گل‌آقا

: سر پایت به اندازه چهار سانت سیاه شده است؛ هرچه زود تر باید خودعمل شود، بلا فاصله آقای شکیبی نوبت عمل در بیمارستان امام رضا(ع) بخش صوانع گرفت، آماده عمل شدم و قتیکه داشتند به اتاق عمل انتقالم می‌داند، غربت عجیبی به من دست داده بود، از خانواده و اقوام نزدیک کسی نبود که  این احساس تا زمان مرخصی از بیمارستان در دلم جاه خوش کرده بود،
وارد اتاق عمل شدم، دکتر بیهوشی آمد که وظیفه‌اش را انجام بدهد، با مهربانی شروع نمود به حرف زدن که چکاره هستید و شغلت چی می‌باشد و کجا مجروح شده اید؟ در آخر گفت: یک نفس عمیق بکش، نفس کشیدن همان و بیهوشی همان، تقریبا بعد از چهار ساعت در حالی که روی تخت بخش بیمارستان بودم به هوش آمدم، ولی درد شدید در ناحیه پاه و سرم احساس می‌نمودم، آقای شکیبی که بالای سرم ایستاده بود، با لبخند و مهربانی گفت: حالت چطوره؟ گفتم خیلی درد دارم، پرستار را صدا زد، پرستار آمپول مسکین تزریقم نمود، کمی درد ساکت شد.
در کنار تختم مجروحی بود از خوزستان فامیلش عزیزی بود که جفت پایش از بالای زانو قطع شده بود وقتی که اورا دیدم، کمی به زندگی امید وار شدم، چون یک پایم آنهم از زیر زانو قطع شده بود، ولی او دوپاه نداشت! به یاد آن حرفی افتادم که شخصی از اینکه کفش نداشت ناراحت بود، ولی در خیابان شخصی را دید که جفت پاه نداشت؛ هر روز به مجروحین افزوده می‌شد، چون جنگ حکومت جمهوری اسلامی ایران و دولت کمونیستی عراق، به اوجش رسیده بود؛ روز های ملاقاتی فقط صوفی ذبیح‌الله و گاه گاهی هم از بچه‌های جبهه، به ملاقاتم می‌آمدند، ولی اکثر روزها ملاقاتی نداشتم، مثل آن مجروح خوزستانی ملحفه را روی سرم می‌کشیدم و شروع می‌نمودم به گریه کردن، اینطوری عقده دلم را خالی می‌نمودم.
روزی در این حال بودم که نا گاه ملحفه از بالای سرم برداشته شد، دیدم شهید سیدمحمد سجادی است، با تعجب گفت آقای کریمی داری گریه می‌کنی چرا؟ این مقام که داری خیلی‌ها آرزوی آن را دارد آخر شما شهید زنده هستید، با این حرف‌ها و خیلی از حرف‌های ارزنده‌ی دیگر، تصلایم داد واقعا حرف‌های آن شهید به زندگی امید وارم نمود، چند بار  به ملاقتم آمد، بعد از آن روز دیگر گریه نکردم، چون دوست عزیز و مهربان دیگرم، ابراهیم شریعتی شب‌ها اکثر موقع با من بود، نمی‌دانم که نگهبان جلو درب را چگونه راضی می‌نمود!؟ و قتیکه می‌آمد انواع میوه و بستنی با خود می‌آورد، دوشب در میان موهای سر و پای سالمم را، خودش شست و شو میداد.
آری، معمولا بعد از سیزده روز بخیه‌های زخم را، یک در میان می‌کشد، ولی وقتی که بخیه‌ها را کشید پرستار با تعجب گفت: چرا زخم دهن باز نمود!؟ باید می‌گرفت! دکتر بخش را خبر نمود، دکتر زخم را دید گفت: دیگر بخیه‌ها را باز نکن باید هر روز زخم پانسمان و کاملا شستشو شود. سر پرستار صفری که شخصی سالکرده و خوش اخلاق و مهربان بود، هر روز پایم را پانسمان می‌نمود، بهبودی پایم به طول انجامید، چون زخم عفونی شده بود، بیش از یک ماه در بیمارستان ماندم، در روز‌های که در بیمارستان بودم دو مرنبه، خانم گل‌آقا به ملاقاتم آمد و از من قول گرفته بود که بعد از مرخصی در منزل ایشان بروم و تا بهبودی کامل آنجا باشم.
خلیفه محمدرفیق معروف به (گل‌آقا) که شخصی کم حرف و مهربان و قوم دوست بود، وقتی که از مسافرت افغانستان آمد خیلی خوش‌حال شد که در منزل ایشان هستم، چون که دختر برادر گل‌آقا! همسر پسر عمویم می‌باشد، برای اینکه احساس غربت و بیگانگی نکنم و راحت باشم به من گفت: آقای شیخ آدم ها که سرخانه نمی‌تواند با دیگران خویشاوند باشد و پیمان دوستی بی‌پیوندند، همین که پسرعموی شما آقای دکتر جمعه‌خان کریمی داماد برادرم می‌باشد، من هم شما را به همان اندازه دوست دارم، بنا بر این در این خانه راحت باشید فکر کنید این کلبه مال خود شما می‌باشد.
واقعا صادقانه حرف می زد، با وجودیکه وضع مالی خوبی نداشت، سعی می‌نمود مقوّی ترین غذا را برایم فراهم نماید، خانم گل‌آقا که زنی سالکرده‌ی بود بی‌نهایت مهربان بود و بنده را برادر خوانده بود و من اورا خواهر می‌گفتم، با کمال محبتی برادرانه، به وضعم می‌رسید، روی بسترم آب گرم می‌آورد تا دست و صورتم را بشویم و هفته یک‌بار خودش با کمک پسر بزرگش ابراهیم جان، سرو پایم را می‌شست، روز در میان صوفی ذبیح‌الله می‌آمد زخم پایم را پانسمان می‌کرد، کم کم دوستان طلبه و اقوام دیگر به ملاقاتم می‌آمدند، خانم گل‌آقا با صبر و حوسله از ملاقات کنندگان پذیرایی می‌نمود.
گل‌آقا، خودش خیاط بود، در کوچه شلوغ گلشهر یک مغازه کوچک خیاطی داشت، در عین حال خویشتن دار و قوم دوست بود، شبی نبود که از مغازه بیاید و انار برایم نیاورد، خانمش انارها را دانه می‌نمود و مثل یک خواهر دلسوز با قاشوق، دانه‌های انار را به دهنم می‌گذاشت؛ محبت و دلسوزی‌های گل‌آقا و خانمش، به حدی بود که بچه‌های شان به من حسودی می‌کردند.
آری، بنده یک ملاقات کننده همه روزه داشتم پیرمردی که گل‌آقا و خانواده اش او را مستری‌کاکاه صدا می‌نمود، مستری‌کاکاه دو فرزند داشت بنام‌های عبدالمالک و عادل که پسرکوچکش عادل از چریک‌های شهری حرکت اسلامی افغانستان بود و در عملیاتی در شهر کابل، در دام نیرهای (اطلاعاتی‌خاد) دولت مارکسیستی وقت افغانستان می‌افتد، حکم اعدامش صادر می‌شود و خانواده اش در مشهد زندگی می‌کردند؛ روزی نبود که مستری کاکاه از پسرش عادل حرف نزند و اشک از چشمان کوچک و کم بینش سرازیر نشود.
روزی خبرشدم که عادل پسرش، با تعدادی از سربازان مارکسیستی تبادله شده است، خوشحال شدم، ولی نمیدانم در آن روزها مستری کاکاه زنده بود یا دار دنیا را وداع گفته بود،       

بهار سال 1367ش، روزی احساس دردی عجیب در ناحیه‌ی پای مقطوعم نمدم، رفتم دفتر حزب‌الله با صوفی ذبیح‌الله شکیبی که بعد از شهادت هاشم جان، مسئولیت مجروحین را به عهده داشت، در میان گذاشتم، ایشان فورا نوبت وزیت دکتر متخصص ارتوبدی گرفت، دکتر دستور عکس رنگی داد، بعد از دیدن عکس با تعجب گفت: سر پایت به اندازه چهار سانت سیاه شده است؛ هرچه زود تر باید عمل شود، بلا فاصله آقای شکیبی نوبت عمل در بیمارستان امام رضا(ع) بخش صوانع گرفت، آماده عمل شدم و قتیکه داشتند به اتاق عمل انتقالم می‌داند، غربت عجیبی به من دست داده بود، از خانواده و اقوام نزدیک کسی نبود که  این احساس تا زمان مرخصی از بیمارستان در دلم جاه خوش کرده بود،
وارد اتاق عمل شدم، دکتر بیهوشی آمد که وظیفه‌اش را انجام بدهد، با مهربانی شروع نمود به حرف زدن که چکاره هستید و شغلت چی می‌باشد و کجا مجروح شده اید؟ در آخر گفت: یک نفس عمیق بکش، نفس کشیدن همان و بیهوشی همان، تقریبا بعد از چهار ساعت در حالی که روی تخت بخش بیمارستان بودم به هوش آمدم، ولی درد شدید در ناحیه پاه و سرم احساس می‌نمودم، آقای شکیبی که بالای سرم ایستاده بود، با لبخند و مهربانی گفت: حالت چطوره؟ گفتم خیلی درد دارم، پرستار را صدا زد، پرستار آمپول مسکین تزریقم نمود، کمی درد ساکت شد.
در کنار تختم مجروحی بود از خوزستان فامیلش عزیزی بود که جفت پایش از بالای زانو قطع شده بود وقتی که اورا دیدم، کمی به زندگی امید وار شدم، چون یک پایم آنهم از زیر زانو قطع شده بود، ولی او دوپاه نداشت! به یاد آن حرفی افتادم که شخصی از اینکه کفش نداشت ناراحت بود، ولی در خیابان شخصی را دید که جفت پاه نداشت؛ هر روز به مجروحین افزوده می‌شد، چون جنگ حکومت جمهوری اسلامی ایران و دولت کمونیستی عراق، به اوجش رسیده بود؛ روز های ملاقاتی فقط صوفی ذبیح‌الله و گاه گاهی هم از بچه‌های جبهه، به ملاقاتم می‌آمدند، ولی اکثر روزها ملاقاتی نداشتم، مثل آن مجروح خوزستانی ملحفه را روی سرم می‌کشیدم و شروع می‌نمودم به گریه کردن، اینطوری عقده دلم را خالی می‌نمودم.
روزی در این حال بودم که نا گاه ملحفه از بالای سرم برداشته شد، دیدم شهید سیدمحمد سجادی است، با تعجب گفت آقای کریمی داری گریه می‌کنی چرا؟ این مقام که داری خیلی‌ها آرزوی آن را دارد آخر شما شهید زنده هستید، با این حرف‌ها و خیلی از حرف‌های ارزنده‌ی دیگر، تصلایم داد واقعا حرف‌های آن شهید به زندگی امید وارم نمود، چند بار  به ملاقتم آمد، بعد از آن روز دیگر گریه نکردم، چون دوست عزیز و مهربان دیگرم، ابراهیم شریعتی شب‌ها اکثر موقع با من بود، نمی‌دانم که نگهبان جلو درب را چگونه راضی می‌نمود!؟ و قتیکه می‌آمد انواع میوه و بستنی با خود می‌آورد، دوشب در میان موهای سر و پای سالمم را، خودش شست و شو میداد.
آری، معمولا بعد از سیزده روز بخیه‌های زخم را، یک در میان می‌کشد، ولی وقتی که بخیه‌ها را کشید پرستار با تعجب گفت: چرا زخم دهن باز نمود!؟ باید می‌گرفت! دکتر بخش را خبر نمود، دکتر زخم را دید گفت: دیگر بخیه‌ها را باز نکن باید هر روز زخم پانسمان و کاملا شستشو شود. سر پرستار صفری که شخصی سالکرده و خوش اخلاق و مهربان بود، هر روز پایم را پانسمان می‌نمود، بهبودی پایم به طول انجامید، چون زخم عفونی شده بود، بیش از یک ماه در بیمارستان ماندم، در روز‌های که در بیمارستان بودم دو مرنبه، خانم گل‌آقا به ملاقاتم آمد و از من قول گرفته بود که بعد از مرخصی در منزل ایشان بروم و تا بهبودی کامل آنجا باشم.
خلیفه محمدرفیق معروف به (گل‌آقا) که شخصی کم حرف و مهربان و قوم دوست بود، وقتی که از مسافرت افغانستان آمد خیلی خوش‌حال شد که در منزل ایشان هستم، چون که دختر برادر گل‌آقا! همسر پسر عمویم می‌باشد، برای اینکه احساس غربت و بیگانگی نکنم و راحت باشم به من گفت: آقای شیخ آدم ها که سرخانه نمی‌تواند با دیگران خویشاوند باشد و پیمان دوستی بی‌پیوندند، همین که پسرعموی شما آقای دکتر جمعه‌خان کریمی داماد برادرم می‌باشد، من هم شما را به همان اندازه دوست دارم، بنا بر این در این خانه راحت باشید فکر کنید این کلبه مال خود شما می‌باشد.
واقعا صادقانه حرف می زد، با وجودیکه وضع مالی خوبی نداشت، سعی می‌نمود مقوّی ترین غذا را برایم فراهم نماید، خانم گل‌آقا که زنی سالکرده‌ی بود بی‌نهایت مهربان بود و بنده را برادر خوانده بود و من اورا خواهر می‌گفتم، با کمال محبتی برادرانه، به وضعم می‌رسید، روی بسترم آب گرم می‌آورد تا دست و صورتم را بشویم و هفته یک‌بار خودش با کمک پسر بزرگش ابراهیم جان، سرو پایم را می‌شست، روز در میان صوفی ذبیح‌الله می‌آمد زخم پایم را پانسمان می‌کرد، کم کم دوستان طلبه و اقوام دیگر به ملاقاتم می‌آمدند، خانم گل‌آقا با صبر و حوسله از ملاقات کنندگان پذیرایی می‌نمود.
گل‌آقا، خودش خیاط بود، در کوچه شلوغ گلشهر یک مغازه کوچک خیاطی داشت، در عین حال خویشتن دار و قوم دوست بود، شبی نبود که از مغازه بیاید و انار برایم نیاورد، خانمش انارها را دانه می‌نمود و مثل یک خواهر دلسوز با قاشوق، دانه‌های انار را به دهنم می‌گذاشت؛ محبت و دلسوزی‌های گل‌آقا و خانمش، به حدی بود که بچه‌های شان به من حسودی می‌کردند.
آری، بنده یک ملاقات کننده همه روزه داشتم پیرمردی که گل‌آقا و خانواده اش او را مستری‌کاکاه صدا می‌نمود، مستری‌کاکاه دو فرزند داشت بنام‌های عبدالمالک و عادل که پسرکوچکش عادل از چریک‌های شهری حرکت اسلامی افغانستان بود و در عملیاتی در شهر کابل، در دام نیرهای (اطلاعاتی‌خاد) دولت مارکسیستی وقت افغانستان می‌افتد، حکم اعدامش صادر می‌شود و خانواده اش در مشهد زندگی می‌کردند؛ روزی نبود که مستری کاکاه از پسرش عادل حرف نزند و اشک از چشمان کوچک و کم بینش سرازیر نشود.
روزی خبرشدم که عادل پسرش، با تعدادی از سربازان مارکسیستی تبادله شده است، خوشحال شدم، ولی نمیدانم در آن روزها مستری کاکاه زنده بود یا دار دنیا را وداع گفته بود،