همراه با يك گروپ از بردران، از قرارگاه فرماندهي به سوي منطقه بمباران شده رفتيم. دود و فضاي تاريك محل انفجار از دور ديده مي شد. پيدا بود كه باز هم خانه هاي ويران ، خردسالاني زير آوارهاي خاك و پدران و مادراني قطعه قطعه شده اند !

 

     به نزديك پانصد متري محل كه رسيديم ، صداي شيون و افغان و ضجه هاي دل خراش زنان و كودكان قلب ما را فشرد و بغض شديد گلويمان را پر كرد ! گامهايمان را تندتر كرديم و خود را به سرعت به محل رسانديم.

خدايا ! چه ظلمي بر اين مردم مظلوم مي رود؟ مگر كودكان و شيرخواران چه كرده اند؟

بوي شديد جزغاله هاي پيكرهاي سوخته شده ، فضاي محل را پر كرده بود و به سختي مشام را مي آزارد.

دهها خانه ويران، انسانهاي بي گناه را زير آوار سنگين خود مي فشرد؟ صداي خردشدن وجود آنها را با گوش و جان بخوبي مي شنويم ... بي درنگ به كمك مي شتابيم و به شكافتن خروارها خاك مي پردازيم . تا پكرهاي سوخته قربانيان را در آوريم.

     از ميان انبوه جمعيت به محل آمده ، صداي فريادهاي ممتدي توجهم را جلب مي كند. به طرف صدا نزديك مي شوم . دختر شش ساله اي با موهاي پريشان و دست و صورت پر اشك كه از نشستن خاك بر سر و صورتش ، فقط چشمانش سيلاب گونش پيداست. به گوشه اي ايستاده و با تمام قدرت جيغ مي كشد.

     جيغهاي پياپي اش انگار سوزنهايي بود كه به قلبم فرو مي رفت. دخترك را در آغوش گرفتم . صورت گِل آلودش را پاك كردم و گفتم عزيزم : "چه شده ، چه گپ اس"

دختركِ وحشت زده كه لحظه اي آرام نمي گرفت با انگشتان كوچمش به آوارهاي خانه اي اشاره كرد. به آرامي و مهرباني دوباره پرسيدم ، "چيت آنجايه؟" با كلمات بريده، بريده گفت: "مادرجان، برارجان و خوارجان مه اونجگايه!" (1)

پرسيدم، "چطور مي گي خوارجان و برارجانت اون جايه؟" بغض و گريه  امانش نمي داد.نتوانست چيزي بگويد. لحظه اي مكث كرد.اشك جلو ديدم را تاريك ساخت. من نيز نتونستم بيش از اين ادامه بدهم. فشار سختي بر خود آوردم تا بغضم پيش دخترك نتركد.

گردنش را محكم بغل كردم و صورتش را بوسيدم. كم كم آرام گرفت و در جواب سوال بي جواب مانده ام ، رو به آوار نمود و ادامه داد: "او نجگاخانه ماس ، مه رفته بودُم به جوي، اَو بخُورُم، طياره ها آمدند و خانه مانه بمباران كردند. مه ترسيدُم ، نتانستم به خانه بُرُم پشت او درخت كلان قايم شدم، طياره ها رفتند و خانه مانه خراب كردند. برادرجان و مادرجان و خوارجان مه زير خاك خانه شدند..."

بچه ها را صدا زدم، رفتم به طرف خانه دختر. خاكها را كنار زديم. صحنه دلخراشي بود: مادر ، در حاليكه دستانش به طرف بچه هايش دراز بوده استاده در جا خشك شده بود. دختر و پسر نيز در حاليكه به طرف مادر مي دويده، نرسيده به مادر، در فاصله يك متري، آوار امان شان نداده روبه مادر ، استاده و به آسمان رفته بودند ...!

راوی فرمانده حاج ناصر شیرزاد

(1) مادرجان ، برادرجان ، خواهرجان