یادی از سرخ جامگان مبارز
محمّد علي كريمي (مالستاني)
ساعت 8 صبح روز دوشنبه 17-9-1365 با يك گروپ از برادران مجاهد.از ستاد فرماندهي به سمت دروازه ملك و مناره ها جهت شناسايي منلطق دشمن اعزام شديم. رأس ساعت 3 بعد از ظهر به ستاد باز گشتيم و موقعيت منطقه را به ستاد تشريح نموديم.
چند روز قبل، يكي از همرزمان ما در مأموريت مشابهي از ناحية دست مجروح شده بود.
اين برادر ”نادر“ نام داسشت و از بچه هاي خوب مجاهد ستاد بود. از طرف قومندان ستاد شش نفر مأمور انطقال برادر نادر به ايران جهت انجام عمل جراحي و تداوي شدند.بنده نيز جزء اين شش نفر بودم .علاوه بر ما شش نفر، 22 نفر ديگر نيز بمنظور همراهي تا مرز با ما همراه شدند. مسووليت اين گروه را حاج محمّد نظر و بنده به عهده داشتيم. راهنماي راه هم برادر سلطان بود. بعد از ظهر همان روز، عازم سفر شديم. همة برادران ستاد به بدرقه ما بيرون آمده بودند. خدا حافظي با برادران در كنار جوي زلال آب. فضاي معنوي عجيبي ايجاد نموده بود.
چند قدم دور نشده بوديم كه برادر خدابخش با كاسه اي پر از آب بدنبال ما دويد و با پاشيدن آب صدا زد: ”برادران“ سفر بخير!
دربين راه همه در عالم خيال و ذهنيات خود بودند. گاهگاهي اين خيالات با صداي مهيب انفجار گلوله هاي توپ و تير سلاحهاي دولتي از اطراف، از هم مي گسيخت.
هوا داشت رو به تاريكي مي رفت. آسمان نيمه اي ابري بود. ستاره ها دانه دانه از زير ابرها بيرون مي شدند و با چشمكهاي ممتد خود، ما را همراهي مي كردند. پاسي از شب گذشته بود كه به سرك ”حوض كرباس“ رسيديم. سرك از بندترين جاي منطقه عبور مي كرد، پوسته هاي دولتي كاملاً در ديد رس سرك واقع شده بود و سرك نيز بالعكس كاملاً در تير رس پوسته ها قرار گرفته بود. به خاطر خطراتي كه از اين جهت ما را تهديد مي كرد. افراد را به گروپهاي سه نفري تقسيم نموديم تا با فاصلة حد اقل ده متري به مسير خود ادامه دهيم. در گروپ جلو حج محمّد، نظر و بنده بوديم. تقريباً به انتهاي ”حوض كرباس“ رسيده بوديم و پول رواشان كاملاً ديده مي شد در حالي كه تمام حواس مان به اطراف بود و همگي با سكوت و آرامش در حركت بوديم ناگاه صداي انفجار گوش خراشي سكوت همه را بر هم زد، احساس كردم كه دارم در هوا پرواز مي كنم. مين زد نفر درست زير پايم منفجر شده و مرا به فاصلة دونيم متر در هوا پرتاب نمود و سپس افتادم زمين از هوش نرفتم فقط گيج شده بودم. پس از لحظه اي به خود آمدم ، ابتدا فكر كردم كه در اين دنيا نيستم ، امّا با يك نفس عميق فهميدم كه واقعاً زنده ام ! بوي تند و زجر آور دود مواد منفجره و سوختگي گوشتها به شدّت آزار دهنده بود! تا هنوز نفهميده بودم كه چه اتفاقي برايم افتاده، مي خواستم از زمين بلند شوم ، احساس كردم كه توانايي ايستادن را ندارم پاي راستم به زمين نمي رسيد، به اطرافم نگاه كردم كلاشم را ديدم كه قونداقش كاملاً خورد شده آن طرف تر كلاش حاجي را ديدم كه بر زمين افتاده سينه خيز كلاشم را برداشتم و به دست گرفتم ، خون از دستانم بر زمين مي ريخت ، باز هم تلاش كردم از زمين بلند شوم ، نتوانستم ، به پاهايم نگاهي انداختم ، ديدم پاي راستم بالا تر از مچ قطع شده ، هيچ كس را اطرافم نديدم ، با دستمال دور گردنم ، پاي مقطوعم را بستم تا از ريزيش بيشتر خون جلوگيري كند. با صداي نه چندان بلندي فرياد زدم : كمك ، كمك ! جوابي نشنيدم ، دو باره اين كلمه را تكرار كردم و فرياد زدم پايم را يمن قطع كرده. بچه ها از پشت ديوار باغ كه در قسمت شمال سرك واقع شده بود با عجله و سراسيمه خودشان را رساندند با ديدن پاي مقطوعم ، همة بچه ها وحشت زده اطرافم جمع شدند ، جاي توقف نبود ، آمادة حركت شديم ، برادر نظر محمّد ، مرا رو ي دوشش حمل نمود و با سرعت به طرف پول ”رواشان“ راه افتاديم ، در حال حركت بوديم كه پوسته هاي دولتي اطراف سرك با ديدن ما ، آتش نمودند و ما را زير رگبار مسلسلها و هاوان گرفتند. رگبار گلوله ها ، جهنمي بر پا نموده بودند. بد رقم گير افتاده بوديم ، با فريد بلند ”يا مهدي ” با تمام سرعت و قوت دويديم ، آتش سنگين دشمن امانمان نمي داد! با خود مي گفتيم يك نفر جان سالم به در نمي بريم . بلاخره با عنايت الهي و امداد امام زمان (عج) از زير آتش سالم بر آمديم و از كمند پوسته ها بدون اينكه حتي يك نفر زخمي شود، عبور كرديم . به نظر من اين حادثه واقعاً معجزة الهي بود! از پول كه عبور كرديم ، نظر محمّد مرا بر زمين گذاشت ، خون از پايم به شدّت جاري بود. با پوشت خوابيدم و پايم را بالا گرفتم تا جريان خون قطع گردد ، امّا تأثيري نداشت ، خون همچنان بر زمين مي چكيد ، نظر محمّد رو به طرف قبله ايستاده و دستهاي خون آلودش را به طرف آسمان بلند كرد و با صداي بلند فرياد زد: خدايا با اين حال چه كار كنيم به فرياد مان برس ! از بد چانسي در آن لحظه حاج محمّد را موج گرفته و به شدت آشفته و نا متعادل شده بود! دو، سه نفر از بچه ها اطراف حاجي جمع شده و محكم دست و پاي او را گرفته بودند تا به خودش يا به سايرين آسيبي نرسانند !
پس از مدتي توقف ، دوباره حركت كرديم. بچه ها با حوصله تمام مر ا به نوبت حمل مي كردند. مسير مان را به طرف ده ” خردوزان ” ادامه داديم . به پايگاه نظامي برادران ”جمعيت ” رسيديم مجاهدين مستقر در آن پايگاه مار را به شفاخانه صحرايي راهنمايي نمودند. درب چوبي يي را از خانه نيمه ويران كندند و مرا روي آن گذاشتند و به شفاخانه رساندند.
با ديدن ديوار شفاخانه همة برادران خوشحال شدند. من هم از اين جه مورد معالجه قرار مي گرفتم واقعاً خوشحالي ام را نمي توانستم پنهان كنم. نزديك شفاخانه كه رسيديم ، صداي ” پيره دار“ ما را بخود آورد: دريش! كي هستيد؟ ” يكي از برادران جلو رفت و جريان مجروهيت و و خيم بودن وضع بنده را توضيح داد. پيره دار با مطلع شدن از ماجرا فوراً ما را به داخل راه داد. داخل شفاخانه ، همه بخش ها پر از مجروح جنگي بود. مرا در راه رو گداشتند، ساعت ده شب داكتر آمد. داكتر در حالي كه دستانش را به سر و صورتم مي كشيد زير لب چيزي با خود مي گفت كه براي من نا مفهوم بود . دستم را گرفت و فشرد و آ هسته و مهربانانه گفت: جوان! ناراحت نباش! حالا كار خود را شروع مي كنيم .“ بچه ها هم رفتند به ده خردوزان ، فقط نظر محمّد مانده بود مرا به طرف اطاقي بردند ظاهراً اطاق عمل بود، امّا كوچكترين شباهتي به اتاق عمل شفاخانه ها نداشت. داكتر به دستيارش دستور داد چراغ ” گيس“ روشن كند. روي تخت را آماده نمودند و وسايل جراحي را آوردند. وسايل جراحي اي كه وجود داشت عبارت بود از : يك قيچي ، يك اره ، سوزن و كمي نخ ! داكترباز هم به دستيار دستور داد كه ”مواد“ را حاضر كند.دستيار بدون كوچكترين معطلي از بين يك بوتل شيشه اي ، توسّط سرنگ پيچكاري مايعي را بيرون كشيد كه رنگ خون داشت. مايع را روي پايم ريخت. با ريختن مايع سوزش پا امانم را بريد. داكتر بسرعت قيچي را برداشت و شروع كرد به بريدن گوشتهاي پايم. پارچه اي را به دهنم گذاشت. با بريدن هر قطع گوشت انگار سيخ تفتيده را به بدنم فرو مي كردند. با تمام قدرت يا مهدي مي گفتم!
نظر محمّد در حاليكه دستهاي خون آلودم را محكم گرفته بود، دلداري مي دادكه صبر كنم. جراحي زود تمام مي شود!
بدن نظر ، مثل برگ بيد مي لرزيد، رنگ صورتش مثل گچ سفيد شده بود. داكتر به نظر دستور داد اتاق را ترك كند، چون طاقت تماشاي آن منظره را نداشت و داشت حالش بهم مي خورد!
بعد از بريدن گوشتهاي اضافي ، داكتر اره كوچكي را برداشت و به بريدن استخوان پايم پرداخت. پس از بريدن استخوان، شريانهاي خوني پايم را بخيه زد. از آنجائيكه پايم را ”بي حس“ نكرده بود هر بار كه سوزن فرو مي كرد، احساس مي كردم به مغزم سوزن فرو مي كند.
عمل جراحي تا ساعت 1 نيمه شب طول كشيد . پس از اتمام عمل ، پارچه اي كه در دهان گذاشته بودم كاملاً ريز ريز و لبهايم سوراخ سوراخ شده بود. مرا از اتاق عمل بيرون آوردند و در اتاق ديگري بستري نمودند. دو تا سروم هم وصل نمودند.
علاوه بر پاي راستم كه قطع شده بود ، پاي چپم نيز پوستهايش كاملاً سوخته بود. درد غير قابل تحمّل را آن شب گذراندم .از يك طرف درد شديد پاهايم و از طرف ديگر صداي انفجار گلوله هاي توب در اطراف شفاخانه كه مورد فير دشمن قرار مي گرفت! شب سختي راسپري كردم!
بالاخره صبح شد.خورشيد از پشت تپه هاي ”تورغندي“ بيرون آمد و به ما و طبيعت اطراف ما سلام كرد! برادراني كه به ” خردوزان“ رفته بودند بر گشتند.اين برادران با گذاشتن من در شفاخانه بطرف ”ديوانچه“ كه يكي از پايگاه هاي ما آنجا بود، رفتند. تا وضعيت ما را گزارش كنند. هنگام خدا حافظي به برادران توصيه نمودم كه در مسير بازگشت ، به محلي كه مجروح شده بودم بروند و قسمتي از پاي قطع شده ام را پيدا كرده و در ميان قبر شهدا دفن نمايند! امّا آنها پس از بازگشت تعريف نمودند كه متأسفانه موفق به يافتن پايم نشده بودند.
تا ساعت 2 بعد از ظهر همان روز در شفاخانه ماندم. تعدادي از برادراني كه رفته بودند بازگشتند و توضيح دادند كه قرار شده شما را به ” قلعه آخوندها ” انتقال بدهيم ، تا شب در آنجا بمانيم و از آنجا هنگام تاريكي از كند پوسته هاي دولتي مستقر در آن محل، عبور كنيم و تا هر چه زودتر بايد خود را به مشهد برسانيم.
برادران تابوتي تهيه نمودند و مرا روي آن خواباندند و محكم با ريسمان بستند تا نيفتم. در يك لحظه احساس كردم كه واقعاً شهيد شده ام و مرا دارند به سوي گلزار شهدا تشييع مي كنند! امّا با تكان محكمي كه با دويدن بچه ها با تابوت وارد شد ، به خود آمدم و ستاره ها را ديدم كه به سوي من چشمك مي زنند و مي گويند:”مقاوم باش مجاهد!“
به قلعه آخوندها رسيديم ، مخروبه اي بيش نمانده بود. مستقيم مرا به مسجدي بردند كه سالم به نظر مي رسيد.
جلو در مسجد تابوت مرا زمين گذاشتند، عده اي از بچه هاي كوچك اطرافم جمع شده بودند فكر مي كردند جسدي را آورده اند. من هم رمقي برايم نماينده بود تا حرفي بزنم و تكاني بخورم !چند ساعتي در مسجد ماندم . فهميدم كه بچه هاي زيادي كه در مسجد مي خوابند همگي بدون سرپرست و خانواده هستند و خانوادهايشان اكثراً توسط بمباران به شهادت ريده و خانه هايشان بكلي ويران شده است!
از آن محل برادران اسبي را تهيه نمودند و مرا روي اسب با تابوت بستند، و آماده حركت شديم، آنشب هوا خيلي سرد بود.برف ، دانه ، دانه مي باريد. از آنجائيكه برادران تابوت را محكم روي اسب بسته بودند، در بين راه ، از اسب به زمين افتادم و اين پاي مجروحم را سخت آزرده ساخت!
با شنيدن ناله و فريادم ، برادران بلندم كردند و دوباره با بدن مجروح و پاي به شدت دردمند، به اسب بستند و راه افتاديم.نزديك پوسته هاي دشمن رسيديم. در حاليكه تمام سعي بچه ها اين بود كه بدون سر و صدا از كمين پسته ها تير شويم، دوباره تابوتم به زمين افتاد. همراهم فقط نظر محمّد بود، باقي بچه ها جلو رفته بودند تا وضعيت راه را بررسي كنند.نظر با زحمت زياد دوباره تابوت را بلند كرد و روي اسب بست. فكر كردم پايم با ضربه هاي كه وارد شده كاملاً خورد شده و مهمتر آنكه حتماً خونريزي نموده. نظر با چهره محوش و ترسناك فقط به من نگاه مي كرد. او هم خيلي ترسيده بود! چند دقيقه دگذشته بود كه برادران برگشتند، سراسيمه و نفس زنان خبر دادند كه چند دستگاه تانك شرك را بسته است، پشنهاد كردند كه بايد برگرديم!
با شنيدن اين خبر، احساس كردم كه دردهايم دو چندان شده و ديگر زنده نخواهم ماند.
با اجبار بازگشتيم و به طرف قريه اي كه در نزديكيهاي سرك قرار داشت رفتيم. در آن قريه نيز خانه سالمي وجود نداشت.به مسجدي كه در آن محل بود رفتيم و شب را داخل مسجد گذرانديم ؛ مسجدي بود سرد و بدون فرش!
فرداي آن شب تا ساعت 6 عصر در آن مسجد مانديم ، و بعد از ساعت 6 آماده حركت شديم . پيرمردي پيدا شدو تابوتم را بسيار محكم و خوب روي اسب بست و اطمينان داد كه ديگر نخواهم افتاد!
سياهي شب كم كم همه جا را فرا گرفت ، هوا خيلي سرد بود. برف مثل شب قبل دانه دانه مي باريد پس از ساعاتي راه رفتن به جوي بزرگی رسيديم كه نزديك سرك قرار داشت و در حدود يك كيلو متري آن واقع شده بود.
آب جوي زياد بود.اسب نتوانست از جوي بگزرد. يكباره” رم كرد“ (وحشت نمود) و مرا محكم به زمين زد. نظر كه هميشه مراقب من بود دو تا چوب روي جوي گذاشت و مرا به پوشتش حمل و از جوي گذراند.
باز هم مرا به تابوت بستند. و روي اسب گذاشتند. در ميان راه طنابهاي تابوت سست شد و آماده افتادن به زمين . از يك سو خطر افتادن به زمين شديداً نگرانم ساخته بود و از ديگر سو به خاطر نزديك بودن به پايگاه هاي دشمن ، نمي توانستم با صداي بلند بچه ها را خبر كنم كه دارم سقوط مي كنم !
با تمام قدرت از تابوت بلند شدم و نشستم روي اسب و پاهايم را از دو طرف آويزان كردم .
نظر كه در حدود 4 متر جلوتر از اسب بود و لگامش را به دست داشت يكباره برگشت و مرا سوار بر اسب ديد، با تعجب و حيرت نگاه كرد ولي چيزي نگفت.
نزديك سرك رسيده بوديم كه بچه هاي جلو برگشتند و خبر دادند كه امشب نيز ، تانكها راه را بسته اند. با شنيدن اين خبر سخت عصباني شدم طوريكه هر چه بدهانم آمد نثارشان كردم.
با عصبانيت به آنها گفتم : ” برويد گم شويد ترسوها، من خودم تنها مي روم احتياجي به شما ندارم !“
با خستگي مفرط و پاي قطع شده م مهمتر از آن چند بار سقوط از روي اسب ، حسابي ”كلافه شده بودم!” بالاخره بچّه ها جلو اسب را گرفتند و به زور بر گرداندند. با عصبانيت باز هم نظر را صدا كردم و گفتم مرا تنها در همين دشت بگذاريد و خودتان بر گرديد چرا كه ديگر توان نشستن روي اسب را نداشتم . امّا نظر با خونسردي به من تسلي و اطمينان داد كه مرا به همين قريه نزديك مي برد و با مهرباني گفت كه همه بچّه ها به خاطر من اين قدر تب و تلاش دارند و تمام تلاش شان اينست كه مرا سالم به شفاخانه هي مشهد برساند.
به قريه اي كه در همان نزديكي هاي محل بود رسيديم بجز نظر ، باقي بچّه ها به همان قريه اي كه شب قبل بوديم باز گشتند. شب را در خانه يك مرد مهربان مانديم .
آنشب تا صبح از درد سوختم. روز را در همان محل با نظر و حاجي محمّد گذرانديم. بعد از ظهر نظر را فرستادم تا از بقيه ي بچه ها خبر بياورد. بعد از ساعتي ، نظر برگشت و از سلامتي آنها خبر داد. به علاوه توضيح داد كه بچه ها توصيه نموده اند تا شب در جاي خودمان باشيم و شب باز هم آماده حركت باشيم. قبل از تاريك شدن هوا، بچه ها آمدند و سه نفر مجروج را هم با خود آوردند.
آنها نيز دو شب قبل در همان محلّ كه من مجروح شده بودم ، با انفجار مين ضد نفر مجروح شده بودند. هوا كاملاً تاريك شده بود بچّه ها جلو رفتند تا قبل از زسيدن نيروهاي دشمن، راه را بر آنها ببندند! پس از عبور از كمند سوّم نيروهاي دشمن، به دشت وسيعي رسيديم كه از وسط آن ، درياي معروف هريرود مي گذشت، به دريا كه رسيديم همه جا يخ بيندان بود. عبور از آن دريا كار بسيار مشكل و خطرناكي بود، به خصوص براي ما چهار نفر مجروح ، ابتدا الاغ هاي آن سه مجروح ديگر را از روي يخ عبور دادند، در اواسط دريا يخ شكست و الاغها زير يخ ماندند. كاري نمي شد انجام داد! نظر اين طرف و آن طرف دويد، جايي را پيدا كرد كه آب زياد بود امّا يخ بسته نبود. او با كمال شجاعت و از خود گذري لگام اسب را گرفت و خودش را به دريا انداخت . با چه خطر و زحمتي از دريا عبور كرديم . پس از عبور از دريا تمام رگهاي نظر يخ بسته بود . نزديك بود خونش از جريان بيفتد و بميرد، حاجي كه پير مرد با تجربه اي بود به نظر توصيه نمود كه با تمام قدرت و سرعت بايد بدود . بعد از چند دقيقه دويدن، او از خطر نجات يافت. با عبور از هريرود به مرز ايران رسيديم.
آن سه نفر مجروح ديگر آن سوي دريا ماندند من و نظر و نادر كه او هم مجروح بود نمي توانستيم كاري برايشان انجام بدهيم. بقيه ي دوستان ، قبل از رسيدن به هريرود و بعد از گذراندن ، از پوسته ها و پايگاهاي دشمن، باز گشته بودند. امكاني براي عبور دادن آنها از دريا براي ما وجود نداشت. اگر نظر دوباره به آب دريا مي رفت يخ مي زد و مي مرد. اين بود كه با دل پر درد آنها را وداع گفتيم .
به اين اميد كه كساني ديگري پيدا شوند و آنها را عبور دهند! ساعت 2 شب به پاسگاه مرزي رسيديم . پاسگاه پس از معطلي زياد اجازه ي عبور از مرز داد. ما موتري كه در اختيار ما گذاشتند، در تايباد ، ما را به بهداري سپاه بردند. پرستاري آمد و پايم را معاينه نمود. او با تأسف و تأثر توضيح داد كه استخوان پايم سياه شده بايد هر چه زودتر به مشهد انتقال داده شوم تا از قسمت بالا تر قطع گردد. فرا صبح با آمبلانس به مشهد انتقال دادند. به هر بيمارستاني كه بردند نه پزيرفتند دليلشان اين بود كه پايم عفونت كرده بخش ها را آلوده مي كند؟! بالاخره با پرداخت 10000 تومان ، يك بيمارستان خصوصي متقاعد شد كه پايم را از ناحيه ي پيين تر از زانو قطع نمايد!
بسمه تعالي