ابتدا عصايي بيرون آمد و به دنبال آن پيرزن قد خميده اي پا به كوچه گذاشت. پيرزن در حاليكه دست چپ خود را به كمر گرفته بود صرفه كنان با گام هاي آرام طول كوچه را پيمود و خود را به خيابان شهر رساند. از راه رفتن پيرزن معلوم بود چند شبانه روز است لب به غذا نبرده هنوز به ابتداي كوچه نه رسيده بود كه سه چهار تا بچه ي قد و نيم قدشاز پشت سرش دسته جمعي فرياد زدند ، مادر كلان ! مادر كلان ! تا نان نياري ما خو نمي ريم ( مادر بزرگ ! مادر بزرگ ! تا نان نياوري ما به خواب نمي رويم ! ) پرزن نگاهش را بر گرداند و به بچه ها اطمينان داد كه به خانه برگردند، هوا سرد است ، او برايشان نان خواهد آورد. بچه ها شادي كنان درب را بستند پيرزن به راه خود ادامه داد . پير هر طور بود خود را به نانوايي محله رساند. صف طويلي در آن نيمه شب تشكيل شده بود . همه براي صبح صف بسته بودند. سردي هوا تا مغذ استخوان نفوس مي كرد. صداي به هم خوردن دندان هاي منتظران نان ، به خوبي شنيده مي شد. پيرزن چهار ساعت كامل در صف بود . وقتي نوبتش رسيد ، قدرت گرفتن نان ها را در دست نداشت . با دست هاي لرزان و يخ بسته نان ها را به هر زحمتي بود به گوشه ي چادرش بست . انگار با گرفتن نان نيروي تازه اي گرفته بود و هيچ چيزي در او اثر نداشت ! با عجله به راه افتاد . پاهايش قدرت راه رفتن نداشت ، امّا نيروي شوق ، او را با قدرت به جلو مي راند . وقتي كه به نوه هايش فكر مي كرد كه سه شبانه روز است بدون مانده است ، و با يد نان هاي را برساند ، از شدت هيجان بال در مي آورد . خيابان را پشت سر گذاشت و خود را به كوچه ي خانه اش رساند . چند قدمي داخل كوچه پيش رفت . صداي وحشت ناك سگي كه از داخل خانه صاحب منصب دولتي شنيده مي شد گامهاي پيرزن را تند تر كرد . سگ در يك چشم بر هم زدن زنجير را گسست و از پشت در به داخل كوچه پريد. پيرزن متوجه نان ها بود، نان ها را محكم به سينه چسپاند . سگ مثل رعد روي پيرزن جهيد و او را نقش زمين ساخت نان ها به گوشه اي افتادند . همه ي تلاش پيرزن حفظ نان ها از چنگال سگ بود . امّا سگ به نان ها توجهي نداشت دندان هاي تيزش را به شكم پيرزن فرو برد ... پيرزن فريادي زد و كمك خواست امّا دير شده بود ، سگ ، شكم به پشت چسبيده اش را پاره و روده هايش را بيرون انداخته بود... جمعت سر رسيدند با چشمان خواب آلود و مبهوت به شكم پاره ي پيرزن زل زده بودند. نوه هاي پيرزن با سرو صداي جمعيت بيرون پريدند و از جلو درب خانه پيش نرفتند . بدون توجه به ازدهام جمعيت ، منتظر آمدن مادر كلان ايستادند . يكي از آن ها كه از بقيه بزرگتر بود ، انگار چيزي به دلش الهام شده باشد ، به طرف جمعيت دويد و خود را پشت حلقه ي  ازدهام رساند ، ديگران نيز به دنبال او خود را به محل رساندند .  مردم با ديدن بچه ها كنار رفتند . بچه ها با ديدن نعش نيمه جان مادر كلان با زجه هاي دل خراش خود را رو ي جنازه انداختند ... بچه ي بزرگتر در حالي كه از عمق دل فرياد مي كشيد به مادر كلان گفت : مادر كلان بال شو ما نان نمي خواهيم، خوار خوردك ما زهرا ديگر گريه نمي كنه  به خيالم از گشنگي مرده ... (مادر بزرگ بلند شو ، ما نان نمي خواهيم ، خواهر كوچك ما زهرا ديگر گريه نمي كند . مثل اينكه از گرسنگي مرده است.) همگي دست هاي مادر كلان را در دست گرفته و طرف خانه مي كشاندند . اين صحنه صداي حق حق همه ي جمعيت را بلند كرد . مردم سعي داشتند كودكان يتيم و بي سرپرست را از بدن پاره پاره ي تنها انيس و ياور زندگي شان جدا كرده و به سوي خانه شان ببرند. پرمردي از وسط جمعيت نان هاي به زمين افتاده را جمع كرد به دست بچه ها داد . كودكان گرسنه مثل اينكه همه چيز را فراموش كرده باشند ، با ولع تمام به خوردن نان پرداختند ! پيرزن آخرين نفس ها را مي كشيد سرش بي حركت روي يخ هاي كوچه افتاده بود ، خون تمام بدنش را نيلگون ساخته بود . با همان حال ، رو به نوه هايش كرد و گفت : عزيزانم اشتكهايم ! (بچه هاي كوچك ) امّا صداي پيرزن آنقدر ضعيف بود كه فقط خودش مي شنويد .بچه ها مشغول خوردن نان بودند و صداي پيرزن را نمي شنيدند . پيرزن يك بار ديگر كلماتش را تكرار كرد ، امّا باز هم جوابي نشنيد . آنگاه آرام پلكهايش را بست و براي هميشه ساكت شد...1

 

1-راوی شیخ صفرعلی راسخ