یک « تفنگچه میکاروف », با خود گرفتیم بایسکل را سوار شدیم به هدف رسیدن به شهر راه افتادیم.دکان مورد نظر در «دروازه ملک» بود برای اینکه زود تر برسیم با یحیی گفتم از کوچه « شرکت » می رویم.همین که سر کوچه رسیدیم دیدم فدایی های لامذهب سر کوچه را گرفته اند. آن روز شهر چهره ی غیر معمولی به خود داشت در همه جا نیروهای امنیتی دولت قدم می زدند! صاحب دکان را که پیر مردی ریش سفیدی بود از راه دیگر فرستادیم, من و یحیی از مسیر « غور در واز »  به  سرک « حسین توپخانه » رسیدیم. گفتم امروز چه خبر است نکند این همیه نیرو به استقبال ما آمده است! یحیی گفت: خوب بلی ما از قومندان فرقه چه کم داریم, خندیدیم. یحیی گفت: عارف جان باید بریم از جاده « لیسه میری » رکاب زنان راه افتادیم, مقدار زیادی نه یموده بودیم که باز خطر جلوی راه ما سبز شد! با خود گفتم یا امام زمان از اینجا چه رقم رد بشویم؟

زیر سایه ی درختی لمیده بودند با خیال راحت بدون اینکه ترس و دلهره را به روی مان بیاوریم از نیروها رد شدیم. به مجرد که از مقابل آنها ردشدیم از پشت سر صدا زد کجا می روید؟ بر گردید. به یحیی گفتم اشهد بخوان که خلاص شدن از این جا مشکل است مگر امام زمان کمک مان بکند, بر گشتیم سوال کرد چه کاره هستید؟  گفتیم: شاگرد خیاط هستیم صاحب! آمرانه گفت: مدرک تان را بدهید. بعد از تأملی گفتیم: اسناد داریم آمیر صاحب.

سوال نمود همرایتان چه دارید؟ گفتم صاحب فقط همین بایسکل را داریم, ضربان قبم به خوبی شنیده می شد! با خودک گفتم خدا یا خودت کمک کن اگر تلاشی کنند چه.......دستور دادند بنشینم, معلوم نبود چه بلای سرمان می آید! هر دفعه عسکری که از جایش تکان می خورد, دلمان می ریخت که حتماً می آید تلاشی کند.

کم کم ترسم فرو ریخت از جایم بلند شدم گفتم: آمرصاحب اجازه است که بایسکل را در همین دکان بگذاریم هدفم این بود که از شر تفنگچه خلاص بشوم. اجازه داد گفت: آه بچیم زود باشین, رفتیم دکان بغلی مان به پیر مرد دکاندار گفتم کاکا جان ما چلیک شهری هسنیم این عسکرها روی مان شک کرده است, این تفنگچه را بگیرید جایی محکم کنید اگر از ما بگیرد اعدام مان می کند, پیر مرد همین که اسم چریک به گوشش خورد چشمان اش برقی زد و گفت: چه؟ درست شنیدم چریک ؟ گفتم آری! زود باشین از دکان من بروید ببرون برین, بروید همین حالا بدون معطلی, به بن بست رسیده بودیم, خدایا چکارکنیم خودت کمک کن, خودمان را سپردیم به خداوند پسر بچه ی کوچکی از آنجا رد می شد صدا کردم بچه کاکا این بایسکل را ببر دکان « ماما نصرو » به او بگو که ما دستگیر شدیم.

منتظر نشسته بودیم انتظار بلا تکلیفی, یادم از حرف شیخی آمد که در پایگاه به ما درس احکام میداد روزی در رابطه به انتظار ظهور امام زمان (ع) صحبت می کرد و گفت: انتظار شدید تر از قتل و تحمل اش مشکل و طاقت فرسا است. این حرف شیخ را با تمام وجودم حس کردیم. دقایقی به همین گونه گذشت, تا موتری آمد مارا سوارش کردند, دو صاحب منصب در سیت نشستند و یک عسکر همراه ما پشت موتر, بین راه با هر ترفندی سعی کردیم عسکر را بخریم به او پیشنهاد دادن پول کردیم و انتقالش در جمهوری اسلامی ایران! ولی قبول نکرد. از او پرسیدیم ما را کجا می برند؟ گفت: « کندک کشف » داخل موتر فرصت خوبی بود برای طرح و نقشه فرار, چون می دانستیم اگر داخل کندک کشف بشویم, کار ما خلاص است الفاتحه!

به یحیی فهماندم که دست به کار شود. درِگوشی گفتم: من عسکر را به گپ می گیرم و تو کار را تمام کن. بعد به عسکر نزدیگ شدم سرش را حسابی به حرف گرفتم. بین « چهار راه آمریت » و « شفاخانه زنانه » رسیده بودیم که تفنگچه یحیی هفت بتر صدا کرد! مغز عسکر با خونی گرم به سر و صورت و لباسهایم پاشید. هنوز زنده بود ومن را محکم گرفته بود با قدرت تمام او را به سرک انداختم در همین لحظه کلاشین کوفش را گرفتم سیت موتر را به رگبار بستم. موتر منحریف شد محکم به درخت ناجو خورد, هر سه نفری که در سیت نشسته بودند, کشته شده بود. از موتر پریدیم « یاعلی » گفته به تمام سرعت می دویدیم در همین حال به فکر کلاشینکوف افتادم که اگر با خود ببریم امکان بذیر نسیت از طرفی کلاش روسی نوی بود دلم نمی آمد که آن را باندازیم به این نتیجه رسیدیم که باید توری از شراش خلاص شویم, لذا انداختیم.

مانده بودیم کجا برویم. لباسهای بچه گانه به تن داشتیم . خیلی مسخره بود. آمدیم داخل شهر و نزدیک شفاخانه زنانه. رسیدیم. باز هم یک فدایی دولتی جلویمان رویید. تا چمش به ما افتاد گفت: « چه گپ است ؟» با آن لباس پر خون مانده بودم چه بگویم و چه فیلمی بازی کنم. یک مرتبه خود به خود, به زبانم آمد: « دوصد نفر اشرار[1]سر چها راه مدریت یک موت عسکری را برده و چند عسکر را هم سوراخ سوراخ کرده اند, ماهم زخمی شدیم...» بیچاره دست و پایش را گم کرده بود. مثل برق گرفته ها بدنش به لرزش افتاد و چهار نعل خود را به داخل شفا خانه رساند!

لحه ظاتی ایستادیم تا سرویس[2] آمد. پر از آدم بود. بالا شدیم و با فشار خودمان را جا کردیم. مسافرین وقتی متوجه سروضع ما شدند, متعجب و وحشت زده پرسیدند: « چه شده ؟ » جالب بود, چه کلک های منطقی ای در ذهنم آمد. جواب دادم: « اشرار! ...اشرار!.. » چنان با لرزش صدا, ادا کردم که همه باور کردند و با ترحم گفتند: « لالا![3] تو زخمی ای, چرا به موتر بالا شدی » برو شفا خانه! »  «نه گپی نیست, مادرم نگران می شود, باید بروم خانه! » هرچه اصرار کردم مرا ببرند داکتر, قبول نکردم. در جاده مخابرات که رسیدیم, پیاده شدیم. چند عسکر مسلح جلوی سینما ایستاده بودند. تا ما را دیدند, دویدند داخل سینما و از تیر کشهای سینما لوله لههی شان را به طرف ما نشانه گرفتند. به این طرف و آن طرف دویدیم. حالا کو موتر؟ تاکسی ای کنار سرک پارک بود و موتر وانش زیر موترش خوابیده بود. و پاهایش دیده می شد. با لگد به کفشش زدم و گفتم: « بالاشو لالا مارا به یک جایی برسان! » در جواب گفت: « موتر خراب است لالا! » اصرار کردم که تاکسی را روشن کند. بیچاره شاید در دل می گفت: « گیر عجب آدم های دیوانه ای افتادم » خلاصه در مقابل اصرار زیاد ما گفت: « بابا این موتر هشت سال است که به سلف[4] بوده و روشن نشده است. » گفتم: « لالا جان انشاألله روشن می شود. » پشت اشترنگ نشست, سویچ را انداخت و دور داد. با دل شکسته گفتم : « یا امام زمامان (عج) یاری کن! » موتر روشن شد و دهان موتر وان از تعجب باز ماند! حرکت کردیم. جلوی دواخانه, صاحب منصبی دست داد توقف کنیم. با غضب گفتم: « برو, ایستاد نشو! » می خواست ایستاد شود. پشت سرش نگاه کرد, تفنگچه را بیخ گوشش دید. تازه فهمیده بود که چه گرفتاری شده است! گاز را گرفت و به سرعت دور شدیم. به غوردرواز که رسیدیم, پریدیم داخل کوچه ای شتر خانه و بدو بدو خود را به قلعه ی باباجی رساندیم.

نجات پیدا کرده بودیم. آوازه این عملیات به سرعت همه جا پچید: « چلیک ها[5] ! چه غوغایی در شهر بر پاکرده اند...» حالا هر روزه از شهر به دیدن ما می آیند تا ببینند « چلیک ها » چه موجوداتی هستند.

بعد از این مأموریت, با خودم خلوت کردم, قضایای آن روز را مرحله به مرحله مرور نمودم! خصوصاً روشن شدن موتری که هشت سال خراب بوده!! به این نتیجه رسیدم که حقیقتاً ما سربازان امام زمان (ع) هستیم, لذا باید قدر مان را بدانیم.[6]

 

 


[1] - لقبی که دولت به مجااهدین داده بود.

[2] - منظور اتوبوس شهری است.

[3] - داداش, برادر.

[4] - استارت .

[5] - چریک در لفظ مردم عامه.

[6] - راوی عارف احمدی معروف به عارف سیاه.