تعداد 17 عدد نان به بنده تحویل داده بود،  از آنجای که رزمندگان حزب الله عاشق جهاد و مبارزه بودند گرسنگی و تحمل آن مسأله پیش پا افتاده بود و به آن خو کرده بودند. بچه‌ها جلو و بنده از دنبال و برادر تورخان که راه بلد ما بود زود تر از ما راه افتاده بود، چند فرسخی از مرز دور نشده بودیم که چشمم به اسبی که مهمات بارش بود افتاد که ایستاده است، نزدیک تر رفتم دیدم مهمات از پشت اسب به زیر شکمش آمده و اسب را از راه رفتن بازداشته است کمی جلو تر رفتم دیدم از بچه‌ها خبری نیست همه رفته اند‌‌، ماندم چه کارکنم! از یک طرف این همه مهمات که به تنهایی جاه به جایی‌یش برایم غیر مقدور و از طرف دیگر صدایم را بلند نمی توانم که بچه‌ها را صدا بزنم، چون نیروهای دولتی هفت بلاه نزدیک بود، با خود گفتم شاید خیری در این باشد. 
بار اسب را پائین نمودم و زنجیر اسب را به بوته‌ی بستم، خودم به دنبال بچه‌ها شروع به دویدن نمودم در حدود نیم ساعت دویدم، ناگاه از فاصله‌ی دوری صدایی به گوشم رسید و قتیکه نزدیک تر رفتم صاحب صدا را شناختم، صدای حاج ارباب میراحمد سنگ بست بود که از بچه‌ها سئوال می‌نمود آقا سید کجاست؟ خودم را رساندم قضیه را بازگونمودم، چون پاسی از شب گذشته بود و اگر به راه ادامه می‌دادیم بعد از آن همه تأخیر، صبح به غوریان نمی رسیدیم، بنارا بر این گذاشتیم که برگردیم مرز و بقیه‌ی شب را در آنجا سپری نمائیم.
نزدیک‌های صبح بود که راه بلد ما (تورخان) که از اهالی غوریان بود، برگشت و با خوشحالی گفت: خدا را شکر که شب نیامدید و اگر نه همه‌ی تان باید شهید می‌شدید! چون مسیر راه را ملیشه‌ها راه بندی کرده بودند و من خودم قریب بود گیر بافتم، ولی با مشکلات زیاد و دعای شما رزمندگان، خدا نجاتم داد. با خود گفتم: این از امداد الهی بود که خداوند با افتادن بار اسب نجات مان داد.   

راوی مرحوم حجت الاسلام سید محسن مزاری