من هم به طرف حلال احمر رفتم ، آن زمان بعد از میدان انقلاب حلال احمر قرار داشت، بعد از ورود، رفتم پذیرش خودم را معرفی نمودم، فرمود باید بروید،  وزارت خارجه از آن جا نامه بیاورید تا از پای تان قالب بگیریم ، 
وزارت خارجه خیلی فاصله داشت با حلال احمر با مشکلات زیاد خودم را در وزارت خارجه رساندم، متأسفانه وارد نبودم که از آسانسور استفاده نمایم! لذا، با عصا از پله ها بالا رفتم  مثل که در طبقه هفتم یا هشتم دفتر کمک به اتباع قرار داشت ، در وسط های راه از پاه افتادم کناری نشستم از تی دل برای مظلومیت یک مجروح بی همراه گریه نمودم ، آن چنان حق حق کنان گریه  می نمودم که هرکسی می دید حتما می گفت عزیزش را از دست داده است! بعد از اینکه عقده ام را خالی نمودم احساس سبوکی نمودم ، دو باره راه افتادم و با تمام زحمات خودم را در دفتر رساندم ، بعد از آنکه درب را کوبیدم از داخل اتاق صدای آمد که بفرمایید ، رفتم داخل اتاق باآن وضع خسته و نفس زنان و جفت عصا و دارای یک پاه، مسئول دفتر خیلی با احترام برخورد نمود بعد از نفس عمیق مطلب را به ایشان عرض نمودم ، بدون معطلی نامه را نویشت بین پاکت نمود و با احترام بدستم داد.

آری، دو باره راهی حلال احمر  شدم وقتیکه آنجا رسیدم ، بعد از تشکیل پرونده دو روز بعد برایم نوبت قالب گیری داد. از بد حادثه و بیجایی دو باره به طرف دفتر حرکت نمودم، در مسیر راه با خودم حرف های دوستم مسئول دفتر را مرور می کردم، با آن همه سابقه ی محبت آمیز ی که در جبهه داشتیم ، جز بی جنبه ی ایشان،  و بی احترامی به مجروحین و خانواده ی شهدا !  نتیجه  دیگر نمی گرفتم!! تا این که در دفتر رسیدم ، اسد الله جان برادر غنی جان، فرزندان دایی حاج قاری برایم چایی آورد و با خوشحالی گفت: حسین جان غوردروازی از مشهد زنگ زد و گفت: برادرت بنام ضابط کریمی از زاهدان به دفتر زنگ زده سراغ شما را گرفته و من اطلاع دادم که شیخ در تهران است، شماره تلفن مسافرخانه ی که در زاهدان است به من داد، شماره را با خوشحالی زیاد گرفتم ، چون بعد از شش سال داشتم برادرم را می دیدم! لحظه شماری می کردم که شب از راه فرا برسد تا به برادرم تماس بگیرم و صدایش را بشنوم. 
شب فرا رسید ، در دفتر دو تا گوشی تلفن بود یکی در اتاق ریاست و دومی در اتاق عمومی، درب اتاق رییس همیشه قفل بود و کلیداش بدست مسئول دفتر بود، دو روز قبل آقایان میررسول اسلامی  مسئول دفتر مشهد و هاشیم شیرزاد مسئول بخش سیاسی حزب ،هم از مشهد آمده بودند در دفتر تهران، بالاخره شام را خوردیم ، و بنا شد در زاهدان به برادرم تماس بگیرم حالا هرچه سعی می کنم تماس حاصل نمی شود ، روز وقتی که اسدالله جان حرف های حسین جان را بامن می گفت اسلامی و شیرزاد هم حضور داشتند، هنگا میکه مجددا سعی نمودم که تماس بگیرم ، دیدم آقایان اسلامی و شیرزاد به هم نگاه می کنند و می خندد !!
در آخر آقای اسلامی گفت: چکار می کنی شیخ ؟ گفتم می خواهم با برادرم تماس بگیرم ، با کمال بی شرمی گفت: مگر این جا تلفن خانه است؟ گفتم جناب موقع خواب از اتاق دیگر که در مشهد زنگ می زنی در رابطه به فوتبال صحبت می کنید! آنهم نه چند دقیقه بلکه از کمش نیم ساعت! چه توجیه دارید؟ و یا بعد  از پیروزی کارت های طلایی و نامه های تردد و حواله های آرد و گزایل و مواد خوراکی که  برایی خانواده های شهدا و  جانبازان و رزمندگان صادر می شد و جناب ایشان به بازاریهای پنج راه و بازار رضا و تاجران هراتی می فروختند، حالا چه جوابی دارد؟