با غسل شهادت به ملاقات معشوقش شتافت!
من مانده بودم و تنهایی. در یک طرفم پیکر بیجان شهید غلام حیدر و طرف دیگرم بدن بی رمق غلام رسول که حالش هر لحظه بد تر می شد, ولی شدیدا خوشحال بود و دائم می گفت: « خدایا شکر که من را قبول نمودی...! ». تا صبح بیدار ماندم و با روشنی هوا, غلام رسول هم اندک اندک روشنایی اش را از من گرفت. دستش را گرفتم . سرد شده بود. بدنم لرزید و بًغض سنگینی مثل تناب دار, گلویم را می فشرد. سرش را در بغل گرفتم و فریاد زدم : « رسول! رسم رفیقی این نبود که من را تنها بگذاری!. » و آنطور که دلم خواست گریه کردم .[1]
[1]- راوی عباس امیری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۶:۲۰ ب.ظ توسط محمد علی کریمی جانباز (مالستانی)
|
بسمه تعالي