آن زمان پسرم عبدالرازق یک و نیم سال عمر داشت، بعد از اسکان خانواده در جمهری اسلامی ایران برگشتم در افغانستان بعد از فوت پسرم خداوند سه تا دختر دیگر به من عنایت فرمود.
هرموقعی که از جبهات بر می‌گشتم پدر و حاج عمویم به من پیشنهاد ازدواج مجدد می‌نمودند، ولی من از زیر بار این مسئولیت شانه خالی می‌نمودم، روزی حاج عمویم که پدر زنم هم می‌شود، آمد به پدرم پیشنهاد نمودکه برو مقداری از ملک کشاورزیم بفروش و عبدالخالق را دامادکن!
من اکثر موقع در جبهات به سر می‌بردم، روزی از روز های سال 1362ش، مرحوم سید کاظم از ایران آمد با خنده گفت شرینی بده که حاج بابایت شما را داماد نموده است! باورم نمی شد به شوخی گرفتم، دیدم جدی حرف می‌زند و سوگند می‌خورد که من را حاج بابایت فرستاده که شما را به ایران ببرم تا عروسی شما را باهم بخوریم، دیدم مرحوم سید کاظم یک پاکت شکلات را از کیسه‌اش در آورد و به بچه‌ها تقسیم نمود که این شرینی عروسی حاج بابو(حاج عبدالخالق رضایی که بچه‌های جبهه به او لقب بابو را داده بود) است.
بعد از مدتی رفتم در ایران همین که از راه رسیدم، دیدم که عروسی را به راه انداختند من به اندازه تحت تأثیر قرارگرفته بودم که نمی توانستم سئوال کنم دخترکی را برام گرفته اید؟ بالاخره فهمیدم که دختر عموی دیگرم را که بیشتر از ده سال نداشت، برایم گرفته است که با من هجده سال تفاوت سنی داشت!! در شب عروسی ماجرای عجیبی به وجود آمد! آن اینکه در همان سال اختلا‌ف‌های جزئی بین حزب‌الله و شوراهای مردمی بوجود آمده بود، شب عروسی وقتی که غذا را خوردیم با حاج قاری رفتیم در جلسه‌ی که در این رابطه برگذار کرده بودند جلسه هم در پیچ تلگرد بود، جلسه طولانی شد به حدی که داشتم به خواب می‌رفتم یک دفعه دیدم حاج قاری با بالیشتی زد به شانه‌ام، گفت داری می‌خوابی در حالی که عروس در حجله منتظر شماست! همه خندیدند ساعت حدود دو شب بود، بعد یکی از بچه‌ها را گفت حاجی را برسانید خانه‌اش. موقعی به خانه رسیدم که همه خوابیده بود، جزء مادرخانمم که داشت گریه می‌کرد! گفتم آخر چرا گریه می‌کنی؟
در جوابم گفت آخر مادر، این شب، شب زفاف شماست شما حالا می‌آیی؟ این چه آمدنی است؟ زن‌ها همه رفته اند به خانه‌هایشان، گفتم: مادر جان جلسه‌ی مهم بود چیزی نشده حالا آمده‌ام در خدمت شما هستم که فعلا از این همسرم چهارتا فرزند دارم.
آری، این بود ماجرای شب عروسی یک رزمنده‌ی که در حقیقت با تفنگ و سنگرش ازدواج نموده اسست و به ازدواج های ظاهری اهمیت نمی دهد !!      
 ما با الاغ اسلحه می‌آوردیم !
بعد از پیروزی در زمان حکومت برهاندالدین‌ربانی، در حالی که جیک‌تورن اسماعیل خان والی هرات بود و مناسباتش با حزب الله خوب نبود و به دنبال بهانه‌ی بود که از آن طریق بچه‌های حزب‌الله را آزار و اذیت نماید تارخ 29/9/1373 بود که در مسجد رضایه واقع درغور در واز بودم که در کنارم حاج غلام محمد نظری، حاج جمعه گل و نور احمد جبرئیلی بودند خوابیدیم در خواب دیدم که شخصی آمد من را گرفت و خیلی فشارم داد! صبح که از خواب بیدار شدم فوری‌کیسه‌های لباسم را از مدارک و اسناد خالی نمودم تفنگچه مکاروفم را هم از کمرم باز نمودم، حاج رحیم گفت چه شده ؟ گفتم خوابی دیدم، لذا این مدارک را باید از خودم دور نمایم، همین گونه صحبت می‌کردیم متوجه شدم شخصی در حالی که دستمال به سرش انداخته، دارد درب را می‌کوبد، خودم بلند شدم که درب را باز کنم از مسجد بیرون شدم دیدم مجیدخان مدیر استخبارات قول اردو از جیپ پائین شد و دستم را گرفت و گفت: حاج بابو بفرمائید به موتر بالا شوید، همین را که گفت خودم بدون سئوالی به جیپ بالا شدم، دیدم حاج  جمعه گل هم به موتر بالا شد و گفت من نمی گذارم حاجی بابو را تنها ببرید، دیدم تفنگچه مکاروف هم در کمرش است ما را بردند در قول اردو در اتاقی نشستم و سئوالی از من نکردند، بعد از مدتی دیدم کسی آمد و گفت: حاج بابو اگر اسلحه داری به دولت تحویل بدهید گفتم من اسلحه‌ی ندارم که به دولت تحویل بدهم بعد از لحظه‌ی حاج جمعه گل را برد در اتاق دیگری، دگروال قادر خان مدیر مالی را پنج روز قبل از من گرفته بودند که آن را هم در همین جاآورده بودند، بالاخره من را در اتاق انجنیرحسن‌خان بوردند، خلبانی به جرم اینکه لحظه‌ی هلی‌کوبتر اسماعیل خان از پیشش تکان خورده بود، آن را آورده بودند زندان، بنده را هم در همان اتاق بردند، دیدم انجنیر حسن خان از جابلند شد و گفت رهبرم را هم آوردند، البته مناسبت‌ ما با ایشان خیلی خوب بود، موقع خواب حسن خان دو تا پتوی نوی را برام آورد، بعد از دوازده روز آمدند بنده را بردند بیرون وقتی که بیرون شدم دیدم مقدار زیادی اسلحه را کنار هم چیده اند،  به من دستور داد یک دوری اطراف اسلحه‌ها بزنید، متوجه شدم که فیلم می‌گیرند، بعد از شش روز دیگر آمدند من را بردند بیرون، سوار موتر دوکابنه سفید نمودند هردو معاون استخبارات قول اردو هم در کنارم نشستند. من را آوردند در دفتر استخبارات، دیدم اسماعیل خان همان جا نشسته اند از جای خود بلند شد و دستم را گرفت و صورتم را بوسید، نشستیم  مدیر قول اردو عمرو خان، مدیر استخبارات قول اردو باهم به پشت سر ما نشسته بودند. یک دفعه اسماعیل خان به من رو کرد گفت: بابو اسلحه ها را چرا تحویل نمی‌دهی ؟ تحویل بدهید چه بکار آید؟ گفتم آمیر صاحب اسلحه کجا بود و من کی اسلحه داشتم؟ هرچه اسلحه داشتم زمان مبارزه با روسها به مجاهدین دادم، گفت: من تنها در مله‌دان و سرکوچه بیش از پنج موتر اسلحه دارم! گفتم آمیر صاحب، شما از پاکستان اسلحه با موتر می‌آوردید ولی ما با الاغ اسلحه می‌آوردیم شما چگونه خود را با ما مقایسه می‌کنید؟ بعد گفت همان مخابره‌ی که یک لگ دالر قیمت داشت تحویل بدهید، گفتم آمیر صاحب، حزب الله یک قومندان نداشت بلکه دها قومندان داشت که حالا در قبرستان‌ها خوابیده اند، بروید از قبرستان‌ها سئوال کنید.! این حرف‌ها را گویا فرشته‌ها به دهنم می‌داد، چون اصلا به اینگونه سوالات فکرنمی کردم تا جواب آن را به ذهنم آماده نمایم، بعد گفت: حاج بابو گوشت لندی دارید؟ گفتم آه که داریم حرکت کردیم از اتاق بیرون شدیم، دیدم چندین موتر با تعداد تقریبا 30 عسکر هم در بین موتر ها نشسته اند، حرکت کردیم من از فوت حاج حسین علی عمویم خبرنداشتم که ده روز بعد از گرفتن من فوت شده بوده، تا رسیدیم به خانه همین که در خانه نشستیم مادر حاج رحیم را صدانمودم گفتم: سه چهار من گوشت لند بارکن، معاون استخبارات از داخل اتاق صدا زد: حاج بابو به غذا نمی نشینیم می‌رویم، رفتم داخل خانه همین که نشستم دیدم که به قرآن خواندن شروع نمود و فاتحه دادند من هنوز نمیدانم قضیه از چه قرار است، از خانه بیرون شدند یکدفعه اسماعیل خان صدا نمود بابو یک بل و کلنگ به ما بده گفتم: برای چی؟ گفت می گویند همین جا یک صوفی است گفتم بیائید سرگردان نشوید آن چاهی که می‌گوئید دربش از این جا است!  دربش را باز کردم از باب شوخی گفتم این جا پر از مین است مواظب باشید! یک عسکر تا شد و گفت چیزی نیست دیدم یک عسکر دیگری هم تا شد. بعد جلو تر رفتند گفتند این جا که چیزی نیست گفتم: این صوف ها را شوروی‌ها خالی نتوانستند ولی همین کافران مسلمان نما خالی کردند. بعد از خانه بیرون شدند و رفتند و من داخل خانه شدم مسئله فاتحه را سئوال نمودم گفتند: آری حاج ارباب حسین علی عمویت فوت کرده است.

راوی الحاج بابوعبدالخالق رضایی