و تنور را نشاندیم آنهم با راهنمای قاسم هزاره (کاظمی) که نانوا بود، با تعداد بیست نفر در این منطقه مستقر شدیم که از آن روز نان های بقیه‌ی پایگاه‌ها را نیز پخت می‌نمودیم که بیشتر شان از بردران اهل سنت‌ما بود در آن روزها ما فقط مقداری جو داشتیم و آن را می‌پختیم و مي خوردیم که این وضع به درازا کشید تا جای که اکثر بچه ها اسهال خونی شدند! پایگاه را که شامل یک نماز خانه و یک پیره دار و یک سنگر بود ساختیم، بچه‌های در آن روزها با ما کار می‌نمودند که شاید در خانه‌های شان یک لیوان آب را به دست پدرش نداده بودند، ولی در آن جا با ما کار می نمود و سنگ و گل ریگ را با پشت می کشید.!  بعدها پایگاهی هم در چشمه نصرت درست نمودیم و خیمه‌ی زدیم، آقای بنایی به من مأموریت داد که آنجا باشم و مسئولیت پایگاه را به عهده داشته باشم، البته قبل از من هم به بچه های دیگری پیش نهاد ماندن در چشمه نصرت شده بود که کسی قبول نکرده بود، البته این پایگاه قبل از کمینی بود که ما در همبن منطقه خوردیم. 
بعد به من مأموریتی داده شد که با نماینده‌گان سازمان ملل بروم هرات، در جمع آنان یک داکتر فرانسوی هم بود که درین مأموریت  بیست و شش نفر بودیم، از منطقه شکیبان حرکت نمودیم رسیدیم به زنده‌جان و از آنجا به غوریان، ساعت ده صبح شد که از غوریان حرکت کردیم تا رسیدیم به سر «چاه دو برار» در سر چاه پائین شدیم و سرو صورت خودمان را  شستیم و مقدار کلوچه که از غوریان گرفته بودم بین بچه ها تقسیم نمودم، دیدم جیپ‌های از طرف مرز آمد، سئوال نمودیم از وضعیت راه گفتند: امن و امان است و خبری نیست همین کلوچه‌ها هنوز از دهن بچه‌ها پائین نرفته بود که دیدیم از مقابل چیزی حرکت می‌کند و به سمت ما دارد می‌آید یکی می گفت: تانک است و دیگری می گفت: جیپ است تا نزدیک شد دیدیم که تانک است، ایستادم بچه‌ها را پائین نمودم گفتم: به خلاف حرکت تانک بروید تا این ها حرکت نمودند، دیدم که تانک مسیرش را تغیرداد آمد درسمت بچه‌ها آنان را حلقه نمود، بچه‌ها مجبور شدند به سمت دیگر حرکت کنند در همین گیر و کش بودیم که راکت‌چی، تانک را هدف گرفت، ولی شلیک نکرد چون که مرمی را خوب جاه نه انداخته بود، من بلند شدم که پشت ده شکه بنشینم و آن را آماده کنم هنوز خوب ایستاده نشده بودم که کمرم سوخت و افتادم، متوجه شدم که از ناحیه کمر مجروح شده‌ام، همین که افتادم، اقای بنائی آمد و گفت بلند شو که بریم این جا جای ایستادن نیست! گفتم من مجروح شدم بچه‌ها به طرف تپه رفتند، من بالای تایر موتر نشسته بودم، دیدم یک تانک آمد نزدیک و لوله اش را خوب آورد پائین بگونه‌ی که اگر شلیک می‌کرد پودر می‌شدم مثل که یکی به من گفت: بچه این جا جای ایستادن نیست باید بروی پائین، نیم خیز شدم که کفشم از پایم در آمد، چون خون های زخم کمرم کفش هایم را پر از خون کرده بود! باپاهای برهنه بالای خارهای مغیلان خودم را در حدود یکصد متر از موتر دور کردم که توپ تانک صداکرد به طرف موتر، نگاه کردم دیدم که موتر معلوم نمی شود، کمی دور تر شدم، متوجه‌شدم که تانک به سمت من دارد می‌آید، آنقدر نزدیک شده است که اگر می خواست می توانیست من را بردارد، یک نگاهی به پشت سرم نمودم، دیدم که موتر سالیم است متوجه شدم که توب تانک از موتر رد شده است و یک گروپ از بچه‌ها به سمت دیگری در حرکت بود، تانک یک توپی به وسط بچه ها شلیک کرد، عجیب اینجا بود که احدی از بچه ها مجروح سطحی هم نشدند، راکت چی دومرمی زد یکی پیش تانک خورد و یکی هم پشت سرش، تانک برگشت، من قنداق تفنگ را باز نمودم مثل عصی لنگان لنگان به طرف تپه حرکت نمودم، هنوز سر تپه نرسیده بودم که یکی از بچه ها آمد نزدیک گفت: خان آقا آمدی؟ گفتم آمدم، ولی مجروح شده‌ام، هنوز دردی را حس نمی کردم، ولی کفش هایم پر از خون شده بود، زیر بغلم را گرفت کشان کشان برد یک کناری گذاشت، دولتی‌ها از تانک پیاده شدند و موتر را پس و پیش کردند یکی پشت فرمان نشست موتر را روشن کرد و گاز داد با خود برد، بالاخره نزدیک های شب شد من را خواباندند و کوله‌های مرمی‌های راکت را دور و برم چیدند و سه تا از برادران  رزمنده مثل: آصف و غلام محمد آهنگر و امین بچه شیخ، کنارم ماندند،  بقیه بچه‌ها رفت به طرف دهنه کمرکلاغ که این برادران چهارده ساعت پیاده روی می‌کنند تا به دهنه‌ی کمرکلاغ می‌رسند. من و بچه‌ها تا صبح آنجا بودیم و یک پتو را در کمرم بسته بودند و زخم کمرم کم کمی خون ریزی داشت،  صبح شد خیلی تشنه شده بودم به بچه ها گفتم بروید از چاه دوبرار(برادر) آب برون کنید و بنوشید برای من هم بیاورید، اینها رفتند، ولی چاه را پیدا نتوانستند آمدند گفتند ما نتوانیستیم چاه را پیداکنیم گفتم من تا نیم ساعت و چهل دقیقه‌ی می توانم با شما بیایم، بالاخره حرکت نمودیم بعد از مدتی راه رفتن چاه آب را  پیدانمودیم بچه‌ها با «لنگ کفش» آب از چاه بیرون می‌کردند و می نوشیدیم، آب خیلی بدمزه‌ بود بچه ها پوست های انار پیدا کرده بودند از همان کمکم می خوردیم تا اینکه راه افتادیم، قبل از راه افتادن مهمات را از قبیل نارنجگ و مرمی و تفنگچه هرچه داشتیم بین دستمالی گذاشتیم، در  جای که نشانی کرده بودیم زیر خاک نمودیم و به طرف سرک عمومی راه افتادیم، همین طور که می‌آمدیم صدای غور غور موتر به گوش رسید، بچه‌ها می خواستند این طرف و آن طرف بروند، من گفتم نه همین سرک را رها نمی‌کنیم یکی از بچه‌ها شال چریکی در گردن داشت آن را گرفتم به مجرد که موتر را مشاهده نمودم  شال را تکان دادم وقتی که نزدیک آمد دیدم یک چیپ است و یک هشت سلندر از بچه های حزب حرکت اسلامی، رفته بودند غوریان و از آنجا بر می گشتند وقتی که ما را دیدند از موتر های شان پائین شدند و مارا در بغل گرفتند و گفتند از دست ما چه خدمتی می‌آید؟ گفتم فقط جیپ تان را با دو سه نفر نیرو به ما بدهید تا ما را در مرز برساند، جیپ را با سه نفر نیروی تازه نفس به ما دادند، بچه‌ها را گفتم شما جلو بروید وقتکه دیدید خبری نیست دستمال را تکان دهید تا ما حرکت کنیم به همین منوال به حرکت مان ادامه دادیم، زمانی متوجه شدم که از مقابل ما خاک و دولختی می‌اید ایستادیم، دیدیم خاک و دولخت نزدیک شد و ما هم حرکت نمودیم بعد از راه افتادن دیدم این خاک و دو لخت بر می‌گردد  و از ما دور و دورتر می‌شود آن زمان متوجه شدم که تانک نیست تا رسیدیم به پوزه سوخته، متوجه شدیم که خاک و دولخت‌ها از موتر خود ما بوده است که می خواسته بیاید به دنبال ما وقتی که ما را دیدند همه خوشحال شدند و شادیانه زدند و بعد من را سوار تیوی‌تای چهار هزار نمودند و به مرز رساندند دیدم که همان داکتر فرانسوی در مرز است همان داکتر پایم را پانسمان نمود و بعد توسط همان تیوتای چهار هزار به مشهد مقدس انتقالم دادند.