیرمردی که گل‌آقا و خانواده اش او را مستری‌کاکاه صدا می‌نمود، مستری‌کاکاه دو فرزند داشت بنام‌های عبدالمالک و عادل که پسرکوچکش عادل از چریک‌های شهری حرکت اسلامی افغانستان بود و در عملیاتی در شهر کابل، در دام نیرهای (اطلاعاتی‌خاد) دولت مارکسیستی وقت افغانستان می‌افتد، حکم اعدامش صادر می‌شود و خانواده اش در مشهد زندگی می‌کردند؛ روزی نبود که مستری کاکاه از پسرش عادل حرف نزند و اشک از چشمان کوچک و کم بینش سرازیر نشود.
روزی خبرشدم که عادل پسرش، با تعدادی از سربازان مارکسیستی تبادله شده است، خوشحال شدم، ولی نمیدانم در آن روزها مستری کاکاه زنده بود یا دار دنیا را وداع گفته بود،       

بهار سال 1367ش، روزی احساس دردی عجیب در ناحیه‌ی پای مقطوعم نمدم، رفتم دفتر حزب‌الله با صوفی ذبیح‌الله شکیبی که بعد از شهادت هاشم جان، مسئولیت مجروحین را به عهده داشت، در میان گذاشتم، ایشان فورا نوبت وزیت دکتر متخصص ارتوبدی گرفت، دکتر دستور عکس رنگی داد، بعد از دیدن عکس با تعجب گفت: سر پایت به اندازه چهار سانت سیاه شده است؛ هرچه زود تر باید عمل شود، بلا فاصله آقای شکیبی نوبت عمل در بیمارستان امام رضا(ع) بخش صوانع گرفت، آماده عمل شدم و قتیکه داشتند به اتاق عمل انتقالم می‌داند، غربت عجیبی به من دست داده بود، از خانواده و اقوام نزدیک کسی نبود که  این احساس تا زمان مرخصی از بیمارستان در دلم جاه خوش کرده بود،
وارد اتاق عمل شدم، دکتر بیهوشی آمد که وظیفه‌اش را انجام بدهد، با مهربانی شروع نمود به حرف زدن که چکاره هستید و شغلت چی می‌باشد و کجا مجروح شده اید؟ در آخر گفت: یک نفس عمیق بکش، نفس کشیدن همان و بیهوشی همان، تقریبا بعد از چهار ساعت در حالی که روی تخت بخش بیمارستان بودم به هوش آمدم، ولی درد شدید در ناحیه پاه و سرم احساس می‌نمودم، آقای شکیبی که بالای سرم ایستاده بود، با لبخند و مهربانی گفت: حالت چطوره؟ گفتم خیلی درد دارم، پرستار را صدا زد، پرستار آمپول مسکین تزریقم نمود، کمی درد ساکت شد.
در کنار تختم مجروحی بود از خوزستان فامیلش عزیزی بود که جفت پایش از بالای زانو قطع شده بود وقتی که اورا دیدم، کمی به زندگی امید وار شدم، چون یک پایم آنهم از زیر زانو قطع شده بود، ولی او دوپاه نداشت! به یاد آن حرفی افتادم که شخصی از اینکه کفش نداشت ناراحت بود، ولی در خیابان شخصی را دید که جفت پاه نداشت؛ هر روز به مجروحین افزوده می‌شد، چون جنگ حکومت جمهوری اسلامی ایران و دولت کمونیستی عراق، به اوجش رسیده بود؛ روز های ملاقاتی فقط صوفی ذبیح‌الله و گاه گاهی هم از بچه‌های جبهه، به ملاقاتم می‌آمدند، ولی اکثر روزها ملاقاتی نداشتم، مثل آن مجروح خوزستانی ملحفه را روی سرم می‌کشیدم و شروع می‌نمودم به گریه کردن، اینطوری عقده دلم را خالی می‌نمودم.
روزی در این حال بودم که نا گاه ملحفه از بالای سرم برداشته شد، دیدم شهید سیدمحمد سجادی است، با تعجب گفت آقای کریمی داری گریه می‌کنی چرا؟ این مقام که داری خیلی‌ها آرزوی آن را دارد آخر شما شهید زنده هستید، با این حرف‌ها و خیلی از حرف‌های ارزنده‌ی دیگر، تصلایم داد واقعا حرف‌های آن شهید به زندگی امید وارم نمود، چند بار  به ملاقتم آمد، بعد از آن روز دیگر گریه نکردم، چون دوست عزیز و مهربان دیگرم، ابراهیم شریعتی شب‌ها اکثر موقع با من بود، نمی‌دانم که نگهبان جلو درب را چگونه راضی می‌نمود!؟ و قتیکه می‌آمد انواع میوه و بستنی با خود می‌آورد، دوشب در میان موهای سر و پای سالمم را، خودش شست و شو میداد.
آری، معمولا بعد از سیزده روز بخیه‌های زخم را، یک در میان می‌کشد، ولی وقتی که بخیه‌ها را کشید پرستار با تعجب گفت: چرا زخم دهن باز نمود!؟ باید می‌گرفت! دکتر بخش را خبر نمود، دکتر زخم را دید گفت: دیگر بخیه‌ها را باز نکن باید هر روز زخم پانسمان و کاملا شستشو شود. سر پرستار صفری که شخصی سالکرده و خوش اخلاق و مهربان بود، هر روز پایم را پانسمان می‌نمود، بهبودی پایم به طول انجامید، چون زخم عفونی شده بود، بیش از یک ماه در بیمارستان ماندم، در روز‌های که در بیمارستان بودم دو مرنبه، خانم گل‌آقا به ملاقاتم آمد و از من قول گرفته بود که بعد از مرخصی در منزل ایشان بروم و تا بهبودی کامل آنجا باشم.
خلیفه محمدرفیق معروف به (گل‌آقا) که شخصی کم حرف و مهربان و قوم دوست بود، وقتی که از مسافرت افغانستان آمد خیلی خوش‌حال شد که در منزل ایشان هستم، چون که دختر برادر گل‌آقا! همسر پسر عمویم می‌باشد، برای اینکه احساس غربت و بیگانگی نکنم و راحت باشم به من گفت: آقای شیخ آدم ها که سرخانه نمی‌تواند با دیگران خویشاوند باشد و پیمان دوستی بی‌پیوندند، همین که پسرعموی شما آقای دکتر جمعه‌خان کریمی داماد برادرم می‌باشد، من هم شما را به همان اندازه دوست دارم، بنا بر این در این خانه راحت باشید فکر کنید این کلبه مال خود شما می‌باشد.
واقعا صادقانه حرف می زد، با وجودیکه وضع مالی خوبی نداشت، سعی می‌نمود مقوّی ترین غذا را برایم فراهم نماید، خانم گل‌آقا که زنی سالکرده‌ی بود بی‌نهایت مهربان بود و بنده را برادر خوانده بود و من اورا خواهر می‌گفتم، با کمال محبتی برادرانه، به وضعم می‌رسید، روی بسترم آب گرم می‌آورد تا دست و صورتم را بشویم و هفته یک‌بار خودش با کمک پسر بزرگش ابراهیم جان، سرو پایم را می‌شست، روز در میان صوفی ذبیح‌الله می‌آمد زخم پایم را پانسمان می‌کرد، کم کم دوستان طلبه و اقوام دیگر به ملاقاتم می‌آمدند، خانم گل‌آقا با صبر و حوسله از ملاقات کنندگان پذیرایی می‌نمود.
گل‌آقا، خودش خیاط بود، در کوچه شلوغ گلشهر یک مغازه کوچک خیاطی داشت، در عین حال خویشتن دار و قوم دوست بود، شبی نبود که از مغازه بیاید و انار برایم نیاورد، خانمش انارها را دانه می‌نمود و مثل یک خواهر دلسوز با قاشوق، دانه‌های انار را به دهنم می‌گذاشت؛ محبت و دلسوزی‌های گل‌آقا و خانمش، به حدی بود که بچه‌های شان به من حسودی می‌کردند.
آری، بنده یک ملاقات کننده همه روزه داشتم پیرمردی که گل‌آقا و خانواده اش او را مستری‌کاکاه صدا می‌نمود، مستری‌کاکاه دو فرزند داشت بنام‌های عبدالمالک و عادل که پسرکوچکش عادل از چریک‌های شهری حرکت اسلامی افغانستان بود و در عملیاتی در شهر کابل، در دام نیرهای (اطلاعاتی‌خاد) دولت مارکسیستی وقت افغانستان می‌افتد، حکم اعدامش صادر می‌شود و خانواده اش در مشهد زندگی می‌کردند؛ روزی نبود که مستری کاکاه از پسرش عادل حرف نزند و اشک از چشمان کوچک و کم بینش سرازیر نشود.
روزی خبرشدم که عادل پسرش، با تعدادی از سربازان مارکسیستی تبادله شده است، خوشحال شدم، ولی نمیدانم در آن روزها مستری کاکاه زنده بود یا دار دنیا را وداع گفته بود،       

پایی که از تهران گرفتم

شکست بناشد که پای نو بگیرم، گفته شد که حلال احمر تهران برای مجروحین افغانی پای مصنوعی رایگان درست می کند، پای اولم قابل استفاده نبود، با جفت عصا، عصا زنان رفتم  بلیت قطار به مقصد تهران گرفتم ، وقتی تهران رسیدم به آدرس دفتر حزب الله در تهران، رهسپار شدم اولین بار بود که در دفتر تهران می رفتم ، لذا با مشکلات زیاد دفتر را پیدا نمودم ، متأسفانه دفتر در طبقه ششم ( اگراشتباه نکم ) قرار داشت، با مشکلات زیاد خودم را در دفتر رساندم، مسئول دفتر دوست همرزمم بود، با چهره باز از حقیر پذیرایی نمود ، ولی وقتی صبحانه و نهار و شام، آماده می کرد،  براش سخت تمام می شد، چون مسئول دفتر بود نباید آشپزی می کرد !! دفتر هم که آشپز نداشت و تعدادی از بچه های رزمنده هم روز ها می رفتند کار و شبها در دفتر می آمدند و شام و صبحانه را در دفتر می خوردند، اما مسئول دفتر با آنان عادت کرده بودند، ولی اگر شخص جدید می آمد،  برای یک مسئول سخت بود که آشپزی بکند! شبی دوستم مصطفی برادر شهید نادر کابلی با دوستش با من تماس گرفت، گفتم دفترم از اینک بگویم در دفتر نیایید، خجالت کشیدم ، چون برادر شهید بود ، ظاهرا کار اداری داشتند وقتیکه آمدند دیدم با دست خالی نیامده اند، یک ران گوسفند هم برای دفتر آورده اند، خوشحال شدم بدلم گفتم شاید مسئول دفتر اخم نفرماید! بعد از صرف شام عصا زنان رفتم آشپز خانه که ظرف ها را بشویم، دیدم فیضک جان دارد می شوید ، ولی مسئول دفتر دارد چایی دم می کند ، با ناراحتی گفت آقای کریمی این جا دفتر است خوابگاه و یا مسافر خانه نیست که هرکس را دعوت نمایید، گفتم:  بابا، مصطفی برادر شهید نادر کابلی است آن دیگری هم دوستش است چه اشکال دارد چند روزی بماند و کارهای شان را انجام دهند آنهم دست خالی نیامده اند یک ران گوسفند با خود شان آورده اند، دیدم دوستم  خیلی ناراحت است، به هر صورت آن شب به سر رسید و صبح هنگام بعد از صرف صبحانه عذرشان را خواستم ، مصطفی جان با سواد و روشنفکر بود با تعجب نگاه نمود گفت: برادرم نادر در همین حزب به شهادت رسیده ؟ گفتم آری! با پوز خند گفت: عجب! نمی دانستم با خانواده شهدا چنین رفتار می شود!!

ادامه نوشته

امدادهای غیبی

تعداد 17 عدد نان به بنده تحویل داده بود،  از آنجای که رزمندگان حزب الله عاشق جهاد و مبارزه بودند گرسنگی و تحمل آن مسأله پیش پا افتاده بود و به آن خو کرده بودند. بچه‌ها جلو و بنده از دنبال و برادر تورخان که راه بلد ما بود زود تر از ما راه افتاده بود، چند فرسخی از مرز دور نشده بودیم که چشمم به اسبی که مهمات بارش بود افتاد که ایستاده است، نزدیک تر رفتم دیدم مهمات از پشت اسب به زیر شکمش آمده و اسب را از راه رفتن بازداشته است کمی جلو تر رفتم دیدم از بچه‌ها خبری نیست همه رفته اند‌‌، ماندم چه کارکنم! از یک طرف این همه مهمات که به تنهایی جاه به جایی‌یش برایم غیر مقدور و از طرف دیگر صدایم را بلند نمی توانم که بچه‌ها را صدا بزنم، چون نیروهای دولتی هفت بلاه نزدیک بود، با خود گفتم شاید خیری در این باشد. 
بار اسب را پائین نمودم و زنجیر اسب را به بوته‌ی بستم، خودم به دنبال بچه‌ها شروع به دویدن نمودم در حدود نیم ساعت دویدم، ناگاه از فاصله‌ی دوری صدایی به گوشم رسید و قتیکه نزدیک تر رفتم صاحب صدا را شناختم، صدای حاج ارباب میراحمد سنگ بست بود که از بچه‌ها سئوال می‌نمود آقا سید کجاست؟ خودم را رساندم قضیه را بازگونمودم، چون پاسی از شب گذشته بود و اگر به راه ادامه می‌دادیم بعد از آن همه تأخیر، صبح به غوریان نمی رسیدیم، بنارا بر این گذاشتیم که برگردیم مرز و بقیه‌ی شب را در آنجا سپری نمائیم.
نزدیک‌های صبح بود که راه بلد ما (تورخان) که از اهالی غوریان بود، برگشت و با خوشحالی گفت: خدا را شکر که شب نیامدید و اگر نه همه‌ی تان باید شهید می‌شدید! چون مسیر راه را ملیشه‌ها راه بندی کرده بودند و من خودم قریب بود گیر بافتم، ولی با مشکلات زیاد و دعای شما رزمندگان، خدا نجاتم داد. با خود گفتم: این از امداد الهی بود که خداوند با افتادن بار اسب نجات مان داد.   

راوی مرحوم حجت الاسلام سید محسن مزاری

مباحث جهان بینی

 بحث جهان‌بینی 

انسان موجودی است اجتماعی  و مجموعه ی است از ارتباطات اولین ارطبات انسان از مادرش آغاز میشود و تا دوسال در ضمن که تمام گرایشهای فطری اش تقویت پیدا می کند و ارطبات اش هم به کمال می رسد و شخص دومی که انسان با او ارطبات پیدا می کند پدر است در این ارطبات از یک شخص به دو شخص تکامل پیدا می کند تمام برخوردهای پدر و مادر می شود مسایل فکری بچه و به فکرش نقش پیدا می کند و تا دو سال دیگر که در کل در چهار سال ارطبات با مادر و پدر شخصیت معنوی و دنیوی این طفل برمبنای ارتباطات خوب یابد شکل می گیرد.
در محله بعد ارطباطات گسترش پیدا می کند ولی اگر طفل با پدر و مادر گرایشهای فطری شان تکامل پیدا کرده باشد برهمان مبنی به پیش می رود. و لذا پیامبر اسلام ص فرموده سعید در شکم مادر سعید است و شقی در شکم مادر شقی است که منظور همان ارطبات محدود به اضافه دو سال در رحیم مادر شش سال است که شخصیت اساسی طفل را تشکیل می دهد.
بعد از ارطبات با خانواده مسایه ها کوچه و هم بازی ها مفهوم پیدا می کند کم کمک محیط مدرسه و دانشگاه و جامعه محاسبه می شود بعد انسان یک برگشت و دوری نود درجه دارد آن ارطبات انسان با خویشتن است که این جا مسئله خدا شناسی مطرح می شود چون تا انسان خودش را نیابد خدا را نمی شناسد. اینجا است که پای بعضی ها در گل گیر می کند یا در این مرحله می ماند و عارف بالله می شود و اکثر ارطباطات را قطع می کند فقط ارطباتش با خدا می ماند گا ما دیوانگان به آنها دیوانه می گوییم در حال که آنان عارف بالله است.
مسئله دیگری که می خواستم در این مرحله بحث مورد بررسی قرار بگیرد توحید اجتماعی است ک پنجمین قسم از توحید است به یاد داشته باشیم که انواع توحید در عرض هم قرار دارد نه در طول هم و برای همین توحید اجتماعی است که رسول اکرم ص به تمام مسلمانان بالسویه چهار دینار از بیت المال حقوق تعیین می کند و قتیکه به خلیفه دوم اعتراض می کند که شما چگونه پیراهنت به اندازه است چون قد بلندی داشته باید کوتا می بود می گوید سهم فرزندم را قرض گرفتم و به همین عنوان است که پیامر اسلام ص در بین جامعه الاغ لخت سوار می شود و بلال هم پشت سرش چون جامعه این گونه بوده است برهمین مبنا در شب عروسی فاطمه الزهرا س به تنها دخترش نهیب می زند که کدام خانه همسایه پرده دارد که شما پنجره خانه ی خود را با پرده آزین بسته ای و کدام عروس همسایه ها گردن بند و دست بند دارد که شما بسته اید و نگهبان بیت المال را مئاخذه می کند و رو به فاطمه می کند و می گوید: بخدا قسم من در این عملکردد در روز قیامت کاری براید نمی توانم انجام دهم اینها همه همه برای احقاق توحید اجتماعی بود نه چیز دیگر.
حالا مسلمانان بایید عملکرد تان را مقایسه کنید که کجایی هستید محمدی هستید یا ابوسفیانی؟

توحید سیاسی پنجمین نوع از انواع توحید می باشد از آنجایکه انسان موجودی است خدوم و همگرا لذا در قالب دولت ویک تشکل اجتماعی زد و بند های شان با همسایه ها باید منافع تمام جامعه گرفته شود نه فقط طبقه ی خاصی به این می گوید توحید سیاسی .
و این که در اسلام می گوید سیاست عین دیانت ماست بر این مبنی است که تمام زد و بند های سیاسی و اقتصادی و نظامی به هر حکومتی برای بهره گیری تمام طبقات اجتماعی باید باشد و تمام وادرات و صادرات فایده اش فرا گیر باشد خصوصا طبقه ضعیف جامعه نه فقط طبقه برخوردار به عبارتی در جامعه ی اسلامی ما اصلا طبقه ی بر خوردار و غیر بر خور دار نداریم همه مساوی و در یک سطح می باشند و استفاده های زد و بند های سیاسی نیز عادلانه باشد و بر همین اهمیت اصول دوم دین را عدالت تشکیل می دهد یعنی توحید و عدالت زیر بنای تمام امور جامعه می باشد که باهمین دیدگاه مدینه فاضله بوجود می آید که نمونه اش را بشریت فقط در پنج سال حکومت امیرالمؤمنین حضرت علی علیه السلام به خود دیده اند. به امید آنکه ناجیان ظهور کنند و مدینه فاضله جهانی گردد.

ادامه بحث جهانبینی: 

قبلا بیان گردید که هرپیامبری نمادی دارد که نماد پیامبر اسلام اذان است. چون در اذان اول چهار تکبیر است که هر تکبیر اقراری به عالمی است که انسان در آن سیر می کند مثلا اشاره  اقرار به عالم ذر و عالم دنیا و عالم برزخ و عالم قیامت دارد.
دوما ) در اذان اقرار به توحید ذاتی می باشد که با کلمه اشهد ان لا اله الا الله تثبیت می شود.
سوما ) اقرار به نبوت است که اشهد ان محمد رسول الله بیان گر آن است.
چهارما ) اقرار به امامت است که با جمله اشهد ان امیرالمؤمنین و اولاده المعصومین ولی الله. بیان می شود.
خامسا ) تشویق و ترغیب به فروع دین است که اول آن نماز است که با جمله حی علی الصلاه تبیین گردیده است.
ششم ) ترغیب به عمل نمودن به سایر فروع دین است که با جمله های حی علی الفلاح و حی علی خیر العمل . تبیین گردیده است.
هفتم ) دو بار الله اکبر و لا اله الا الله اقرار به دوبار مردن و دوبار زنده شدن است یعنی معاد که از اصول دین است.
بنابر این هر مسلمانی در روز پنج مرتبه. اقرار به اصول و فروع دین میکند.
ادامه بحث جهانبینی اسلامی
بحث ما در توحید عبادی بود. عرض کردم که پذیرش توحید عبادی نه تنها در ادیان الهی و ابراهیمی مورد توافق است بلکه خیلی از مشربهای بودایی و زرتشتی قبول دارند.
اما هدف از فرمایش خداوند در قرآن کریم که می فرماید : من جن و انس را خلق نکردم مگر برای عبادت که مفسرین قرآن کریم عبادت را به معنی معرفت و شناخت تفسیر نموده اند آنهم اول معرفت خود انسان و بعد معرفت خداوند وقتیکه معرفت حاصل شد عبادت در ضمن آن است. عرفا و شاعران از باب نمونه فردوسی بزرگ عبادت را خدمت به خلق خدا تعریف نموده است. به این معنی که نماز بدون خدمت به مردم قبول نمی باشد.
که درین زمینه مسیحیت هم تأکید نموده اند و لذا در شرایط کنونی بیشترین پیرو را دارد خصوصا در چند سال اخیر اکثر بچه مسلمان زیر سن که در کشور های اروپایی مهاجرت نموده اندو دارایی پدر و مادر مسیحی شده اکثرا مسیحی شده است آنهم فقط از راه محبت و تأمین مایحتاج مسیحیون بگونه ی که اصلا دعوت به دین مسیح ندارند فقط با رفتارشان جزب شان می کند آنهم بدون ادعا و منتی ولی متأسفانه مسلمانان در شرایط فعلی چنان غرق در خشونت اند که اصلا خدمت به خلق خدا توجه ندارند.
در حالیکه خداوند در قرآن از بین بردن یک انسان را به ناحق' برابر می داند به تمام انسانیت
از بین بردن تمام بشریت و هم چنان نجات یک انسان برابر است با نجات تمام انسانیت. که با کمال شرمندگی به عنوان یک مسلمان باید عرض کنم که از تمام سرزمین های مسلمانان. بوی خون انسان های به ناحق کشته شده به مشام می رسد با وجودیکه قاتل و مقتول لا اله الا الله محمدا رسول الله می گویند در نتیجه نه عبادت ما عبادت خداست و. نه توحید عبادی ما در عرض توحید ذاتی ! چون به اصول دین باور نداریم که نتیجه اش عمل نکردن به فروع دین است. بحث توحید اقتصادی و اجتماعی و سیاسی بعدا انشاالله.


 

تانک های غول پیکر

 

درسال 1363 درهرات شهیدپروردرساعت 12/20 ظهربیش ازبیست عراده تانک غول پیکردشمن متجاوز روسی باآخرین سیستم ازانواع سلاحهای نظامی  عملیات تعرضی خویش رادرمنطقه قرارگاه محمدرسول الله شروع کردنددراین عملیات دشمن وحشی صفت بدون هدف دیوانه وارمنطقه رااز زمین وهواموردحمله قرارداد.ناگهان دشمن غافلگیرشده تعدادسه عددتانک دشمن بامین های ازقبل کاشته شده ء رزمندگان پرتوان حزب الله اصابت کرد،صدای مهیب این انفجارات  ملحدین روسی وایادی داخلی شان راآنچنان به وحشت انداخت که نمی توانستندازکجاوچطورفرارکنند.ازشروع این عملیات ونبردرویاروی برادر شهیدسلطان احمدماننددیگرهمسنگرانش همچون شیرژیان درسنگرخویش بافیرداشکه دشمن راموردحمله ء پی درپی خویش قرارمیدادویک عراده تانک غول پیکرراباتمام سرنشینان آن کاملامتلاشی نمود.این رزمنده ءشجاع درحینی که سرگرم پیکا ربودناگهان مورداصابت گلوله دشمن زبون قرارگرفت ومردانه شربت شهادت سرکشید.روحش شا ویادش گرامی باد.
یادآورشویم که بیان این چندسطرازاتفاقاتی که درآن زمان رخ داده وبه رشته تحریردرآورده شده شایدآنقدرانسان راازعمق جنایات ووحشی گری های روسهادرآن دوران متاثر نسازد.ولی همین قدربگوییم که کسانیکه درآن زمان بوده اند وقتی مطالب فوق رامطالعه می کنندمی دانند که چقدرنبرددرآن شرایط سخت بوده .نبردی نابرابروفقط نیروی ایمان وتقوای الهی بوده که رزمنده گان اسلام راقدرت واستقامت می بخشیده وهیچگاه پشت به دشمن نمی کردند.
احسنت مرحبابه شجاعت شان.🌸 نائیف مذنیب زاده

تقدس مآبی و پیامد مخریب آن ؛


کندک های قومی
بعد از انقلاب هفت ثور 1357 ش در افغانستان سران اقوام که موافق حکومت بودند، تصمیم گرفتند از هر راهی که امکان داشته باشد باید اقوام شان را مسلح نمایند و در حکومت کمونیستی در هر سمت و مقامی که امکان داشته باشد بگمارند. همچنین مخالفین حکومت بنام مجاهدین از کشورهای همسایه که مخالف اهداف حکومت بودند اسلحه می گرفتند و وارد خاک افغانستان می شدند، ضمن مبارزه با حکومت مارکسیستی در راستای توسعه قلمرو شان نیز مبارزه می نمودند.
لذا، روشنفکران هزاره اولین بار در زمان ریاست جمهوری بنی صدر در ایران، بنام جبهه مستضعفین خلق افغانستان که شاخه نظامی برون مرزی مجاهدین خلق ایران بود، با اسلحه های ( ام یک ) و ابر کوتهای آلمانی و چکمه های نظامی و بعضی امکانات دیگر، وارد افغانستان شد و در بامیان پایگاه زدند و تعدادی از جوانان را از هرقوم و قبیله ای جمع آوری می کردند و توسط مربی های کارکشته و آموزش دیده در ایران، به آموزش نظامی و فرهنگی آنان می پرداختند که خیلی موفق بودند، امکانات نظامی را در بین مردم پخش می نمودند.
متأسفانه وقتیکه اسم و نام و فعالیت های این جبهه داشت اوج می گرفت، احزاب دیگر هم شکل گرفت و موضع گیری های منفی علیه این جبهه توسط عالمان دینی، مبنی بر اینکه اعضاءاین جبهه مسلمان نمی باشند و ولایت فقیه را قبول ندارند ووو.. آغاز شد، در نتیجه این جبهه بر چیده شد و اعضای آن متواری گردید و تعدادی به دیگر احزاب پیوستند. همین عالمان دینی و پیروان ولایت فقیه! در جنگهای داخلی، سردمدم داران جنگهای بودند که بیش از صدها جوان بی گناه را بکام مرگ فرستادند.
تنظیم دیگری که توسط خشکه مقدسان بی درد و مرتجع شکست خورد، برنامه توضیع تسلحات نظامی برای مردم هزاره توسط تنظیم نسل نو هزاره از پاکستان بود که در رأس آن حاجی برکت قرار داشت، شخص ایشان با مسافرتهای که در مناطق مرکزی داشت و با جزب نیروهای مفید و اجتماعی بیشتر اربابهای مناطق، بناشد که اسلحه و مبلغ پولی بیاورد توضیع نماید این فعالیت را شروع نمود که درین راستا باز گرگهای خفته به لباس و مسلک آخوند های خشکه مقدس بیدار شدند و شروع نمودند به تبلیغات سؤ و اینکه اسلحه گرفتن از این تنظیم حرام است چون اینها پیروان مکتب ماؤ هستند و صدها برچسبی که خود شان هم نمی دانستد که چه می جوند!! در منطقه ما آنانکه اسلحه و امکانات گرفته بودند و یا سلام علیکم کرده بودند با حاجی برکت، همه را بازداشت کردند و در حضور مردم منطقه چوب زدند چه بسا بعضی از بزرگوارها به نهایت کهولت سنی بودن و بعد از شلاق، زندانی نمودند و تعهد گرفتند که دیگر ارتباطی به تنظیم نداشته باشند! مع العجب فتوا دهنده در زمان حزب وحدت در بامیان چندین ماه با حاجی برکت هم اتاق و هم کاسه بود!! و سران جبهه مستضعفین در کادر رهبری حزب وحدت قرار داشت!
برنامه ی دیگری که توسط خشکه مقدسهای بی عقل شکست خورد، فعالیت های بود که سلطان علی کشتمند، از طریق دولت وقت یعنی داکتر نجیب و با پشت بانی دولت شروع کرده بود و آن این بود که در قالب کندک قومی مردم ما مسلح شوند و در بهترین منطقه از نظر سوق الجیشی ساکین شوند یعنی ولایت هرات و از شهر هرات تا مرز ایران اجازه ساخت و ساز را در دو طرف جاده بین المللی، توسط مردم هزاره با امکانات دولت گرفته بود، به هدف این که این مردم زندانی در بین کوههای سر به فلک کشیده آزاد شوند و به دنیایی بیرون ارباط پیدانمایند و لذا، اولین کندک قومی را در آغاز این سرک در منطه فروژه مالداری به قومندانی ژنرال علی مراد و با روابط اجتماعی حاجی اسماعیل ترکمنی، احداث نمود. باز توسط همین خشکه مقدس های بی همه چیز مورد مخالفت قرار گرفت و این پروژه با ترور حاجی اسماعیل ترکمنی به شکست انجامید. بعد از پیروزی مجاهدین، همان زمین ها را همین آخوندها، به قیمت ناچیزی خریدند و به ده برار که خریده بودند به مردم ساده لوح ما فروختند و مردم ما با زحمات زیادی و با تمام هستی و ثرمایه اش، چندین شهرک را (علی رغم مخالفت حسودان کوردل) در هرات ساختند و دارند در این ولایت زندگی می کنند. این عملکردهای که بیان شد گوشه ی از جنایت های خشکه مقدسان خوارج گونه بود که هر انسان با شعور، این انسانها را ربطی به اسلام و مسلمین نمی دهند، اینان مثل اشخاصی هستند که در پشت سر علی (علیه السلام) نماز می خواندند و در سر صفره معاویه نان می خوردند.!       
 

 


 

آشنایی به مناطق شیعه نشین افغانستان  اینک در مورد مالستان

باسمه تعالی

در مورد مالستان : ( یکی از مدخل های دانشنامه هزاره )

1.  اوضاع طبیعی. 

2. جغرافیایی. 

3. سرگرمی ها و بازی ها.

4. صنایع دستی. 

 5. پشتنامه اقوام مالستانِ       

                                مالستان                                              

مالستان يکي از ولسواليهاي هجده گانه ولایت باستاني غزني است که در غرب اين ولايت موقعيت دارد. مساحت آن (2214) کيلو متر مربع بوده و (2994) متر از سطح دريا ارتفاع دارد. طول مالستان (140) کيلو متر و عرض آن (40) کيلو متر ميباشد. در شرق مالستان ولسوالي ناهور، در غرب آن ارزگان خاص، در جنوب آن ولسوالي جاغوري و در شمال آن ولسوالي اجرستان قرار دارد. فاصله آن از مرکز ولايت حدود 120 کيلومتر است. مالستان سرزمين سردسير و کوهستاني است که زمستان آن سرد و برفگير و تابستانش معتدل و مطبوع است. حدود (150000) نفر جمعيت دارد( دانشنامه آزاد ويکي پديا )

موقعيت مالستان از شرق به غرب امتداد يافته و داراي يک رود خانه است که يک شاخه آن از شرقي ترين نقطه مالستان به نام «داله» سرچشمه گرفته، رو به غرب حرکت ميکند و شاخهاي ديگر آن از غرب مالستان از ناحيه «قُشنَگ و ميرآدينه» سرچشمه گرفته در مسير راه, آبهاي ديگر را با خود همراه نموده در منطقه شينهده با شاخهاي ديگر يکجا گرديده به سوي «جاغوري» سرازير ميشود؛ و در منطقه «بادخانه» با آب جاغوري متصل و سرانجام اگر خشک سالي نفسش را نگيرد، به «قندهار» و وادي «هلمند» ميريزد. مالستان از کوهها و درههاي کوچک و بزرگ تشکيل گرديده و زمين زراعتي آن بسيار محدود است(www.malistan.com )

 

ادامه نوشته

خاطره از حاج آقای قلندری:

در دوران دو سال عسکری در هرات توسط بحث های پراگنده صاحب منصبان با و جود بی سوادی پی بردم که عده ای کمونیستی ا ند و عده ای دیگر اخوانی خطاب می شوند و تعدادی هم شعله ای, بعد از ترخیص عسکری در کنار پدرم به شغل کشاورزی ادامه زندگی دادم تا قیام 24 حوت 1357 هرات .

پیش کسوتان قیام 24 حوت 1357هرات

قبل از قیام, روزی حاج ارباب غلامرضا قلندری[1] آمد از دم سرا صدایم نمود, صدا کردم حاجی ارباب بیا خانه گفت: بیا بریم جایی کار دارم البته کار همیشگی حاجی ارباب بود, هرجا که میرفت بنده را با خود می برد. از خانه بیرون شدم با موتر چیفی که داشت سوار شدیم راه افتادیم معمولا ارباب هیجوقت نمی گفت کجا می رویم و من هم سوال نمی کردم.

این واقعه چند روز قبل از قیام 24 حوت بود رفتیم پل مالان منطقه «روضه باغ» رسیدیم, دیدم تعدادی از مولوی ها از جمله مولوی باب الدین طوسی و شهید محمدعلی پهلوان در خانه جمع اند, جلسه نیم ساعت بیشتر طول نکشید, من جوان بودم به عنوان محافظ حاج ارباب معمو لا دم درب می نشستم.  بعد فردایش رفتیم به طرف امام شش نور منطقه «کتنی» در منزل حاج ولی محمد وکیل,از بزرگان هرات,  شب در آنجا ماندیم فردا صبح اش رفتیم در منطقه «پیرک نوبادام»  که حاج ارباب یک زمان در آنجا ساکن بود, جایی ارباب باباخان, فردای آن روز باز حاج ارباب آمد بدنبالم گفت: بریم منطقه «نوبادام» جایی ارباب غلام رسول, از سخنان بزرگان فهمیدم که قیامی در پیش داریم که پیش گامان و پیش کسوتان این قیام (24 حوت) بزرگان دهات اطراف شهر هرات می باشند.

 


[1]- مرحوم حاج ارباب غلام رضا قلندری (کارته) یکی از چهره های برجسته و معروف و نامدار هزاره در شهر باستانی هرات افغانستان است که عمری در راه خدمت به اجتماع و مردم به خوبی گذرانید و به عنوان محور برای بخشی از جامعه تشیع قرار داشت و مسئولیت اجتماعی و سیاسی آنان را عهده دار بود هم چنین مرحوم حاج ارباب یکی از آغاز گران انقلاب اسلامی و مجاهدین قیام 24 حوت 1357 هرات باستان اسنت(یادواره مرحوم الحاج ارباب غلام رضا قلندری به نگارش: حاج عوض علی اعتمادی,ص 2, 3 بی تا بی جا )

ادامه نوشته

خاطره : مأموریت

هرات, دیوانچه, رمضان 1361 ش

در ستاد مرکزی نیروهای مسلح حزب الله, ایفای مسئولیت می نمودیم, روزی صبح هنگام بعد از نماز صبح در خواب ناز بودم که نا گاه صدایی بگوشم رسید که می گفت: بچه ها, بچه ها, بلند شوید. به من اشاره نمود و گفت: عارف, یحیی را هم با خود بیار, یحیی را صدازدم در حالیکه چشم هایش بسته بود گفت: عارف باز چه خبر شده گفتم : حاجی صاحب مثل که برای من و تو خوابی دیده نمه خواب و نیمه بیدار خودمان را رساندیم کنار جویی آب دست و صورت مان شستیم بعد رفتیم در اتاق حاجی صاحب[1]

حاجی نگاهی به ما کرد و گفت: شما دوتا امروز باید بروید شهر مأموریتی برای تان دارم, اًمید وارم مثل مأموریت های قبلی درست انجام بدهید, چونکه کم سن و سال بودیم نیروهای امنیتی دولت اعتنای به ما نمی کردند.

گفتیم: قومندان صاحب مأموریت ما چی است؟ گفت: دیروز شخصی از طرف بچه های حزب الله حواله ی مقدار پول و کفش و لنگی و...آورده بوده, چون دکاندار از برادران ما است و می داند که ما از این کارها نمی کنیم, توسط یکی از بردران دیگر بنده را در جریان گذاشت که خیلی نا راحتم کرده است وظیفه شما این است که بروید دم دکاه این برادر به مجرد آمدن صاحب حواله اورا دستگیر نموده بیاورید ستاد اگر مقاومت کرد اورا همان جا بزنید. بنا بر این سریع خود تان را شهر برسانید که صاحب حواله گفته: من برای وصول حواله فردا صبح می آیم.

 


[1] - شهید حاج نوروز که بعد از چند سال در یک مبارزه عاشقانه علیه نیروهای روسی به شهادت رسید که آن زمان فرمانده نیروهای مسلح حزب الله در هرات بود.

ادامه نوشته

با غسل شهادت به ملاقات معشوقش شتافت!

نزدیک غروب بود, برای افطار آماده می شدیم « غلام رسول » آن شب حال دیگری داشت. به من گفت: « فلانی امشب در دلم شور عجیبی است.» رفت که غسل کند مادرش به تازگی لباس نو برایش فرستاده بود, چون که به تازگی داماد می شد. وقتی بر گشت نور از سر و صورتش می درخشید. دل آدم می خواست ساعتها به او خیره شود.!

افطار نزدیک شده بود. سبدی برداشتم که از باغ انگور بیاورم, اما غلام رسول و « غلام حیدر » دویدند و بزور سبد را از من گرفتند! گفتند: تو چای تیار کن, ما می رویم. من گفتم: نه خیر هوا تاریک شده است , شما می ترسید. من می روم...اصرار عجیبی داشتند که بروند و رفتند. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که صدای انفجار سنگینی از داخل باغ آمد. با عجله خودم را به باغ رساندم , ولی به هر طرف که دویدم اثری از آنها نبود. با تمام قدرت فریاد زدم ...« غلام رسول! غلام حیدر کجایید؟ » جوابی نیامد و فقط چشمم به سبد شکسته افتاد.آن طرف تر دیدم غلام رسول و غلام حیدر غرق در خون افتاده اند.

غلام حیدر هنوز پانزده سالگی اش تمام نشده بود. وقتی رسیدم, نفس می کشید. من را که دید, لبانش گل انداخت: « عباس! سلام من را  به مادرم برسان! » و خاموش شد. غلام رسول هم نفس های آخر را می کشید. هوا داشت تاریک و تاریکتر می شد و هیچ کس نبود به کمکم بیاید. به هر صورت که بود هردو را به پایگاه آوردم . می خواستم بروم کمک بیاورم, ولی غلام رسول دستم را گرفت و مانع شد.: « نه! کار من خلاصه, تا شهادتم مرا تنها نگذار ! » 

ادامه نوشته

خاطره : مرگ سروها

بسمه تعالی

مرگ سروها

هرات، تابستان  1364 ، ديوانچه : حملات هوايي دشمن لحظه اي قطع نمي شد . انفجارهاي پياپي ، هرات را به صحنه ي خون و باروت تبديل كرده بود. طياره ها مثل گله عقابها آسمان شهر و روستا را جولانگاه خود قرار داده بودند. ساعت 8 صبح بود. شش فروند جت از ميدان هوايي شيندند به پرواز در آمده يك راست به طرف غرب هرات، محل استقرار پايگاه هاي مجاهدين و مناطق مسكوني مردم رفتند. طولي نكشيد كه صداي مهيب انفجارهاي عظيم ، منطقه را به لرزه در آورد . تا ته قضيه را خوانديم ...

ادامه نوشته

مادر بزرگ

بسمه تعالی

مادر بزرگ

کابل ، زمستان 1367 ؛ خير خانه . زمستان بود سرد و همه جا يخبندان ، عبور و مرور مردم و وسايل نقليه در خيابان هاي شهر به ندرت به چشم مي خورد سركها و پس كوچه هاي شهر ، در سكوت سنگيني فرو رفته بود تك چناره هاي محله خير خانه قباي سفيد بر تن كرده و استوار و سر افراز و مانند مردم آن ديار در برار سردي و بيداد زمستان بر پا ايستاده بودند! گهگاهي ، فرياد سگ هاي ولگرد شهر با صداي غورش توب خانه ها مي تپيد و سكوت سرد و ابهام آميز شهر را مي گسست و انسان را به ياد مي انداخت كه دوران جنگ است! دانه هاي برف مثل مرواريدهاي درخشان مي ماند كه از لابه لاي فضاي غم آلود و دود گرفته شهر با بوي مشام آزار بروت در هم مي آميخت و بر سطح خيابان ها فرو مي نشست! آن شب زودتر از معمول آفتاب زمستاني چهره در هم كشيد و سپاه سيهي فرا رسيد . چراغ هاي الكين (فانوس) از پشت كلكين هاي خانه هاي

گيلين محله چشمك مي زدند و با صداي گريه و زاري طفلان خوردسال كه از مادران خود نان ، مي خواستند هم نوا مي شدند و چهرة شهر را نمايان مي ساختند! نبض ساعت روي سه بجه نيمه شب مي تپيد ، درب چوبي خاكستري رنگ از انتهاي كوچه ي باريك آهسته باز شد.

ادامه نوشته

باغسل در حجله خون باید رفت!

باغسل در حجله خون باید رفت!

 در اوائیل سال 1362  در پوسته چهارمرده بودیم هوا خیلی سرد بود, منطقه هم محاصره شده بود به هدف عملیات از پوسته خارج شدیم در «نتره» چهار مرده رسیده بودیم که غلام رضا خود را به آب انداخت، گفتم در این هوای سرد چکار می‌کنی؟ در جواب گفت: می‌خواهم غسل نمایم به شوخی گفتم جنوبی؟ گفت نه به خدا، احساس می‌کنم کسی به من می‌گوید غسل کن که شهید می‌شوی! از لحظه‌ی غسل، غلام‌رضا نیم ساعتی نگذشته بود که با نیروهای روسی در گیر شدیم به مجرد درگیری غلام‌رضا به شهادت رسید هنوز سرش تر بود جسدش را در پوسته چهار مرده انتقال دادیم، به دلیل محاصره‌ی جبرئیل نتوانستیم به گذرگاه مهدی انتقالش بدهیم هر کس که بدن بی‌جان‌اش را می‌دید باورش نمی‌شد که شهید شده است گویا به خواب رفته است، شبانه انتقالش دادیم در گذر گاه به خاکش سپردیم روحش شاد و یادش گرامی باد.[1]


-راوی نور احمد اکبر زاده

زه پیو شهید شیوم

زه پیو شهید شیوم

بنده چندین شبانه روز با بچه های عملیاتی که برادر علی حجتی بیان نمود، حضور داشتم و خودم نیز به عملیات شرکت داشتم همانطوریکه برادرم علی حجتی فرمود فرمانده عملیات براداران را به سه دسته در سه نکته عملیاتی جابجا نمود که درین عملیات برادران مجاهدمرزی با برادران رزمنده شهری، اشتراک داشتند از آنجایکه دامنه عملیات خیلی وسیع بود به نیروهای زیاد نیاز داشتیم شب قبل از عملیات هوا بارانی بود و خیلی سرد در زیر خیمه کوچک به گونه نشسته بودیم که زانوها را به سینه چسپانیده بودیم بچه ها پشت در پشت نشسته بودند وسایل گرمایی از قبیل لباس و پتو هم، کم داشتیم شهید میدین در آن شب سه دفعه به نزد من که در یک خیمه کوچک با مهمات نشسته بودم آمد. تفنگها و مهمات را بالای هم گذاشته بودم و شهید محی‌الدین هر باری که می‌آمد با زبان پشتو شوخی وار میگفت: من امشب شهید می‌شوم (زه پیو شهید شهیوم). دفعه آخری که آمد به من گفت حاجی در آن خیمه جای برای خوابیدن نیست به من اجازه بدهید که پتو کوچکم را بالای تفنگها بیاندازم به روی آن بخوابم من هم قبول نمودم شهید محی الدین لحاظتی بالای تفنگها دراز کشید، آن لحظه که 28 سال ازش گذشته است گویا شب گذشته بود.

در شب عملیات برادارن رزمنده به سه دسته تقسیم شدند من در اسلام قلعه ماندم بعد از عملیات به من خبر دادند که محی الدین در حالیکه بالای سنگر دشمن در سر تپه حمله می‌کند به شهادت می‌رسد که مرحوم ارباب عثمان جنازه شهید محی الدین را از بالای سنگر پایین می‌آورد .[1]


1-راوی حاج بابو عبدالخالق رضایی

یادی از سرخ جامگان مبارز

یادی از سرخ جامگان مبارز

                    اشاره:

در طول مبارزات حق طلبانه ملت شريف و كفر ستيز افغانســــتان با اجانب و تجــــاوز گـــران روسي در مــــيادين دفــاع از شرف و نــواميس مسـلمانان. صـحنه هاي زيـبا و جالـبي از جان فشـانـي ها و ايثار گـــــريهاي رزمندگان حق جوي و مسلمان افغانســـــتان ديده مي شود .كــه هـــر كـــدام به تـــنهايي گـــويـــاي حقانيت ملت عــزيـــز مـا مي باشد. خود گذشتگي هاي فـرزنـدان دليـر افغـانســــتان در رويارويي با بيگانگان چيزي نيست كه بـراي ما و بـراي آگــاهان به مسـائل افغانستان تازگي داشته باشند. مردم غيور ما در گذشــته هاي نه چندان دور چندين بار براي دفاع از ارزش هاي والاي اسلامي صحنه هـاي به ياد مـانـدي از رشـادت و شجاعت خلق كرده اند كه تا هميشـه بر تارك تـاريـخ چون سـتارة درخشـان خـواهـد درخشـيد. بر اســاس همـين عقـيده اسـت كه مـردم مظلـوم افغانســـتان در از دسـت دادن بيـش از يــك ميليــون نفـر از بهترين فرزندان خود غم و انــدوهــي به دل راه نمــي دهــند. چــرا كه مي داند فرزندانش براي چه چيزي آن حماسـه هاي  جاويدان را خلق كرده اند. حماسه هاي كه اگر ثبت گردد. از چندين كــــتاب قـــطور هم فـراتـر خـواهـد رفت وقايع و حوادث كه اگر براي جهانيان تبيين گردد به ابهت عظـمت قيام پـر شور مردم ما بيش از پيش واقف و معترف خواهند شد. متأســفانه تا كـــنون از سوي قــــشر مطـــبوعاتي ما كــــمتر به اين مهم پرداخته شده است. دَين بزرگي كه حماسه سازان بزرگ انقلاب اسلامي افغانستان  بر گردن ما دارند ما را بر آن داشت تا براي بيان ايثار گريها و فداكارهاي  مجاهدان پاكباخته افغانستان بخشي از مطالب وبلاك را به خاطرات اين عزيزان اختصاص بدهــــــــيم.

          بنا بر اين در اينجا از همة عزيزان رزمنده تقاضا داريم تا اگر خاطره اي از دوران پر شور جهاد دارند براي ما ارسال كنند تا با نام خودشان در اين وبلاگ  منتشر گردد.

ادامه نوشته