تبليغاتX
جانباز

بسمه تعالي 

مقدمه

«انجو» واژه انگلیسی می باشد که ، معادل فارسی اش «انجمن،خیریه» است که ، به هدف کمک های مختلف برای جوامع فقیر تشکیل یافته است . که این انجوها ممکن است توسط یک نفر و یا افراد خیّر تشکیل شود .

ولی انجوهای که در کشور افغانستان به هدف کمک و تأمین مردم فقیر و جنگ زده آمده اند ، با آن تعریف که ما از «خیریه ها و انجوها» داریم فرق می کند .

که ّ این نوشته می خواهد این فرق را بیان نماید ؛ به عبارت دیگر سئوال اصلی دراین نوشته این می باشد که ؛ با آن همه انسان های فقیر در کشور های دیگر جهان که روزانه صدها نفر آن ها به علّت گرسنگی و نداشتن امکانات اولیه زندگی می میرند ، انجوها چرا آمدند افغانستان را انتخاب نمودند ؟

در جواب باید نوشت، از آغاز استقلال كشور افغانستان، با نظر داشت موقعيت جغرافيايي و معادن غني زيرزميني به فرمودة نويسندة معروف فرانسوي«اولويرروا» در كتاب(افغانستان و نوگرايي سياسي كه افغانستان را به گنجينة دست نخورده تشبيه مي كند، و به لحاظ نزديك بودن اين خطه از آسيا به آبهاي گرم خليج فارس، در طول تاريخ مورد تجاوز و تاخت و تاز قدرتهاي استعماري قرار گرفته است، و اما به علت گرايش اعتقادي مردم اين سرزمين به دين مقدس و رهايي بخش اسلام و فرمانبرداري از علما و پيش كسوتان ديني شان و خصلت بيگانه ستيزي كه آن هم نشأت گرفته از اعتقاد راسخ شان مي باشد، متجاوزين در طول تاريخ در اين كشور شكست خورده اند و تا كنون هيچ ابرقدرت استعماري موفق به تصرف صددرصد اين سرزمين نشده است.

اما از آنجائي كه قدرتمندان استعماري تجربيات از شكست هايشان در اين كشور و موفقيت هاي شان در كشورهاي ديگر خصوصا كشورهاي نفت خيز، كسب كرده اند. در اين دو دهة اخير دست به ترفندها و شگردهاي تازه زده اند كه متأسفانه موفقيتهايي هم داشته اند، كه يكي از آن شگردها عبارت بود از به وجود آوردن گروهي به نام«طالبان» با ديدگاه و رويش و بينش خاص اسلامي و با پشتيباني فكري و اعتقادي دانشگاههاي سعودي و با رهبري فردي ميلياردر سعودي اصل به نام «اسامه بن لادن» كه سابقا عضوي فعال سازمان سياه بوده است. كه اين گروه با راهنمايي هاي صاحبنظران كار كشته و خبره استعمارگر پير يعني «انگليس» و با حمايت مالي«اسرائيل» جنايتكار و حمايت تسليحاتي«آمريكا»، آنچه در توان داشت به نام اسلام و عمل به فتواها و دستورات علمايشان كه  فقط براي آنان آشنا بود، بد عتهاي به جا گذاشت و رفتار و كردارهاي ناپسند و ضدبشري شان را كه هيچ شباهتي به دين اسلام نداشت در قالب اسلام درآوردند و به نام اسلام تمام نمودند.

و رسانه هاي مزدبگير گروهي مثل راديو بي بي سيBBC و امثال آن كه عملكردها و بدعتهاي اين گروه فرسايشي را به تمام و كمال و با آب و تاب به گوش جهانيان مي رساندند و از«دين اسلام» يك چهره كريه و بدمنظر و آئين دكم و ضد بشري كه به هيچ قالب جور درنمي آيد، ساخت و به جهان و خصوصا كشورهاي اروپايي معرفي نمود. بعد از مدت كوتاهي، طرح بعدي شان را عملي نمودند و با شعار آزادي و رهايي مردم افغانستان از چنگال حكومت طالبان كه در واقع دست ساخته خودشان بود و با شعار مبارزه با تروريسم كه در واقع خود استكبار حامي آن و به وجود آورندة آن است: به اين كشور هجوم نظامي را آغاز نمودند، كه تا كنون ادامه دارد، و با همكاري نظامي و اقتصادي كشورهاي هم پيمان، ظرف مدت نه چندان طولاني افغانستان و مردم آن را از چنگال حكومت طالبان به اصطلاح آزاد ساختند! تا از راه ديگر و با رويش پيشرفته تر به به چنگ آوردند و نابودشان سازد! معلوم است مردم و جامعة كه قريب به چهار دهه مورد تاخت و تاز مستقيم نظامي ابرقدرتها و صحنة آزمايش تسلحيات گوناگون بوده است از نظر اقتصادي و امكانات زندگي در چه سطحي قرار دارد و چه مي خواهد؟ مسلم است كه تمام آرزوهايشان آرامش و آزادي و زندگي دور از دغدغه هاي نظامي گري و جنگ و كشت و كشتار خواهد بود و ديگر با داشتن خاطرات تلخ از گذشته از نام دين و مجاهد و طالب و پيشكسوتان دين متنفرند و بي خبر از اينكه آن خاطرات تلخ گذشته هيچ ربطي بدين و آئين اسلامي ندارد.

بعد از اين مرحله، زمامداران استكبار جهاني(موسسه هاي خيريه) را به نام انجوهاي NGOS خارجي و با حمايتهاي مالي و اقتصادي ميليادريرهاي مسيحي و اسرائيلي كه پشتبان نيروهاي نظامي به رهبري آمريكا، مي باشد با شعار(بازسازي و توسعه و فقرزدايي) و خدمت به مردم جنگ زدة افغانستان گسيل دادند، كه تعداد اين موسسه ها بنا به اظهار وزير اقتصاد افغانستان فقط آنان كه ثبت شده است و رسمي مي باشد از رقم 2560 تجاوز مي كند.[1]

كه فعلا با حمايت حكومت و دولت كنوني افغانستان كه دستآورد اجلاس«بن» مي باشد شروع به فعاليت نموده اند و به مدت كوتاهي موفقيتهايي هم به دست آورده اند! و بنا به اظهارات افراد مطلع در اين رابطه، كرارا اشخاص سرشناسي با مأموران اسرائيلي مذاكرات داشته اند، چنانچه وبلاك نويسي، مطلبي تحت عنوان«حضور پوششي مأموران يهودي در مناطق مركزي افغانستان» مي نويسد: به دنبال تأسيس مؤسسات پوششي در مناطق مركزي اخيرا يكي از مؤسسات يهودي تحت عنوان«آر دي سي» RDC به مسئوليت«گري» اقدام به خدمات راهسازي و پل سازي كرده است، يكي از نمايندگان مؤسسه ياد شده ضمن افشاي ماهيت«گري» اظهار داشته است، «گري» فعاليتهايي را براي ايجاد رابطه بين مأموران اسرائيلي و شخصيتهاي افغاني آغاز كرده و تا به حال حداقل چندين ملاقات بين عوامل اسرائيلي و افراد صاحب نفوذ به انجام رسانده است![2]

پسر مهدي ديباج در رابطه با فعاليتهاي پدرش در افغانستان نيز مطالب در اين زمينه در وبلاك شان نوشته است!

در نتيجه اين فعاليتهاي در بين جامعه فقير افغانستان خصوصا نسل جوان كه سرماية اصلي هر كشوراند خيلي زود جا افتاده است و تعداد كثيري از جوانان مسلمان را كه به بهانه آموزش زبان خارجي و كامپيوتر و در جذب مؤسسه ها نموده اند! و اين بحدي ر سيده است كه جوانان با افتخار تمام سليب طلايي به گردن مي آويزند و سوار به ماشين هاي بالاترين سيستم در تجمعات و مناطق كه به آن آشنايند حضور پيدا مي كند و رسما بدين اسلام اعتراض مي كند و از آئين مسيحيت دفاع مي كنند! حتي در دانشگاهها بحث ارجحيت آئين مسيحيت نسبت به اسلام كشانده شده است كه منجر به درگيري هاي مسلحانه گرديده است، كه  بعنوان نمونه ميتوان قتل جوان دانشجويي را به نام حيدري در پهنتون كابل در چند ماه قبل نام برد! و صحنه هاي شبيه اين در پهنتون هرات نيز بارها به وجود آمده است و تعداد كثيري از اين جوانان اغفال شده اعم از پسر و دختر از اينجوها فارغ التحصيل شده اند كه در هوتل ها و تجارت خانه ها و مراكز عمومي و مؤسسه هاي آموزشي مشغول كار و فعاليت مي باشند!

واضح است كه جوانان كم تجربه و نسبتا بي سواد و فقير و ناآشنا به آئين مسيحيت و عدم شناخت كافي از دين مقدس اسلام، خيلي سريع جذب اينگونه مؤسسه ها مي شوند، و كافي است از يك خانواده با هر تعدادي كه باشد فقطه يك فرد تحت پوشش مؤسسه يي قرار بگيرد، ديگر فقر و تهيدستي از آن خانواده رخت برمي بندد.

اين درست همان چيزي است كه دين مقدس اسلام هزار و چهار صد سال قبل، پيش بيني كرده بود كه: فقر برابر با كفر است، و يا اگر فقر از درب درآيد دين و ايمان از پنجره فرار مي كند! و خيلي فرمايشات ديگر از ائمه معصومين(ع) درين مورد مي باشد كه مجال مطرح اش در اينجا نيست.

بعد از مطرح نمودن اين مسئله دردناك و خطرناك كه اگر به اين منوال به فعاليتهايشان ادامه بدهد خيلي زود موج اش كشورهاي همسايه را هم خواهد گرفت! خيلي مناسب خواهد بود كه علت و دلايل به وجود آمدن اين وضع و پيشرفت و موفقيت اين مؤسسه هاي مسيحي مشرب را آن هم در يك جامعه صددرصد مسلمان بررسي نمود، كه عوامل ذيل را به ترتيب ميتوان نام برد و مطرح كرد.

اول:

عملكرد و دستآورد نادرست رهبران مذهبي در طول انقلاب اسلامي افغانستان، اعم از آنان كه در رأس گروههاي جهادي قرار داشتند و يا آنانكه بي طرف و به اصطلاح استاد شفق بهسودي، بي شرف بودند!

كه متأسفانه علماء و پيشكسوتان ديني كه خويش را رهبران ديني و مذهبي قلمداد مي نمودند، در رقابتها و درگيريهاي جناحي و غير مقدس كلمه«لا اله الا الله» را چماق ساخته بودند و به سر هم به عنوان منافق مي كوبيدند، كه چكيدة از شرح اين ماجراهاي زجرآور را ميتوان در اعترافات نامه هاي جناب آقاي عليجان زاهدي در هفته نامه (بنياد وحدت) تحت عنوان«آن سوي خبرها» مطالعه نمود. كه حاصل اين درگيريهاي مسلحانه جزء كشتن و قتل و عام نمودن هزاران جوان بيگناه و در عين حال مخلص به علماي ديني و بدنام نمودن و زير سئوال بردن جهاد مقدس افغانستان و دين مقدس اسلام و مذاهب ديني و ايجاد بدبيني به آن چيزي ديگر نبوده است!

مع الاسف رهبران سازمانهاي درگير با وجودي كه از علماي ديني بوده اند ولي آنقدر در تعصب هاي قومي و حزبي غرق شده بودند كه خيلي از مسائل و دستورالعمل هاي ديني را از ياد برده بودند و فراموش كرده بودند كه در دين مقدس اسلام به قتل رساندن يك انسان بي گناه برابر است با(قتل و نابود كردن تمام بشريت) و خيلي از بايدهاي ديگر را. و اما علما و روحانيوني كه جناحي نبودند، يا آماج تعصبات حزبي و قومي قرار مي گرفتند و يا منطقه را ترك مي گفتند چون توانايي كاري نداشتند!

دوم:

گسترش سايه شوم فقر و تهيدستي در جامعة ديني و جنگ زدة كه چهار دهه حتي يكبار شربت گواراي صلح و ارامش را نچشيده اند و تمام هستي شان بر باد رفته است، مسلم است جامعة چنيني كه حتي از امكانات اوليه زندگي محروم اند و حاضرند فرزندان دلبندشان را در قبال پول ناچيزي به فروش برسانند مثل شخصي مي ماند كه در بين درياي خروشان و طوفاني و پر تلاطم براي نجات اش به هر خس و خاشاك چنگ مي اندازد و براي رهايي شان از مرگ حتمي كه در چند قدمي شان قرار دارد، تمام قدرتشان را به كار ميگيرد. كه جامعة محروم و فقير كنوني افغانستان اينگونه ميمانند! كه در اين گير و دار و وضعيت هلاكت بار گرويدن به آئين مسيحيت خيلي خوشايند خواهد بود و بر مبناي قاعدة اضطرار نيز مي شود توجيه كرد!

سوم:

حمايت دولت كنوني افغانستان از اين مؤسسه ها، اين علت ديگريست بر موفقيتهاي(انجوها)، در طي سالهاي گذشته همة ما از طريق رسانه هاي گروهي شنيدم كه(وزير پلان دولت)، به رياست حامد كرزي، به علت عدم پاسخگويي به پيشنهادات و اعترافات اش در مورد خصوص عملكردهاي(انجوها) مجبور به استعفا گرديد!

با كمال تأسف حمايت دولت از مؤسسه هاي خارجي به حدي شديد است كه احدي از نيروهاي پليس حق ايست دادن به ماشين هاي(انجوها) و بازرسي بدني از كارگران و مسئولين و دفتر محل كار آنان را ندارد، اگر احيانا فردي از افغان از اين قانون يعني(آزادي مطلق انجوها) تخلف و سرپيچي و يا اعتراض بكند، سر و كارش به شلاق و جريمه هاي سنگين دولت خواهد بود! كه به اين قانون انحصاري بارها(وزير پلان آن وفت جناب داكتر رمضان بشردوست)، اعتراض نمود و اين قانون را زير سئوال قرار داد، تا اينكه در تاريخ 21/9/83 رسما تعداد 1935 موسسه را منحل اعلان نمود.[3]

بعد از سپري شدن چند روزي(آقاي بشر دوست) فهميد كه به پيشنهادات و اعتراضات اش ترتيب عمل داده نمي شود رسما از وزارت پلان استعفاشان را اعلان نمود، و جناب رئيس جمهور هم با كمال رضايت استعفاشان را پذيرفت! و در تاريخ 23 عقرب 83 جناب رئيس جمهور اجازه دربارة فعاليت انجوها منحله را صادر نمود.[4]

آن هم با معذرت خواهي رسمي از عملكرد وزارت پلان!

كه جناب داكتر رمضان بشردوست در يك ميز گرد سياسي و تحليلي با شركت وزير اقتصاد آقاي محمد امين فرهنگ و آقاي سيد مسعود كارشناس اقتصادي، در جواب سئوال كننده در رابطه به(انجوها) چنين مي فرمايد:

انجوها در افغانستان در حال مرتكب شدن يك جنايت اقتصادي عليه ملت افغانستان هستند و تروريسم بزرگ اقتصادي را در افغانستان به راه انداخته اند، و به تأييد حرفهاي بشر دوست، آقاي سيد مسعود ادامه ميدهد: انجوها هانند ايام قبل از انتخابات رياست جمهوري، هم اكنون نيز به فعاليتهاي غارتگرانه خود ادامه مي دهند و اشتباهات گذشته خود را بدون آنكه كسي آنان را مورد بازخواست قرار بدهد تكرار مي كند!

بعد آقاي محمد امين فرهنگ در رابطه به انجوها مي فرمايد: انجوها به دو دسته اند:

1ـ بخش خصوصي: و ان انجوهاي است كه دولت فقط ماليات از آنان دريافت مي كند و ديگر دولت هيچگونه مسئوليتي نسبت به آنان ندارد.

2ـ بخش غيرانتفاعي، و آن(انجوهايي) است كه بايد به دولت حساب بدهد، كه اين دو قانون تا كنون عملي نگرديده است.[5]

البته مطبوعات آزاد و حقيقت نگر هم در اين راستا بي تفاوت نمانده اند و گاه گداري مطالبي راجع به انجوها به نشر رسانده اند كه به عنوان نمونه مي توان به تعداد آن اشاره كرد:

1ـ روزنامه مشاركت ملي تاريخ 16/9/83 مصاحبة با داكتر بشر دوست دارد و مطلبي تحت عنوان(كنفرانس توكيو در سال 1381 اساس انجو سالاري بود) كه در اين مصاحبه جناب بشر دوست مي فرمايد: در اين كنفرانس گفته شد جامعة بين المللي به افغانستان كمك مي كند به شرطي كه سي درصد كمك به انجوها داده شود و سي درصد آن به سازمان ملل و الباقي به حكومت افغانستان كه سازمان ملل و انجوها در يك سطح قرار گرفت! و اين بالاترين موقعيت براي انجوها بود.

2ـ هفته نامه شرق تاريخ 19/1/82 مطلبي تحت عنوان آقاي بشردوست ميفرمايد: «بعضي انجوها سرمايه هاي كمك شده با افغانستان را حيف و ميل مي كند» منتشر نموده است. و بعد در رابطه به مصارف و حقوق ماهانه و كرايه هاي دفاتر انجوها پرداخته است كه: كرايه منازل مسئولين انجوها ماهانه 10 تا 15 هزار دلار مي باشد و معمولا از وسايل 50 هزار دلاري استفاده مي كنند، و حداقل حقوق ماهانه شان 10 هزار دلار مي باشد.

البته براي پرسنل!!

3ـ روزنامه پامير، تاريخ 30/2/83، مطلبي تحت عنوان«عملكرد انجوهاي غارتگر» در افغانستان به نشر رسانده است.

4ـ روزنامه جامعه، 20/9/83، مطلبي تحت عنوان«آيا طرح بشر دوست به جاي خواهد رسيد؟»

5ـ جريدة مجاهد، تاريخ 22 ميزان 83، مطلبي تحت عنوان«بشردوست آنكه دزدان را به سرش مي ريختند.

6ـ جريده پيام مجاهد، 21 ميزان 84، مطلبي تحت عنوان«رمضان بشر دوست، متأسفانه ابتكار در دست افغانها نيست» به چاپ رسانده اند.

اين بود چكيده از اظهار نظر سه تا وزير و تعداد مطبوعات افغانستان در رابطه به(انجوها)، تو خود مفصل خوان از اين مجمل.

چهارم:

بازگشت بي رويه و اجباري مهاجرين افغاني از كشورهاي همسايه و انصار علت ديگريست، كه متأسفانه جوانان مهاجر به علت شرايط خاص و سخت مهاجرت توانايي درس خواندن را نداشتند و از طرف ديگر برخوردهاي نادرست و بعضا عقده اي مسئولين مهاجرين در استانها، مزيد بر علت شد كه مهاجرين خصوصا نسل جوان آن ديدگاه خاصي كه نسبت به دولت و حكومت اسلامي كشور انصار داشتند و به آن اميد مهاجرت نموده بودند به نفرت و بدبيني تغيير يافت كه بنا به فرمايش حجت الاسلام محسن قرائتي در (درسهاي از قران) دو ميليون دوست و هم مذهب به ما پناه آوردند ولي ما به عملكردهاي نادرست و سياست هاي مقطعي و سليقه يي آنان را به دو ميليون دشمن تبديل نموديم! مهاجرين كه با جبار به افغانستان برمي گردند بعد از مدت كوتاهي سرمايه اندكي شان خاتمه پيدا مي كند چون هيچگونه طرح و پلان كاري در رابطه به شغل و اسكان اين همه مهاجرين از طريق دولت افغانستان و كشورهاي همنافع و همسايه سنجيده نشده است و لذا در اين شرايط آن دسته از مهاجرين كه توانايي دوبارة هجرت را داشته باشند. دوباره مهاجر مي شوند آن هم مهاجرين غير قانوني و آن دسته كه توان بازگشت و دوباره هجرت را نداشته باشند، براي بقاي زندگي شان دست به هر كاري مي زنند و در اين شرايط چه لقمة چرب تر از اين ها براي(انجوها) مسيحي مشرب پيدا خواهد شد؟ و لذا با فراهم شدن اين شرايط آنان هم شروع به فعاليت مي نمايد و خيلي سريع هم پيشرفت نموده اند، كه اگر چنين ادامه پيدا بكند از مرزها هم عبور خواهد كرد!

پنجم:

عدم شناخت جامعة ما خصوصا نسل جوان از آئين مسيحيت، جامعة ما به درستي نميدانند كه آئين مسيحيت آن دستورالعملهاي نيست كه در زمان حضرت عيسي(ع) در انجيل بوده است بلكه دهها بار تغيير يافته و تحريف و نسخ شده است. و ثانيا شخص حضرت عيسي(ع) در انجيل و حضرت موسي(ع) در تورات از ظهور پيامبر اسلام(ص) كه كامل ترين دين را براي راهنمايي بشر مي آورد بشارت داده اند، كه آقايان اهل تحقيق مي توانند، مراجعه كنند كه حضرت عيسي(ع) صريحا پيروانشان را از ظهور دين اسلام به پيامبري«احمد» آگاه ساخته اند.[6]

و خداوند بزرگ نيز در دو آيه از قرآن كريم اين مسئله را به مسلمانان يادآوري مي كند، آنجا كه مي فرمايند:

«ترجمة آيه»: آنان كه از پيامبر آتي پيروي مي كنند، پيامبري كه صفاتش را در تورات و انجيل كه نزدشان است مي يابند، پيامبري كه آنان را به نيكي فرمان مي دهد و از بدي بازشان مي دارد.[7]

نيز مي فرمايند: ترجمه آيه: و به ياد آوريد هنگامي را كه عيسي بن مريم(ع) گفت: اي بني اسرائيل من فرستادة خدا هستم به سوي شما و تصديق كنندة كتابي كه پيش از من بوده يعني تورات و بشارت دهنده از پيامبري كه بعد از من مي آيد و نام او(احمد) است.[8]

علاوه بر اين آيات در تاريخ نيز آمده است كه در عصر پيامبر اسلام و پس از وي گروهي از يهوديان و مسيحيان نبوت وي را پذيرفتند و به اسلام گرويدند.[9]

ثانيا: در زمان خود حضرت موسي و عيسي(ع) تورات و انجيل در موارد زيادي نسخ گرديده است كه از باب نمونه در دو مورد از تورات و انجيل كه نسخ در آنها واقع شده است اشاره مي كنم:

1ـ در تورات باب چهارم از سفر اعداد، عدد2ـ3 چنين آمده است: خداوند موسي و هارون را خطاب كرده گفت: به تعداد(بني قهات از ميان بني لاوي) بر حسب قبايل آنان و خاندان پدرانشان بگير كه از سي سال به بالا تا پنجاه ساله وارد سپاه شوند و در (خيمه) اجتماع كنند.

ولي به طوري كه در باب هشتم از همان سفر اعداد، عدد 23ـ24 آمده است اين حكم نسخ شده و شرط سني پذيرش در خيمه اجتماع بيست و پنج سال تعيين شده است متن تورات اين است: و خداوند موسي را خطاب كرده گفت: اين است قانون لاويان كه از 25 ساله به بالا داخل سياه شوند تا در خيمه اجتماع مشغول خدمت شوند.

باز به طوري كه در باب 23 از كتاب اول تاريخ بند 24ـ32 آمده است، اين حكم براي دومين بار نسخ گرديده و اولين سن قبولي در خدمت 20 سال معين شده است.

2ـ در باب 21 بند 23ـ24 تورات دربارة قصاص چنين آمده است: و اگر اذيتي از ديگر حاصل شود، آنگاه جان به عوض جان بده، چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان و دست به عوض دست و پا به عوض پا و داغ به عوض داغ و زخم به عوض زخم و لطمه به عوض لطمه. اما اين حكم يعني قصاص نيز در شريعت عيسي(ع) نسخ شده است. چنانچه در انجيل متي باب پنجم بند 28ـ29 به طور كلي از قصاص نهي شده است و مي گويد: شنيده ايد كه گفته شده است چشم به چشم و دندان به دندان، ليكن من به شما مي گويم با شرير مقاومت مكنيد، بلكه هر كس به رخسارة راست تو طبانچه زند، ديگري را نيز به سوي او بگردان و اگر كسي خواهد با تو دعوا كند و قباي تو را بگيرد عباي خود را نيز بدو واگذار!

3ـ در موضوع طلاق در تورات سفر تشبيه باب 24 بند 1ـ3 آمده است: چون زني گرفته به نكاح خود درآورد. اگر در نظر او پسند نيايد از اينكه چيزي ناشايسته در او بيابد، آنگاه طلاق نامه نوشته به دستش دهد. او را از خانه اش رها كند و از خانه او روانه شده و زن ديگري شود و اگر شوهر ديگر نيز او را مكروه دارد و طلاق نامه نوشته به دستش دهد و او را از خانه اش رها كند يا اگر شوهر ديگر كه او را به زني گرفت بميرد، شوهر اول كه او را رها كرده بود نمي تواند دوباره او را به نكاح خود درآورد!

ولي انجيل اين حكم را نسخ و طلاق را تحريم نموده است، زيرا در باب 5 بند 31ـ32 از انجيل متي چنين آمده است: كه هر كس از زن خود مفارقت جويد، طلاق نامه اي بدو بدهد، ليكن من به شما ميگويم: هر كس به غير علت زنان خود را از خود جدا كند، باعث زنا كردن او مي باشد و هر كه زن مطلقه را نكاح كند زنا كرده باشد.[10]

ششم:

عدم شناخت كافي از دين مقدس اسلام: طبق تحقيقات كه صورت گرفته است جواناني در دين مسيح گرويده اند كه سواد كافي ندارند، تا چه برسد كه تحيق و تفحص در دين اسلام داشته باشند و مسلماني آنان هم از باب اين است كه پدر و مادرش مسلمان بوده و اگر شناخت كافي از مكتب اسلام مي داشتند هيچ وقت پسران و دختران جوان حاضر به شركت در كلاسهاي آموزشي (انجوها) به طور مختلط و بدون رعايت حد و مرز شرعي نمي شدند و به بهانه آموزش زبان خارجي ساعت ها حاضر به ديدن فيلم هاي مبتذل و سيكس و ضد عفت نمي شدند و دهها موارد ديگر!

هفتم:

بي تفاوتي كشورها و دولتمردان همسايه و همجوار افغانستان كه در افغانستان فقط دنبال منافع سياسي شان مي باشند و بي تفاوت از اينكه در كنار گوششان تخم عداوت و دشمني نسبت بدين شان كاشته مي شود كه اگر طبق روال فعلي كار و فعاليت شان ادامه پيدا بكند خيلي زود به ثمر مي رسد، آن هم در محيط و جوي فعلي كه استكبار جهاني از همه نوع امكانات براي به فساد كشاندن نسل جوان ملتهاي مسلمان استفاده مي كند و بي رويه هم در حال رشد است! حتي در كشوري مثل جمهوري اسلامي ايران اين مسئله هويداست تا چه برسد به كشور جنگ زده و فقيري مثل افغانستان!

هشتم:

ضعف مديريت مؤسسه هاي خيريه مسلمان در افغانستان، همانطوري كه خود در جريانند دهها تا مؤسسه خيريه به نام ائمه معصومين(ع) چه در داخل افغانستان و چه در خارج از كشور در بين مهاجرين، فعاليت دارند، و تمام سعي و كار و فعاليتشان اين است كه كدام خانوادة بي سرپرستي را بيابد و يك حقوق ناچيزي برايشان حواله كند و بدون اينكه فرزندان اينگونه خانواده ها را تحت پوشش تحصيلي قرار بدهد و اصلا در اين مورد توجهي ندارد و اگر اينگونه مؤسسه ها دست به دست هم بدهند و با مديريت فعال و كارآزموده و با سواد، فقط چند تا مركز آموزشي در سطوح مختلف براي خانواده هاي فقير(نه تنها بي سرپرست) راه اندازي بكند چه خواهد شد؟

نهم:

رقابت كازيب پول دار شدن، در بين كاسبان و جوانان مناطق مركزي كه چشم و هم چشمي براي پولدار شدن دارند، شعاري است كه(اول كماز[11] بعد نماز) واقعا اين شعار عملي هم مي شود تا جاي كه براي پولدار شدن دست به هر كاري مي زنند كه كشت خشخاش در مناطق مركزي كه در طول تاريخ در اين مناطق به عنوان يك گناه نابخشودني محسوب مي شد ولي امروزه افتخارانه مي كارند و يك عمل شايسته و عادي محسوب مي شود! كه به همان نسبت عمل اعتياد نيز دارد سرسام آور مي شود و هر روز آمارشان بالا ميرود و در خيلي از مناطق، خانوادگي ترياك مي كشند و اين عمل دارد عادي مي شود!

اين بود چكيده از وقايع تلخ و نااميد كننده كه سايه شوم اش جامعه محروم افغانستان را دربرگرفته و رو به گسترش مي باشد.

در خاتمه:

از خودم و شما خوانندة محترم سئوال مي كنم، كه در اين رابطه مقصر كيست؟ آيا تقصير از آن جوان كم تجربه و فقير و سيلي خورده از كشورهاي همسايه و مسلمان است كه فعلا در چنگال مسيحيت منسوخ و تحريف شده قرار گرفته است؟ و يا تقصير از ماست كه فقط داريم اين صحنة زجرآور و خطرناك را نگاه مي كنيم و بي تفاوت از كنارش مي گذريم؟ جواب را تو خود بازياب.

پانوشته ها :


[1] - ميزگرد سياسي و تحليلي، شبكه دري، قسمت دوم، تاريخ 15/4/84

2 - وبلاك، www goosof.com

[3] - روزنامه آرمان ملي، 11/9/83

[4] - پيام مجاهد، 23 عقرب 1384

[5] - گروه سياسي شبكه دري، بيرون مرزي خراسان، قسمت دوم، تاريخ 15/4/84

[6] - انجيل يوحنا، طه دارالكتاب المقدس، الاصحاح، جمله هاي 15و16و26 و الاصحاح16، جمله هاي 7و13 و انجيل لوقا، الاصحاح 10 جمله اول، و انجيل اوقا الاصحاح 10 جمله 11

[7] - سوره اعراف، آيه 157

[8] - سوره صف، آيه 6

[9] - كتاب بيان در علوم و مسائل قرآني، اثر آيت الله العظمي سيد ابوالقاسم خوئي رحمت الله، ترجمة محمدصادق نجفي و هاشم هاشم زاده هريسي، ص173

[10] - همان ص352 تا 354

[11] - يك نوع ماشين باري 10 چرخ(روسي)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط محمد علی کریمی جانباز (مالستانی)  | 

 

به نام خدا

مقدمه

پیش از آنکه در رابطه به ارتداد تحقیقی داشته باشم، بر این باور بودم که ارتداد موضوعی است که فقط در مکتب اسلام مطرح گردیده است و ادیان دیگر مسئله ی به نام ارتداد ندارند ، ولی بعد از تحقیق و بررسی اندکی  ، باین حقیقت پی بردم که موضوع ارتداد در تمام ادیان به عنوان یک اصل اعتقادی مطرح می باشد و در خیلی از موارد احکام ارتداد شدید تر و مهم تر از مسائل دیگر مطرح است. چون گرویدن به دینی و بعد روی گرداندن به ارزش های آن دین و برگشت به دین پست تر و پائین تر ، کاری است ناپسند و بدور از قوانین و خرد انسانی، باید شخص مرتجع و مرتد مورد نکوهش و سرزنش قرار گیرد و این قضاوتي است که وجدان هر انسانی نیز به آن حکم می کند.

از این روی ادیان دیگر يعني ادیان که قبل از اسلام برای رشد و ترقی انسان ها بوده اند که  نسبت به انسان های امروزی از هر جهت عقب مانده تر بوده ، در رابطه به ارتداد ، احکام صریح دارند .

بناءً ، در آغاز باید به سراغ لغت رفت .
ارتداد در لغت
ارتداد, به معناى بازگشتن, مصدر باب افتعال از مادّه (ردد) به معناى بازگرداندن است. و (رِدّه) به معناى بازگشت, اسم اين مصدر است .1 

ارتداد - از ریشه ی« رِدّه» به معنی رجوع و بازگشت ( به موضع و موقعیت قبلی ) است
« مرتدّ را از آن روی مرتدّ می گویند که خود را به کفر خویش بازگشت می دهد.  2 »

  با اين فرق كه ارتداد در مورد مطلق بازگشتن به كار برده مى شود, در حالى كه رِدّه تنها بر بازگشت از اسلام اطلاق مى شود. 3


ارتداد در قرآن :

در رابطه با حکم ارتداد، دو رویکرد درمیان مسلمانان وجود دارد؛ گروهی که اکثریت فقیهان گذشته و حال را تشکیل می دهند بر این باورند که ارتداد موجب قتل می شود. بنابراین مرتد، واجب القتل است (البته ارتداد زنان و مرتد ملی در صورت توبه از این حکم استثنا شده است). گروه دیگر که تعدادشان اندک است معتقدند که ارتداد موجب قتل نیست.
منابع اسلامی نیز دو دسته اند؛ قرآن کریم ظهور در این دارد که مرتد کشته نمی شود، زیرا اولاً در آیات ارتداد هیچ سخنی از قتل مرتد نیامده و تنها به تهدید کیفر اخروی بسنده شده است، و ثانیاً آیات مربوط به ایمان و عقیده به صراحت بر آزادی ایمان و عقیده دلالت دارد. اما در برابر قرآن، سنت و روایات، ظهور، بلکه صراحت در قتل مرتد دارد و کسی را که از اسلام برگشته و کافر شده است محکوم به قتل می داند.
طرفداران رویکرد دوم برای اثبات ادعای خویش به آیات قرآن تمسک جسته و روایات را توجیه کرده اند و طرفداران رویکرد نخست به روایات تمسک جسته آیات را توجیه کرده اند. پیش فرض غالب در هر دو گروه این است که حکم قتل در قرآن نیامده بلکه تنها در سنت و روایات مطرح شده است. البته در هر دو گروه افراد نادری هستند که این پیش فرض را نپذیرفته اند؛ مثلاً کسی گفته است حکم قتل در روایات معتبر نیامده و این حکم، ساخته و پرداخته فقیهان است.4

در مقابل دیگری گفته است که حکم قتل نه تنها در روایات که در قرآن نیز آمده است. وی می گوید در آیه 217 سوره بقره آمده است: «و من یرتدد منکم عن دینه فیمت و هو کافر» کلمه «فیمت» که حاکی از مرگ مرتد است از آنجا که به وسیله حرف «فاء» متفرع بر ارتداد شده نشان دهنده این است که مرگ مرتد به دنبال ارتداد می آید و چون بیشتر مرتدان مرگشان به دنبال ارتدادشان نیست، پس می فهمیم که مقصود از مرگ در پی ارتداد، همان کیفر قتل است که در مورد مرتد باید اجرا شود. بنابر این آیه دلالت بر وجوب قتل مرتد می کند. 5
از این افراد نادر و باورهای ایشان که بگذریم، همان گونه که اشاره شد، غالب طرفداران هر دو رویکرد بر این عقیده اند که حکم قتل مرتد،حکمی روایی است نه قرآنی و نه ساخته و پرداخته فقیهان، و به نظر می رسد حق نیز همین است؛ زیرا شمار فراوانی روایات به اندازه ای است که مجالی برای هیچ گونه انکار نمی گذارد، و از سوی دیگر آیه 217 سوره بقره نیز دلالتی بر قتل مرتد ندارد؛ زیرا به فرض آن که «فاء» همیشه برای ترتیب بدون تراخی باشد، اما ترتیب و تعقیب به تناسب «معقّب به» سنجیده می شود و در اینجا «مرگ» به صورت طبیعی بعد از مدتی به دنبال می آید. بنابراین با ترتیب و تعقیب عرفی ناسازگار نیست.
به هر حال دو رویکرد یاد شده برای اثبات ادعای خود به دلایلی تمسک جسته اند. در اینجا به بررسی و ارزیابی دلایل هر یک از دو نظریه و همچنین توجیهاتی که از دلایل مخالف دارد می پردازیم.

دلایل دیدگاه مخالف قتل مرتد

کسانی که حکم ارتداد را قتل نمی دانند، همان گونه که اشاره شد، به طور عمده بر آیات قرآن تکیه می کنند. این آیات به دو دسته اند:

 1. آیات ارتداد

 2. آیات آزادی عقیده.

 در بخش آیات ارتداد با دو نوع تعبیر روبرو هستیم؛ یک دسته از آیات با تعبیر «ارتدّ»، «یرتدّ»، «یرتدد» سخن گفته اند؛ مانند:
«
إنّ الذین ارتدّوا علی أدبارهم من بعد ما تبین لهم الهدی الشیطان سوّل لهم و أملی لهم» محمد/25
«
یا أیها الذین آمنوا من یرتدّ منکم عن دینه فسوف یأتی الله بقوم» مائده/54
«
و من یرتدد منکم عن دینه فیمت و هو کافر فأولئک حبطت أعمالهم فی الدنیا و الآخرة و أولئک أصحاب النار هم فیها خالدون» بقره/217
دسته دیگر از «کفر پس از ایمان» سخن گفته اند؛ مانند:
«
من کفر بالله من بعد ایمانه إلاّ من أکره و قلبه مطمئنّ بالإیمان…» نحل/106
«
إنّ الذین آمنوا ثمّ کفروا ثمّ آمنوا ثمّ کفروا ثمّ ازدادوا کفراً لم یکن الله لیغفر لهم» نساء/137
«
و کفروا بعد إسلامهم و همّوا بما لم ینالواتوبه/74
در هر دو دسته به رغم نکوهش شدید و تهدید به عذاب جهنم و حبط عمل و عدم شمول هدایت نسبت به کسانی که از اسلام برگشته اند، اما هیچ سخنی از قتل و کیفر دنیوی حتی پایین تر از قتل وجود ندارد، البته در آیه 74 سوره توبه تعبیری هست که ایهام نسبت به این مطلب دارد:
فإن یتوبوا یک خیراً لهم و إن یتولّوا یعذّبهم الله عذاباً ألیماً فی الدنیا و الآخرة و ما لهم فی الأرض من ولی و لانصیر.
جمله «عذاباً ألیماً فی الدنیا» ممکن است بر کیفر قتل حمل شود، اما گذشته از اینکه تفسیرهای دیگری نیز برای این جمله وجود دارد، 6

 از آنجا که موضوع سخن در آیه، توطئه و اهانت منافقان نسبت به پیامبر اکرم(ص) است، بر فرض که مقصود از عذاب الیم دنیوی، قتل باشد، این به دلیل اهانت است؛ و نه صرف بازگشت عقیدتی از اسلام؛ زیرا چنان که می دانیم، نسبت میان اهانت به پیامبر اسلام و بازگشت از اسلام، عام و خاص مطلق است؛ بدین گونه که هر اهانتی بازگشت از اسلام تلقی می شود، اما هر بازگشت ازاسلام، اهانت به پیامبر را نمی رساند.
نتیجه آن که در این دسته از آیات، سخن از کیفر قتل برای مرتد نیست.
در رابطه با آیات آزادی عقیده نیز این باور وجود دارد که آیات یاد شده بر نقش اختیار و گزینش دین تأکید دارند و هرگونه اجبار و اکراه را در این زمینه نفی می کنند:
«
لاإکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی» بقره/256
«
أفأنت تکره الناس حتّی یکونوا مؤمنین» یونس/99
«
و قل الحقّ من ربّکم فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر» کهف/29
از سوی دیگر تعیین کیفر قتل برای مرتد، مصداق بارز اکراه و اجبار است، بنابراین به حکم آیات فوق نفی می شود.
ممکن است تصور شود که گرچه در مجموعه آیات آزادی عقیده و آیات ارتداد، کیفر قتل برای مرتد تعیین نشده است، اما یک سلسله تهدیدات غلیظ و شدید اخروی و معنوی در این آیات مطرح شده است؛ مانند: مهر زدن بر قلب(منافقون/3)، عدم مغفرت و هدایت(نساء/137)، خسران در آخرت (آل عمران/85)، غضب الهی(نحل/106)، عذاب اخروی(توبه/74)

که این تهدیدات خود، نوعی اکراه و اجبار شمرده می شود، پس چگونه گزینش عقیده از نظر قرآن آزاد است و اجباری نسبت به آن وجود ندارد.
اما این تصور نادرست است؛ زیرا تهدیدات یاد شده پس از پذیرش از سوی انسان تأثیر می گذارد و اگر کسی مرتد شد و در نتیجه قرآن را انکار کرد دیگر برای او تهدیدی وجود ندارد تا از آن بترسد. آن تهدیدی اجبار را در پی دارد که پس از انکار، عملی شود نه آن که منتفی گردد. نتیجه اینکه در قرآن هیچ نوع کیفری که انسان را به پذیرش یا استمرار دین مجبور سازد وجود ندارد.

توجیه آیات قتل مرتد

همان گونه که اشاره شد پیروان آزادی عقیده که مخالفان قتل مرتد هستند، علاوه بر استدلال به آیات برای اثبات ادعای خویش از دلیل مخالف نیز پاسخ داده اند؛ این پاسخ عبارت است از یک سلسله توجیهات و تفسیرهایی که از روایات مربوط به قتل مرتد صورت گرفته است. در اینجا مروری بر این تفسیرها خواهیم داشت.
آنچه به طور خلاصه می توان گفت این است که سرانجام توجیهات روایات ارتداد به یکی از سه مطلب می رسد:
1 - قتل مرتد به عنوان یک حکم شرعی تشریع نشده است.
2-  قتل مرتد به عنوان یک حکم شرعی تشریع شده، اما مخصوص زمان پیامبر اکرم(ص) و صدر اسلام است.

3        - قتل مرتد به عنوان یک حکم شرعی تشریع شده، آن هم برای همیشه؛ اما مقید به حالت خاصّی از ارتداد است و همه مصادیق و موارد ارتداد را در بر نمی گیرد.

نتیجه

آنچه در این زمینه می توان گفت این است که روایات ارتداد بر خلاف ظاهرشان که اطلاق دارند، در واقع مقید و محدود به عدم شبهه هستند؛ اما نه با تفسیر سوم که در نظریه نخست گذشت، بلکه با تبیین دیگری که اینک در ضمن سه نکته مطرح می کنیم:
1- نخست اینکه از روایات ارتداد، چه به لحاظ تعبیرات، و چه به لحاظ تمثیلاتی که برای ارتداد صورت گرفته است، استشمام می شود که وضوح حقانیت اسلام پیش فرض حکم است؛ یعنی امام با این ذهنیت و تصور، حکم به قتل مرتد کرده است که وی منکر یک حقیقت واضح و آشکار است.
شاهد بر این ادعا، اولاً تعبیر «رغب عن» و «کفر» در کنار تعبیر «جحد» است؛ بنابر اینکه «جحد» انکار خلاف عقیده باشد، چنان که راغب می گوید:
«
الجحود نفی ما فی القلب إثباته و إثبات ما فی القلب نفیه».
آوردن تعبیر «رغب عن» و «کفر» که طبعاً مدلول و مفهومی عام دارد چندان موجّه نمی نماید، جز آن که بگوییم وضوح و روشنی حقانیت اسلام چنان بوده است که خود را بر ذهنها تحمیل می کرد و از این رو صرف رویگردانی از آن مترادف با انکار خلاف عقیده بوده است.
ثانیاً امام وقتی از ارتداد سخن می گوید، آن را بر انکار خدا یا توحید یا معاد تطبیق نمی کند، بلکه بر انکار نبوت پیامبر اسلام و انکار قرآن تطبیق می کند. به دو روایت زیر بنگرید:
«
سمعت أباعبدالله(ع) یقول: کلّ مسلم بین مسلمین ارتدّ عن الاسلام و جحد محمّداً(ص) نبوّته و کذّبه، فدمه مباح لمن سمع ذلک منه»7
«
من رغب عن الاسلام و کفر بما اُنزل علی محمّد(ص) بعد إسلامه فلا توبة له و قد وجب قتله»8
در روایت نخست، تعبیر کلی «ارتد عن الاسلام» به انکار و تکذیب نبوت پیامبر اسلام تطبیق می شود، در روایت دوم، تعبیر کلی «رغب عن الاسلام» به انکار قرآن تفسیر می شود.
پرسش این است که چرا امام ارتداد را به انکار توحید یا معاد که اهمیت و تأکید درباره آنها شده است، تطبیق نمی کند، بلکه از انکار نبوت پیامبر اسلام یا قرآن مثال می آورد؟
پاسخ این است که نبوت پیامبر اسلام و حقانیت قرآن وضوح بیشتری برای مخاطبان امام دارد تا توحید و معاد. از این رو امام در بیان ارتداد بیشتر بر نقاط اصلی و حقایق بدون ابهام و روشن انگشت می گذارد، تا حقایقی که فهم آن غموض و پیچیدگی دارد؛ مانند توحید یا معاد. از این نکته می توان نتیجه گرفت که ارتداد در تصور امام به معنای انکار یک حقیقت آشکار است؛ یعنی حکم قتل برای مرتدی است که حقانیت اسلام برای او واضح است، اما انکار می کند.
 2 -  روایات اهل بیت (ع) تا آنجا که با موضوعات قرآنی ارتباط پیدا می کند، همواره تابع تصویر و فضایی است که قرآن برای موضوعات ترسیم می کند و این حقیقتی است که اثبات آن نیاز به مجال دیگر دارد. براین اساس «ارتداد» به عنوان موضوعی که در قرآن مطرح گردیده، وقتی در روایات مورد حکم قرار می گیرد ناگزیر همان زمینه و حالتی را خواهد داشت که در قرآن دارد.
اگر به این مطلب اضافه کنیم که «ارتداد» در آیات قرآن همواره در یک زمینه واضح و شفاف از حقانیت اسلام مطرح شده، چنان که می فرماید:
«
قد تبین الرشد من الغی» بقره/256
«
من بعد ما تبین لهم الهدی» محمد/25
«
و شهدوا أنّ الرسول حقّ و جاءهم البینات» آل عمران/86
نتیجه این خواهد شد که «ارتداد» در روایات نیز به معنای بازگشت از یک حقیقت آشکار و روشن، تلقی شده و با همین نگاه مورد حکم قرار گرفته است.

3 - نکته سوم آن که سیره ائمه در برخورد با منتقدان اسلام و کسانی که در اثر شبهه و تصور غلط از اسلام، برخی حقایق آن را انکار یا مورد اشکال قرار می دادند، همیشه هدایت و توجیه آنان و تبیین حقایق برای رفع شبهه از ذهن ایشان بوده است. در تاریخ نیامده است که کسی خدمت امام رسیده و انتقاد خود را مطرح کرده باشد و امام حکم به قتل او داده باشد.
این رفتار ائمه بهترین تفسیر کننده گفتار آنان است و نشان می دهد که مقصودشان از مرتد واجب القتل، کسانی بوده اند که حقانیت اسلام برای ایشان واضح بوده و در اثر شبهه گرفتار ابهام و ایهام نشده باشند. در غیر این صورت میان گفتار و رفتار ائمه(ع) ناسازگاری پدید خواهد آمد که ساحت آنان منزّه از این است.
از مجموع این نشانه ها به این نتیجه می رسیم که «وضوح حقانیت اسلام» گرچه به صورت آشکار قید حکم ارتداد قرار نگرفته است، اما به عنوان یک واقعیت پیش فرض حکم بوده است و به اصطلاح قید ارتکازی شمرده می شود.
نتیجه نهایی آن که آزادی عقیده به عنوان یک حق در قرآن به رسمیت شناخته شده است؛ به شرط آن که گزینش مسؤولانه باشد؛ یعنی از روی احساس وظیفه باشد.
و این احساس وظیفه در صورتی تحقق می یابد که گزینش عقیده با دلیل موجه باشد، اگر چه در واقع درست نباشد.
اما اگر گزینش از روی احساس وظیفه نبود؛ یعنی ناشی از ضرورت دلیل صورت نگرفته بود، بلکه تنها به دلخواه بود، مثل اینکه انسان به حقانیت آنچه برگزیده اعتقاد ندارد یا به حقانیت عقیده مقابل اعتقاد دارد، در این صورت به خاطر اهمیت موضوع، اسلام برای آن کیفر قرار داده است، تا از پیامدهای ناگوار فردی و اجتماعی آن جلوگیری نماید. و این به معنای سلب آزادی نیست؛ زیرا آزادی در جایی معنی پیدا می کند که انسان بر سر دو راهی قرار گیرد و بخواهد یک راه را برگزیند، اما اگر می داند که راه کدام است و چاه کدام، گزینش چاه به جای راه، مصداق خیره سری و عناد است و اهانت و توهین را در پی خواهد داشت

ارتداد در عهدین

اول :  ارتداد درعهد قدیم :

1 - « در سفر خروج( تورات) باب 32 درباره ارتداد در آئین یهود آمده است :

 زمانی که حضرت موسی (ع) برای نزول تورات در کوه طور معتکف شد و مدت غیبت او به طول انجامید ، بنی اسرائیل به هارون مراجعه کردند و از او خواستند خدای مجسمی برای آنان قرار دهد و لذا هارون از آنان خواست هر چه طلا و جواهر آلات به همراه خویش دارند بیاورند و آنها چنین کردند و سپس هارون ، جواهرات را به صورت گوساله ای درآورد و بنی اسرائیل آن را پرستیدند و هنگامی که موسی (ع) از این انحراف اطلاع یافت سخت بر آشفت و از جانب خدا فرمان رسید که کاهنان یعنی فرزندان لاوی همه کسانی را که به غیر خدا سجده کرده اند بکشند و چنین شد و در آن روز سه هزار نفر از بنی اسرائیل کشته شدند» (7) که بخشی از این ماجرا در قرآن کریم نیز آمده است از جمله در سوره بقره آیه 54 که خداوند می فرماید : و ان قال موسی لقومها.....الآیه .
در تورات - بر خلاف اسلام - از رفع عقوبت و مجازات مرتد به وسیله توبه، سخنی به میان نیامده است و کیفر مرتد از نظر تورات قتل است، چه توبه کند و چه نکند،
همچنین در تورات - بر خلاف نظر فقهای اسلامی - از نظر مجازات، تفاوتی بین زن و مرد مرتد وجود ندارد،
2 - در منبع زیر ، شرح کامل مجازات مرتد از دین یهودی آمده است :
(( در خلوت نشانند مرتد را و فص نمایند رگان ساعدین او را تا همچنان که شریان خون دستانش جاری است،
شریف نسل دعای مرکاوه بخواند تا هنگام که مرتد به موت و یهوه متصل می شود و ختم دعای مرکاوه هم انجام گیرد .
یا که مرتد را در زمین آستانه درگاه کنیسه تا به شانه ها در خاک مدفون ساخته و مَرکب ها و چرخ ها و مو منین با چکمه ها بر مرتد بگذرند تا بمیرد . )) ( اسفار کاتبان، ابوتراب خسروی، نشر قصه، تهران، 1383، صفحه 103 )

3- چهارمین موردی که در تورات درباره مرتد و مجازات او به صورت صريحتر و مفصل تر بحث به عمل آمده سفر تثنیه باب 17 است که می گوید :

اگر در میان تو در یکی از دروازه هایت که خدایت به تو می دهد مرد یا زنی پیدا شود که در نظر خدایت کار ناشایسته نموده و از عهد او تجاوز کند و رفته و خدایان غیر را عبادت کرده سجده نماید خواه آفتاب یا ماه یا عصر هر یک از جنود آسمان که من امر نفرموده ام و از آن اطلاع یافته و بشنوی پس نیکو تفحص کن و اینک اگر راست و یقین باشد که آن رجاست در اسرائیل واقع شده است آنگاه آن مرد یا زن را که این کار بد را در دروازه هایت کرده است بیرون آن مرد یا زن را سنگ سار کن تا بمیرند ، از گواهی دو یا سه شاهد ، آن شخص که مستوجب مرگ است کشته شود . از گواهی یک تن کشته نشود (9)

اولا, دست شاهدان به جهت كشتن برافراشته شود و بعد از آن , دست تمامى قوم , پس بدى را از ميان خود دور كرده اى  .

4- بدران ابوالعینین بدران، استاد دانشگاه قاهره می نویسد : « ماده 305 از بخش احوال شخصیه مردم اسرائیل گوياي این است گه هر گاه زن یهودی ، مرتد شود بدون اینکه اکراه و اجباری بر وی مطرح باشد و یا به اجبار تغییر عقیده داده باشد و پس از زوال جبر همچنان به آئین جدید باقی بماند و با تذکر قانونی به آئین پیشین خود باز نگردد دارای حقوق همسری نخواهد بود. »

5- ماده 178 نیز می گوید : « زنی که مرتد شود یا شوهرش را ناخود آگاه چیز حرامی بخوراند مخالف دین شناخته می شود.

6- ماده 177 می گوید : « زنی که مخالف شرع شناخته شود یا ادب دینی را مراعات نکند و یا مرتکب زنا شود حقوقش به کلی ساقط است.» سرانجام در یک جمع بندی نتیجه می گیریم که:

 اولا : ارتداد زن یعنی انتقال او از دین یهودی به دین دیگر موجب سقوط همسری خواهد بود مشروط به اینکه به آیین قبلی رجوع نکند.

 ثانیا : ارتداد زن مخالفت با آئین یهودی است و مخالفت با دین یهودی مساوی با زناست بنابراین همچنان که زنا کار محکوم به جدایی است در صورت ارتداد نیز چنین است .

ثالثاً : هر چند مواد قانونی ناظر بر حکم زن مرتد است ، ولی از آنجا که در آئین یهود زن یهودی نمی تواند با مرد غیر یهودی ازدواج کند ، پس ارتداد مرتد نیز دارای چنین تاثیری است ، یعنی مرتد نیز محکوم به جدایی از همسرش خواهد بود و این جدایی فوری است و نیاز بانتظار زمانی نیست.(10)

دوّم : ارتداد درعهد جدید :

مسئله ارتداد و مجازات از طریق تورات در میان مسیحیان نیز راه یافته و همه دانشمندان مسیحی تا قبل از پیدایش مذهب پرتستان ، مجازات مرتد را اعدام می دانستند ، هر چند ممکن است بعضی از رهبران مذهبی مسیحیت تحت تاثیر مکتب اسلام قرار گرفته و پذیرفته باشند که توبه مرتد مجازات اعدام او را رفع می کند به عنوان نمونه:

1 - استاد محمد سکری مبروز ، یکی از اساتید دانشگاه قاهره می نویسد : در ماده 51 از مجموعه قوانین ناظر به مسیحیان ارتدُکس آمده : هر گاه یکی از زن و شوهر از دین مسیحی خارج شود و امیدی بازگشت او نباشد همسر او می تواند تقاضای طلاق نماید (11)

2-  آلبر ماله در کتاب تاریخ قرون وسطی ص 286 می نویسد: « بسط قلمرو امت نصارا در اروپا در قرون وسطی تحقق یافت و در نیتجه مسلمانان از  اسپانیا رانده شدند این زمان دو گروه به نام سالکان ( لیون ) و مرتدان ( آلبی ها ) به وجود آمدند و مرتدان آلبی مانند ایرانیان قدیم معتقد به مبدا خیر و شر بودند و مسیح را فرشته ای که مبدا خیر فرستاده می شناختند و نیز معتقد به تناسخ بودند به همین جهت از خوردن گوشت اجتناب می کردند ، این عقیده در (لانگدوگ) به سرعت انتشار یافت و روحانیان کاتولیک را از اعتبار خود ساقط ساخت و به همین جهت روحانیان به این مرتدان و قوم ترک ( غیر مسیحی ) به یک چشم می نگریست سرانجام به دستور پاپ جنگ صلیبی بر ضد مرتدان آغاز شد و آلبی ها قتل عام شدند (12)

3- ویلیام سوم پادشاه انگلستان 1817-1890 م در فصل 32 احکام 9 و 10 چنین مقرر داشت : هر کسی که در مسیحیت تربیت شده یا بدان اعتراف کرده حقانیت آن را انکار نماید در نخستین بار از حق داشتن منصب و برای دومین بار از حق ادامه دعوی ، مشاغل نگهبانی ، مدیریت وراثت و تملک و اراضی محروم خواهد شد و به حبس غیر قابل ضمانت به مدت سه سال محکوم خواهد شد (13)

4- در مسیحست ،هرگاه كسی از دین برگزیده و منتخب روی گرداند، كافر به شمار می آید و بدان سبب كه از دین سابق برگشته، مرتد خوانده می شد .

 (عهد قدیم، سفر توریة مثنی، فصل 13/ عهد جدید، نامه ای به مسیحیان یهودی نژاد عبرائیان، بند 10، جمله 26-32.)

5- و نيز از قتل كساني كه دين خويش را رها كند و دين ديگري بپزيرد، سخن به ميان آمده است، آيه هاي 2،5، فصل هفدهم و سفر تثنيه آيه هاي 6 و 16 فصل 13 و رساله پوليس در باب ششم دليل روشن براي مدّعاي ماست. (14)

6- در مسیحیت واژه ارتداد (آپوستیسِس

در عهد جدید (ترجمۀ تفسیری) به معنی برگشتن از دین مطرح شده است و مرتدها  به عنوان شورشیان علیه خداوند معرفی شده اند. اتهام یهود علیه پولس نیز از قضا به عنوان ارتداد مطرح شده است (اعمال رسولان 21:21).

7- در كتاب تورات (سفر اعداد، فصل پانزدهم، آيه 32) چنين آمده است:.
 چون بني اسرائيل در صحرا بودند، كسي را يافتند كه در روز شنبه هيزم جمع مي كرد. او را نزد موسي و هارون آوردند و او را در حبس نگاه داشتند، زيرا كه اعلام نشده بود كه با وي چه بايد كرد و خداوند به موسي گفت: اين شخص البته بايد كشته شود، تمام جماعت او را بيرون از لشكرگاه با سنگها سنگسار كنند .

مهمتر اين كه در متن تورات - همان گونه كه ملاحظه شد - به پذيرش توبه مرتد كمترين اشاره اي نشده است، بلكه مي توان گفت: حاكي از عدم پذيرش توبه مرتدان و لزوم اجراي اعدام، بدون كمترين ملاحظه انساني در مورد آنان است، در حالي كه در قرآن كريم آيات متعددي ناظر به پذيرش توبه مرتدان است

. چه اين كه از نظر تورات - همان گونه كه در باب 32 از سفر خروج و باب هفدهم از سفر تثنيه آمده است - تفاوتي بين مجازات مردان و زنان مرتد وجود ندارد؛ بدين معنا كه مرتد - چه زن باشد يا مرد - بايستي سنگسار گردد.

 ارتداد در آئین زرتشت 

شاید خارج از موضوع نباشد که ارتداد در آیین زرتشت نیز بررسی گردد، ولزا درین رابطه هم به موارد اشاره می شود :

برای این مطلب که مجازات مرتد در آئین مجوس اعدام بوده ادله و شواهد فراوانی وجود دارد و از آن جمله:

1 -  متن نامه ( تنسر ) موبد مبدان در دوران اردشیر بابکان می باشد که در تاریخ طبرستان موجود است به صورت مستقل نیز به وسیله مجتبي مینوی  در سال 1311 منتشر شده است بخشی از این نامه که در مورد مرتدان است به این شرح می باشد :
بدان كه عقوبات بر سه گناه است :
يكى ميان بنده و خدا كه از دين برگردد و بـدعتى احداث كند در شريعت . يكى ميان رعيت و پادشاه كه عصيان كند يا خيانت يا غش .يكى مـيان برادران دنيا كه يكى بر ديگرى ظلم كند .
در اين هر سه  پادشاه , سنتى پديد فرمود به بسيار بـهـتـر از آنِ پيشينيان .چه در روزگار پيشين هر كه از دين برگشتى , حالاً عاجلاً قتل و سياست فرمودندى (یعنی : سابق بر این، هر کس که مرتد می شد او را فورا شکنجه و مجازات می کردند و بدون معطلی می کشتند )
شهنشاه فرمود كه چنين كسى را به حبس بازدارند، و علماء مدت يك سال به هر وقت او را خـوانـنـد ونـصيحت كنندو ادله و براهين بر او عرض دارند و شُبهه را زايل گرداننداگر به توبه وانـابـت واسـتغفار باز آيد او را خلاصى دهندواگر اصرار ِ استكبار او را بر استدبار دارد, بعد از آن قتل فرمايند ... (15)
همان گونه كه در متن فوق ملاحظه مى شود مجازات اعدام براى مرتد, پيش از اردشير بابكان نيز مطرح بوده.
و اردشير اين مجازات را پس از هشدار دادن به مرتد, در طول يك سال زندانى بودن او و عدم توبه وبازگشت به دين مجاز دانسته است .

2 - بر همین اساس در کتاب روایت پهلوی آمده است :  « کسی که از دینی که به آن مقر است به دین دیگر رود مرگ ارزان است زیرا دینی بهدینی (آئین زرتشت) را رها می کند تا دین بدتر همی گیرد به سبب گرفتن دین بدتر مرگ ارزان همی شود.

چه آن دینی است که از راه ارث بدو رسیده است پس خود بدان گنهکار نیست و امروز که یکی دیگر گیرد بدان گنهکار باشد و از مرگ ارزانان کسی که بدین بهدینان آید فورا رستگار شود.» (16) 

بنابراين همان گونه كه تنسر مى نويسد:
پيش از اردشير بابكان , از نظر پيروان آيين زردشتی, حكم مرتد مطلقا اعدام بوده و اردشير با اصلاحات ويژه اى حكم ايـن مـجازات را تخفيف داده و راه توبه را باز كرده و علما را موظف دانسته كه در رفع شبهاتى كه شخص مورد نظر را به ارتداد كشانده , به مدت يك سال تلاش كنند .
از عبارت روايت پهلوى مى توان استنباط كرد كه در صورت بازگشت شخص مرتد به آيين بهدينى , گناه او آمرزيده خواهد شد .
زیرا مى گويد: از مرگ ارزانان , يعنى مستحقان اعدام , كـسـى كـه بـه آيين بهدينى در آيد, فورا رستگار خواهد شد .
واين تعبير هر چند اعم از مرتد است (يـعـنى مرتد, خود يكى از مرگ ارزانان است وممكن است اين حكم مختص آن دسته از مستحقان اعـدام بـاشـد كـه جرم ديگرى مرتكب شده اند, نه كسانى كه به دليل داشتن آيين بهدينى ابتدائا مـحـكـوم به اعدام شده اند.
ولى ظاهرا اين عبارت پس از ذكر مجازات اعدام براى مرتد او را نيز شامل مى شود.
3 - ممنوعیت ازدواج با مرتدان:
ازدواج با بيگانگان در آيين زردشتی نيز ممنوع بوده و از آن جـا كـه مجازات مرتد در آيين مجوس نيز اعدام بود ـ اعم از اين كه مرتد, ايرانى باشد يا غير ايـرانـى - قـهرا يكى از آثار ارتداد, ممنوعيت ازدواج و يا به تعبير صحيحتر غير معقول بودن چنين ازدواجـى مـى بـاشد.

4- « در قوانين عهد ساساني كيفر سختي براي شخصي كه از آيين زردشت بر گردد، پيش بيني كرده بودند، چنانكه فردوسي مي گويد: هر كس كه از كردگار روي بر تابد، بايد يك سال حبس اش كرد و اگر از ايده اش بر نگشت؛ بكشيدش »17) که فردوسی  ماجرای فوق را چنین در شاهنامه آورده است :

كه زردشت گويد به «استا» و «زن»

كه هر كـس كـه از كـــردگـار بلنـــــد

بـه پـيـچـد به يكســال پـنـدش دهيـــــد

همــــان مــايه ســودمنــدش دهيــــــد

پـس از ســـال اگـر او نيـايد بـــه راه

كُشـيدش بـه خـنجر بـه فرمان شــــاه
فردوسی در اینجا بیان می دارد که زردشت در کتاب « اوستا » و کتاب « زند » می گوید:
 
هر کس که خدای بلند مرتبه ( اهورا مزدا ) را انکار کند ، ابتدا به مدت 1 سال او را نصیحت کنید و اگر در این مدت به راه نیامد و به دین برنگشت، به دستور پادشاه ، او را با خنجر بکشید .

نتیجه :

بعد از مطالعه و ارزیابی قوانین و مسائل مذکور در رابطه به ارتداد و شخص مرتد در آیین یهود و مسیحیت و زرتشت با این نتیجه می رسیم که : حکم ارتداد در این ادیان از دو حال خارج نمی باشد یا قتل است و یا حبس و محروم شدن از امتیاز های اجتماعی .

پاورقیها:

 .1 -  (تاج العروس, ج4/  450)

2 -  مقابیس الّلغه جلد 2 صفحه 383  

3 -  ( المفردات، راغب اصفهانی، صص192-193. )

4 -  ( جمال البناء، آزادی اندیشه و عقیده در اسلام، ترجمه محمد نوری، نامه میبد، سال اول، شماره اول، بهار1380.)

 5 -  ( ابن عاشور، محمدطاهر، التحریر و التنویر، 2/318.)

6- طباطبایی، محمدحسین، المیزان، 9/341.
7- وسائل الشیعه، جلد 28، ابواب حدّ المرتد، باب1، حدیث3.
8 - همان، حدیث2.

 

9-  ازدواج با مرتدان ( فصل سوّم ) نقل از www.al-shia.com

10- پايگاه اطلاع رساني، دكتر مرتضي بهشتي، بحث ارتداد در نگاه ما

11-  نقل ز v.l.p.kv-ameri camuency clopedia  

12-  پايگاه اطلاع رساني دكتر مرتضي بهشتي

13- ر.ك. نامه تنر، تحقيق مجتبي مينوي ص 17

14- همان

15- روایت پهلوی به کوشش مهشید میر فخرایی ص 5

16- استعلامات الاجتماعیه بین المسلمین و الذمیین و المستاخرین (ص130

17- نظام الزوج فی شرایع الیهودیه و المسیحیه ص 315

 




+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط محمد علی کریمی جانباز (مالستانی)  | 

بسمه تعالي

 

    مقدمه :

            در مناطق مركزي افغانستان اقوامِ زندگي مي كنند، بنام هزاره كه تماماً شيعه مذهب اثنا عشري مي باشند، كه مورّخين در اصليّت اين نژاد اختلاف نظر دارند، و اينكه اين قوم از نژاد زرد مي باشند در آن اختلافي نمي باشد. و اينكه اين اقوام در چه مقطع از زمان درين سرزمين ساكن شده اند اختلاف دارند.

            عدّة از مورّحين معتقدند كه اين قوم باقي ماندة سپاه چنگيزخان مي باشند، كه چنگيزخان بعد از فتح اين سرزمين آنهم با تلفات خيلي سنگين، هزار نفر مرد جنگي را در اين مناطق مستقر مي كند، كه امنيت آن را حفظ كنند، و دست به قيام و سر كشي نزنند و بعد چنگيزخان به هدف فتح سرزمين هند رهسپار مي شوند.

            و بعد از چندين ماه و يا چندين سال وقتيكه بر مي گردند، مي بينند كه سربازان شان با اقوام بومي اين مناطق پيوند زناشوي بسته اند و چه بسا صاحبان فرزنداني شده اند! و لذا اين هزار نفر مرد جنگي با چنگيزخان بر نمي گردند و تيره ي اقوام هزاره ، از آن هزار نفر شكل مي گيرد.

            و عدة ديگري از مورّخين به ا ين باورند كه نسل زرد قبل از يورش چنگيزخان در  افغانستان حضور داشته اند، و لذا در تاريخ فتح چنگيزخان آمده است كه در اين سرزمين قومي به نشانه ي هزاره هاي فعلي با سپاه چنگيزخان سخت جنگيده اند، و مبارزه به حدّي بوده كه چندين ماه بطول انجاميده است. و جنگ جويان شهر غولغوله (واقع در باميان كنوني) از آندسته جنگ جوياني بوده اند كه كه نوه ي جنگيزخان به دست آنان به قتل مي رسد .

            امّا  نشانه هاي از آيين اوّليه در بين اين اقوام با وجود پذيرفتن دين اسلام ، هنوز كم رنگ نشده است و بعنوان سنّتي از نسل به نسلي انتقال يافته است . از طرف ديگر باين باوريم كه پيروان اديان اوّليه از شمال غرب به سمت شرق توسط مهاجرت انسان هاي اوّليه  گسترش پيدا نموده است. بنا بر اين بعيد نيست كه اين اقوام توسط سپاه هزار نفري مغول شكل يافته باشد و بر همين مبنا اسم هزاره را يدك مي كشند و ثانياً  مغول ها پاي بند به آئين شمني بوده اند و عقاييد و سنّت هاي كه اين اقوام از دير زمان معتقد به آن اند به آيين شمني ها خيلي نزديك است.

            اما آئين اديان اوليه :

دانشمندان اديان شناسي اديان را بدو نوع تقسيم نموده اند : 1- اديان اوليه   2- اديان ابراهمي . چونكه موضوع  اين تحقيق در رابطه به نشانه هاي اديان اوليه ميباشد لازم است كه خيلي گزرا ومختصر اديان اوليه معرفي گردد :

            « اشكال و صور اعتقادي و ديني انسان هاي بدوي، بر چهار گونه طرز تفكر و تلقي استوار بوده است:

1.      فتيشيسم: « فتيش » ( Fetish ) واژه پرتقالي، به معناي سحر و افسون است اين كلمه را پرتقاليها، زماني كه سواحل غربي آفريقا را كشف كردند، در مورد اشيأ و اجسامي مثل مهره ها، سنگ ريزه ها، اشايي كه سياهان محلي مورد احترام و پرستش قرار مي دادند به كار برند.

2.      آنيميسم: اين كلمه از واژه هاي لاتين ( Anima ) مشتق شده و به معني جان گرايي، روح پرستي ا اعتقاد به وجود روح در كليه موجودات و پديده هاي طبعي است. و از ديگر اعتقادات آنيميستها « تناسخ » است.

3.      توتيميسم: واژه محلي توتم ( To Tem ) است در اصل مربوط به بوميان آمريكايي شمالي بوده است.مراد از توتم، شئي يا حيواني است كه مورد پرستش و تقديس يك قبيله قرار دارد. آنها بر اين پندارند كه آن پرنده يا حيوان، محل حلول روح جد اعلاي آنها مي باشد، و اين روح پس از مرگ به صورت همان پرنده يا حيوان در اطراف قبيله به گردش در آمده و ضمن حمايت از افراد باعث سلامتي و بركت زندگي آنان مي شود.

4.      شمنيسم: شمن (shaman ) نامي است كه تونگوهاي سيبري به برگزار كنندگان آيين هاي داده اند، كه تصوّر مي شود در ارتباط با جهان به منزله ي ميان جي عمل مي كنند. شمن در حال وجد سفرهاي به قلمرويي ارواح مي كند و در مقام شفا بخشيدن يا پيش بيني از آنها ياري مي طلبد و روح شخص تازه گذشته را هدايت مي كنند. »  (1)

بعد از اين مقدّمه

 نشانه هاي از آيين اوّليه را كه خود ناظر آن بوده ام و آن را لمس نموده ام و فعلاً هم حس مي كنم و به بعضي آن ها باور دارم، اشاره مي كنم:

1.      اعتقاد به تقديس (دِيگدان) كه به زبان محلّي بآن مي گوييم «دِدْگو» يعني محل پخت و پذ غذا توسط آتشي هيزم، كه ايران به آن مي گويد اُجاق، و تقديس دِيگدان بحدّي مي باشد، كه در مجالس عروسي، داماد وقتيكه عروس را از خانه اش به خانه ي خود مي آورد، بايد سه بار اطراف ديگدان دور بزند و بعد مقدار پولي، آن هم نسبت به وضع اقتصادي شان روي دِيگدان مي گذارد و خانواده عروس آن پول را بر مي دارد. و وقتيكه عروس در خانه داماد ميرسد باز بايد اطراف دِيگدان سه بار دور بزند و بعد به اطاق مخصوص كه براي شان تدارك داده است ميروند.

كه اين عمل نشأت گرفته از آيين زردشت مي باشد و هيچ نسبتي به آيين اسلام و آيين ابراهيمي ندارد.

2.      اعتقاد داشتن با اينكه در روزهاي هفته «چهارشنبه» و در روزهاي ماه« 13» از روزهاي نحس وشوم مي باشد، و درين دو روز مجلس شادي و غم دائير نمي گردد وحتّي عيادت مريض هم نمي روند، باين دليل كه اگر درين دو روز اين اعمال صورت گيرد، باري ديگر آن واقعه تكرار خواهد شد.

و اين عقيده همان روح پرستي است و اعتقاد باينكه كليه موجودات و پديده ها داراي روح مي باشند، كه گرفته شده از آيين آنيميسم است.

3.      اعتقاد به قداست و خاصيت بعضي سنگ موره ها از قبيل، «باطيل موره» كه از آن براي دفع سحر و جادو استفاده مي كنند و «خرموره » كه براي بر طرف نمودن چشم زخم كه با اصطلاح محلّي بآن مي گويد «نظر» مورد استفاده قرار مي گيرد، و« بادمهره» كه براي از بين بردن بادهاي بدني، از آن استفاده مي كنند.

در حاليكه براي هيچ كدام از اين موارد، دلايل منطقي و عقلي و مذهبي نداريم و فقط اعتقادي است كه از نسل به نسلي انتقال يافته است. كه اين عقائيده از آيين فتيشيسم گرفته شده است.

4.      اعتقاد به نحس بودن صداي «كلاغ» و لذا وقتيكه كلاغ« قارقار» مي كند، مي گويند خوش خبر باشي و اگر اين حرف را به زبان نياورند، حتم دارند كه خبر شوم و بدي خواهد رسيد و حتي از نشستن كلاغ روي بام هاي منزل و درخت هاي جلوي منزل هم ممانعت مي كنند، و معمولاً« كلاغ» را خبر دهنده شوم مي دانند. كه اين عقيده از آيين آنميسم گرفته شده است.

5.       اعتقاد به خوش يمن بودن صداي « روباه » را در دل شب، وقتي كه مي شنوند مي گويند« شاگم راست از من» با اين معني كه خبر خوشت مال من، و يا اگر مسافري در حال مسافرت، «روباه »را مي بيند كه از جلوي راه اش دارد عبور مي كند، اين را به فال نيك مي گيرند، با اين معني كه درين مسافرت كوچك ترين مشكلي برايم پيش نخواهد آمد، كه اين عقيده نيزاز آيين آنيميسم گرفته شده است.

6.      اعتقاد به بودن اجنه اي بنام ( اَل خاتو ) كه گاه گاهي در دل شب شيون و كريه اش شنيده مي شود و دشمن « زنان زائو» مي باشد كه هنگام زائيدن دور از ديد ديگران مي آيد جگر زن را مي ربايد تا بخورد و بعد بلافاصله زن زائو مي ميرد. و شكلي كه براي اين اجنّه ساخته اند كاملاً نسبت بانسان فرق مي كند اوّل آنكه موهاي بلندي بدرازاي قدش دارد و دوّم آنكه چشمان و دهن و بيني شان به عكس انسان مي باشد يعني عرضي است نه طولي. و چشمان قرمزي و خونين دارد، و لذا سه شبانه روز اطراف زائو را مي گيرند و شب نشيني مي كنند و لحظه اي زائو را تنها نمي گزارند. كه اين نيز از عقائيد آنيميسم مي باشد.

7.      اعتقاد به گردش اجنّه آنهم فقط در شب ها در اطراف خانه ها، و لذا اگر آب و خاكستر و يا اشياي ديگري را شبانه اگر خواسته باشند بيرون از خانه باندازند، اوّل بسم الله مي گويند تا آن ها پراگنده شود، تا خداي نخاسته روي سري يكي از اجنّه ها نيافتد، در غير اين صورت ممكن است يكي از اعضأ خانواده را جن بزند، كه اين نيز از عقائيد آنيميسم مي باشد.

8.      اعتقاد به تقديس و گرامي داشتن حيوانات درنده مثلاً، اگر درنده از قبيل گرگ به خانه كسي از دست شكارچي پناه آورد، بايد صاحب خانه به هيچ وجه نگزارد كه شكارچي يا شكارچيان آ سيبي به گرگ برساند در غير اين صورت صاحب منزل دچار فاجعه ي خواهد شد. و ثانياً: اگر زني نازا باشد و آن را از دهن گرگ كه بريده شده باشد بشكل دايره وار، بيرون كند آن زن صاحب فرزند خواهد شد. كه اين عقيده به آنيميسم در جزيرة العرب بر مي گردد.

9.      تقديس ماه در شب چهارده و نحس داشتن ماه و خورشيد گرفتگي، باين معني كه شب چهارده، ماه را براي شب نشيني دختران دم بخت  كه آرزوي عروس شدن را دارند و بايد دران شب فال بگيرند گرامي دارند. و امّا ماه و خورشيد گرفتگي را نحس ميدانند و به اين باوراند كه از گناه ما انسان ها است كه خورشيد و ماه گرفته مي شود و چه بسا ديده شده است، كه زنان درين حال اشك ميريزند. كه اين عقيده هم بر مي گردد به آنيميسم در جزيره العرب.

10. اعتقاد باينكه بعضي از حيوانات، ماوقع را مي داند و لذا اگر گُربه صورت اش را بشويد باين معني است كه در اين خانه مهمان مي آيد، و يا اگر مرغي( ماكيان ) در دل شب بانگ زند آنرا نحس ميداند كه بايد در اسرع وقت  مرغ را سر ببرد، و در غير اين صورت مُصيبتي به وقوع خواهد پيوست. و اگر دو گربه با هم دعوا كنند خصوصاً در دل شب اين حكايت از يك مصيبتي مي كند كه در آينده رُخ خواهد داد، و لذا بايد گربه ها را از هم جدا كند، كه اين عقيده، بر مي گردد به آيين شمنيسم.

11. بعضي اقوام سري« بز» را نمي خورند و براي آن احترام خاص قائلند و لذا شاخ هاي بز را در زيارت گاه ها نصب مي كند، تا احترام اش نگهداشته شود، كه اين عقيده از آيين بوديسم گرفته شده است.

12. اعتقاد به جبر، و اينكه سرنوشت انسان قبلاً رقم خورده است و بايدها و نبايدهاي كه، نقش در تعيين سرنوشت انسان ها دارد، قبلا مشخص شده اند ،كه اين عقيده نيز از آيين انيميسم عربي گرفته شده است.

13. اعتقاد به سحر و جادو چه بصورت تلسم و چه بصورت تعويض و وِرد خواني ها  و چه بسا افرادي خويش را بعنوان انسان هاي كمر بسته كه حاضرند با اجِنّه بجنگند تا آنان را از تن انسان جن زده خارج كند. قد علم مي كنند و آن شخص مريض را آنقدر مي زند كه بدنش كبود مي شود و در حال اغمأ مي رود و در آن صورت است كه آقاي كمر بسته بخود مي بالد كه جن را بدر كرده است. و يا با استفاده از دعا و تعويض شرّي روح هاي پليد و شور چشم را دفع مي كند.

 كه اين اعتقاد هم بر مي گردد به آيين آنيميسم در جزيره العرب ،كه آنيميسم در اصل همان مشتركات اديان اوّليه است.

14. اعتقاد به اينكه شب هاي  جمعه روح اموات به شكل مگس هاي بزرگ در خانه ي خويش بر ميگردند تا ببيند بازماندگان يادش مي كنند يا نه و لذا شب هاي جمعه، مردم قرآن و فاتحه مي خوانند و مقداري روغن هم بالاي آتش ديگدان مي پاشد ، تا دود كند و بوي دهد و به روح اموات برسد. كه اين عقيده بر مي گردد به آيين توتميسم.

15. و اعتقاد باينكه سيل را اجنّه اي به شكل پير زال ( پيرزن ) در حاليكه جلوي سيل سوار بر آب است با عصاي كه در دست دارد مسيراش( سيل) را هدايت مي كند. كه برگشت اين عقيده هم به آيين آنيميسم  و فتيشيسم مي باشد.

16. برگزاري چهارشنبه سوري، يعني آخر چهارشنبه سال را با پختن حلوا و شير برنج گرامي مي دارند، و بعضي خانواده ها، حلوا و شير برنج را فقط به خانم ها مي دهند و مردها را نميگزارند از آن تناول كنند، كه در اين اواخر، به آن شكل مذهبي داده اند و به آن نزر بي بي فاطمه زهرا (س) مي گويند، كه در جنگ اُحُد و يا بدر، فاطمه زهرا (س)در روز چهارشنبه كه در آخر سال بوده است براي سلامتي وجود مقدس رسول خدا (ص) و علي مرتضي (ع) نزر كرده است.

كه اين مراسم باز مي گردد به آيين زردشت كه آنان هم براي اينكه از نحس بودن اين روز در سال آينده در امان باشند، چهارشنبه آخر سال را گرامي مي داشتند و با مراسم خاص اين روز را به پايان مي رساندند.

17. برگزاري مراسم عيد نوروز، آنهم با پختن بهترين غذاها از قبيل حلوا، (2)  شير برنج، (3)  نان بوته (4) اين روز را گرامي مي دارند و به اين صورت است كه تمام مردهاي منطقه، كه در حدود 150 تا 200 نفر مي شود يك جاي مشخص جمع مي شوند و به سه گروه تقسيم مي شوند و هر گروه از آغيل (5) خاصي شروع مي كنند به عيد كردن، پيرمردان و ريش سفيدان جلو و جوانان و بچه ها از پشت سر، با لباس هاي نو و خوشحال و خندان. كه اين عيد را بعنوان اينكه حضرت علي (ع) در اين روز به خلافت تكيه زده است، گرامي مي دارند، در حاليكه اين مراسم 660 سال قبل از ميلاد ، با آيين زردشت تولد يافته است.

18. پرد نمودن(انداختن) اوّلين دندان شيري به سمت آفتاب، به اين صورت كه اوّلين دندان شيري فرزند، كه كنده مي شود، آنرا به سمت آفتاب پرت مي كنند و مي گويند: اي آفتاب اين دندانم مال تو و به من ندان بهتر از اين بده و اين رسم هنوز مي باشد.و واضح است كه اين سنّت از آيين زروان گرفته شده است كه آفتاب را تقديس مي كردند.

19. تقديس و تكريم چشمه هاي كه از دل سنگ جاري است، كه اين چشمه ها گاه گاهي علامت هاي ويژة از خود نشان مي دهد، مثلاً در منطقة ما (شُغله داله) (6) چشمة مي باشد كه آب خيلي زلال دارد و در فصل تابستان آبش سرد است و در زمستان گرم، كه از اين چشمه، در سال هاي كه سيل مي كند و خسارت هاي مالي زيادي هم دارد، خاكستر مي جوشد و در سال هاي كه جنگ و كشتار مي شود، خون مي جوشد، و اطراف اين چشمه درخت هاي سروي وجود دارد كه قدمت صدها سال دارد و عجيب اينجاست كه در تنه ي اين درخت ها پاي اسب آنهم خيلي برجسته وجود دارد. كه احدي جرأت زدن و بريدن اين درخت ها را ندارد، و از بزرگان نقل شده است : در يكي از سال هاي كه زمستان خيلي سرد داشته است، تعداد از سيدهاي منطقه جمع مي شوند و در دل شب مي خواستند يكي از اين درخت ها را قطع كنند و با تبر شروع مي كنند  به قطع درخت و در حال زدن مي بيند كه چيزي شبيه آب به صورت آنان از جاي تبر پاشيده مي شود و با هر تبر آن زيادتر و زيادتر مي شود وقتيكه دقت مي كنند مي بينند كه اين آب نيست بلكه خون مي باشد، و لذا دست از قطع درخت بر ميدارند. بين مردم و خصوصاً سال خوردگان منطقه نقل مي شود كه اين چشمه جاي ميخ اسپ حضرت علي(ع) است ،كه اسم آن اسپ (دُل دُل) بوده است و جاي سم اسپي كه در درخت هاي سرو اطراف چشمه ديده مي شود، جاي پاي همان دُل دُل مي باشد كه حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) در اين منطقه آمده و درين مكان نماز خوانده است.

در حاليكه در هيچ جاي از تاريخ ثبت نشده است كه علي (ع) در اين سمت و سوي مسافرت داشته است و شايد تقدس اين چشمه و درخت هاي سرو، بعد از گسترش اسلام درين سرزمين، پوشش مذهبي پيدا نموده است و به آن رنگ و بوي مذهبي داده اند. چون تقدس چشمه سارها و درخت هاي سرو بر ميگردد به آيين توتميسم  و شمنيسم كه از اديان اوّليه مي باشد.

20. تقدس و تكريم بعضي از درياچه ها و سدهاي طبيعي، كه اتفاقاً آثار مثبت و شفا دهنده ي هم دارد، مثل بند امير در باميان افغانســــتان و نزديك به بت هاي پدر و مادر، كه توسط طالبان تخريب گرديد.

و هر كسي كه ناراحتي و مريضي پوستي و جلدي داشته باشد اگر خود را يك بار بين آب اين بند، باندازد شفا پيدا مي كند و واقعاً هم همين طور مي باشد و شايد علت ساختن اين دوتا بت در اين منطقة كوهستاني، بودن اين سد بزرگ است كه براي غسل تعميد از آن استفاده مي شده است. كه در اذهان و باورهاي مردم اين سرزمين است كه حضرت علي (ع) اين بند را بسته نموده است. و دو بند طبيعي ديگري هم مي باشد كه منتسب به اميرالمؤمنين علي (ع) مي باشد كه عبارتند از بند پودينه (نعنا) و بند پنير، كه واقعاً زيبا و ديدني مي باشد، و واضح است كه تكريم و تقديس درياچه هاي طبيعي از باورهاي آيين شمنيسم و توتميسم مي باشد. و حالا تقديس مذهبي و ديني به خود گرفته است.

21. تكريم و تقديس چشمه هاي كه مي جوشد، مثلاً : در منطقه ي ما، (7) تپّه ي است به نام (غوجور) كه در سر اين تپّه چشمه ي است كه از دل زمين مي جوشد و معروف است به زيارت غوجور، پير مردان منطقه مي گويند: در قديم آب اين چشمه در حدود يك مترونيم فوّاره  داشته است و به مرور زمان به علت سنگ انداختن بچه ها داخل چشمه، كه عمق خيلي داشته است، از فوّاره اش كاسته شده است و آخرين بار كه خودم ديدم ، در حدود يك وجب فوّاره داشت، ولي آب اين چشمه قابل استفاده نمي باشد، چونكه هم رنگ آب تيره است و هم مزه اش مثل تيزاب مي ماند، خاصيت درماني اش اين است كه دانه ها و جوش هاي بدن را از بين مي برد و در اين اواخر دانشمندان كشف معادن خارجي، كه در سراسر افغانسـتان فعاليت داشته اند و معدن هاي زير زميني را كشف كرده اند، گفته اند كه زير ايم  تپّه« معدن ميس» مي باشد. امّا تقديس و تكريم اين چشمه سنتي است كه از قديم تا كنون انتقال يافته است و جزء آيين شمني مي باشد.

22. تكريم و تقديس و درخواست شفاعت از قبرهاي كه عقيده دارند امام زاده هستند و يا از تيره جليله سادات مي باشند ،كه آرزومندان و طالبان شفاعت، واقعاً نتيجه هم مي گرفتند، مثلاً در منطقه شيبار (8)  كه دشت وسيعي دارد و در وسـط اين دشت سه تا قبر مي باشد، كه مردم منطقه براي اين سه قبر كه در كنار هم است سه تا قُبّه ي زيبا به رنگ سفيد درست نموده اند، كه از فاصله خيلي دور نمايان است. و خيلي ها از دورترين نقاط اين ولسوالي (شهرستان) به زيارت مي آيند و نزرشان را اداء مي كنند. و حاجت اش را هم مي گيرند،

ولي در اوايل حكومت كرزي، اين قبرها توسط عمّالان خارجي در اين منطقه مخفيانه و در دل شب و دور از انظار مردم شكافته شده و اشيأ خيلي گران قيمت و تاريخي كه ارزش آن را فقط آنها ميدانسته اند، ربوده شده و قبرها تخريب گرديده اند و هيچ اثري از جسد انسان ها هم در درون قبرها ديده نشده است. باحتمال قوي جسدها موميايي شده بوده اند كه در كنارش اشيأ گران قيمت از جنس زيور آلات دفن شده بوده، در حاليكه اين قبرها به صورت امام زاده و يا سادات جليله، از نسل به نسل تقديس و تكريم مي شده است، بي خبر از اينكه اين قبرها متعلق به جسدهاي مي باشد كه روي گنج خوابيده اند، و اين حاكي از آن مي باشد كه ساكنان اوّليه اين مناطق كساني بوده اند كه اعتقاد داشته اند در روزگاري جسدها دوباره زنده خواهد شد و به اموال شخصي شان نيازمند خواهد بود. كه اين عقيده از افكار آيين آنيميسم مي باشد.

و خيلي از زيارت گاههاي  ديگري درين منطقه مي باشد كه هر كدام به گونه اي تقديس و تكريم مي شوند كه ذكر آنان اطاله كلام است و آنچه لازم بود بيان گرديد.


پاورقي ها:

(1)   گزيده ي از درس هاي تاريخ اديان استاد دكتر غلام رضا جلالي.

(2)   غذايي كه از آرد گندم با روغن و سمنو و شكر درست مي شود.

(3)   غذايي است كه از شير و برنج و روغن و شكر درست مي شود.

(4)   غذايي مي باشد كه از نان فتير و دوغ و روغن تهيّه مي شود.

(5)   روستايي كوچك كه در حدود ده خانوار مي باشد.

(6)   منطقه اي است از توابع ولسلوالي (شهرستان) مالستان.

(7)   منطقه اي است به نام مكنگ از توابع  ولسوالي مالستان.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط محمد علی کریمی جانباز (مالستانی)  | 

 

بنام خدا

 

مقدمه :

موضوع اين مقاله ، نقش جهاد در انسجام اسلامي افغانستان مي باشد ، جهاد چهارده ساله افغانستان در سه دوره قابل تقسيم است:

1 ـ  دوره آغازين

2 ـ دوره احزاب گرايي

3 ـ دوره پيروزي

دوره آغازين و بخشي از دوره دوم در اين نوشتار مورد بررسي قرار مي گيرد بررسي و اثبات اينكه جهاد افغانستان نقش اساسي در انسجام مسلمانان افغانستان داشته است نه از راه تحقيق و  كتاب خانه اي  بلكه ازطريق ذكر خاطرات و نمونه هاي بيروني و ميداني كه در عرصه جهاد اتفاق افتاده است، پي گيري مي شود ، براي رسيدن به اين هدف به ذكر چند نمونه از مناطق مختلف كشور افغانستان بسنده مي كنيم و آن گاه نتيجه اي را كه به دنبال آن هستيم بيان خواهيم داشت .

1-   دوره آغازين :

بر شماري نمونه ها را از شهر هرات  ، شروع مي كنيم زيرا انقلاب و جهاد مقدّس مردم افغانستان كه آغازش 7 ثور 1358 مي باشد اولين جرقه اش از سمت غرب كشور يعني هرات باستان ، آنهم بصورت سازمان يافته توسط خود مسلمانان اين آستان ( ولايت ) شروع گرديد و با اندك زماني سراسري شد و تمام كشور را گرفت .

شهر باستاني هرات از نظر گرايش ديني ، صد در صد مسلمان هستند و تشكيل يافته از اقوام و نژادهاي مختلف و مذاهب گوناگون از جعفري گرفته تا حنفي ، حنبلي ، مالكي ، شافعي وجود دارد ولي تمامي پيروان  اين  مذاهب  مختلف اسلامي،  در دوران انقلاب و جهاد مقدس بدون هيچ گونه تعصب مذهبي با دشمن تا  بدندان مسلح داخلي و خارجي شجاعانه رزميدند و خالصانه پيكار نمودند .

نمونه اول :

گزارش قيام 24 حوت 1357 هرات يكي از روشن ترين دليل ها  بر مدعاي ماست ، آنهم از زبان اشخاصي كه همگام با مردم قهرمان و خروشنده هرات در همه صحنه ها حضور داشته اند . در اين قيام ، از يك طرف چهره ي اصلي خون خواران و آدم كشاني كه با جنون قدرت طلبي در زير پوشش شعارهاي فريبنده ي مردم خواهي و پشتيباني طبقه كارگر و در اصل به هدف پياده كردن انديشه سوسياليستي به كشتار مسلمانان مي پرداختند . افشا شد از طرف ديگر قيام مردم مسلمان هرات بيانگر حماسه ي پرشكوه جهادگران عاشق اين خطه ي كفر ستيز است ، مردمي كه همواره شوررگرانه و مردانه زيسته و آزادي را فرياد كرده اند .

قيام كه در روز اوّل آن  بنا بر قولي « 29000 هزار نفر و قولي ديگر 35000 هزار نفر به خاك و خون غلتيدند ، كه اين آمار شامل تمام نواحي و اطراف هرات مي باشد ، مانند : غوريان ، زنده جان ، كوهسان ، گذره ، رنجيل ، پستون ، زرغون ، كشك ، اوبه و ...  »  1 مي باشد . اعم از برادران شيعه و سني با اتفاق و اتحاد كامل و شعار واحد « لا الله الا الله و الله اكبر » روز اول قيام را به پايان رساندند .

اما روز دوم اين قيام « در حاليكه مردم مسلمان و مجاهد وقتيكه قومانداني امينه را محاصره نمودند و مردم يكايك خلقي ها را كه مي ديدند به قتل مي رساندند ، جواني كه سربرهنه و موهاي پريشان داشت ، بيرون دروازه ي خانه خويش به اتهام خلقي بودن ، بدست مردم افتاده بود ، جوان خود را از ( حزب خلق ) تبرئه مي كرد ، در اين اثنا يكي از مجاهدين كه او را مي شناخت به مردم گفت : اين جوان خلقي نيست اما شيعه است !

فوراً شخص بزرگ سالي سيلي محكمي به صورت وي مي نوازد و مي گويد : براي مسلمان ، توحيد كلمه و توحيد قبله ، لازم است . شيعه و سني هر دو برابر و برادرند ، دشمن ما ، دشمنان ملت و دشمنان خاك ما ، روسي ها و خلقي هايي است كه دست نشانده مي باشند ، و همه با شعار الله اكبر حرف مرد را تاييد نمودند . 2

با كمال خرسندي بعد از آن قيام و در طول مبارزات پيكارگران عاشق اين خطه ي خونين افغانستان ( حوزه جنوب غرب ) جهادگران با اتحاد و انسجام بي مانند تا هنگام پيروزي حتي در اوج حزب گرايي و سازمان پرستي بدون هيچ گونه در گيري داخلي بر مبناي حزب گرايي به مبارزات شان ادامه  دادند . نمونه دوم :

محمد كبير نوزارلنگري از وسوالي ( شهرستان ) قادس مربوط به ولايت بادغيس ، مسئول ستاد فرماندهي مسلح حزب الله افغانستان 3 در ولايت بادغيس ، در مصاحبه اي مي فرمايد : « نفوذ حزب الله در ولايت ( آستان ) بادغيس 4 روبه افزايش بوده و در بين مردم و سازمانهاي جهادي از محبوبيت و صميميت خاصي برخوردار مي باشد . » 5

نمونه سوم :

برات علي دلسوز قوماندند عمومي پايگاه مركزي حضرت عمر فاروق ( رض ) در يك مصاحبه با ماهنامه فتح چنين مي فرمايد : « بنده براتعلي دلسوز مسئوليت پايگاه عمومي حضرت عمر فاروق (رض ) را در تيوره مربوط به ولايت غور ، بعهده دارم ، درين ولايت با اتحاد و تفاهم بي مانندي با جبهات سازمان هاي ديگر انجام وظيفه مي كنيم . » 6

پيش ار آوردن نمونه ، لازم است به اين مطلب اشاره كنم كه در دوره جهاد مردم افغانستان ، يكي از كشورهاي مسلمان و همسايه كه نقش بارز و برجسته در انسجام و وحدت مردم افغانستان داشت ، كشور جمهوري اسلامي ايران بود ، از جمله اقدام هاي مثبت جمهوري اسلامي ايران در اين زمينه ، تشكيل سمينار هاي بود كه هر از چندگاهي با شركت گروههاي مختلف جهادي تشكيل مي گرديد و رهبران و فرماندهان در اين نشست ها به تبادل نظر و گفتگو مي پرداختند يكي از آن سمينار ها سمينار و گردهمايي فرماندهان جهادي حوزه جنوب غرب افغانستان در سال 1369 در تهران است كه نمونه هاي مورد نظر از رويدادها و اظهار نظرهاي مطرح شده در آن ، انتخاب شده است

نمونه چهارم :

حاجي غلام ارباب شكيبان از برادران اهل سنت و قوماندان پايگاه شكيبان ( از توابع ولايت زنده جان ) مربوط به حزب الله افغانستان ، بعد از شركت در گردهمايي فرماندهان جهادي حوزه جنوب غرب افغانستان در تاريخ 17 اسد 1369 كه بدعوت وزارت محترم امور خارجه دولت جمهوري اسلامي ايران در هوتل بزرگ تهران ( كه بنده شخصاً آنجا حضور داشتم ) دائر گرديده بود، در مصاحبه با ماهنامه فتح مي فرمايد : « يكي از نتايج اين سمينار جمع شدن مجاهدين دورهم بود آنهم از راه هاي بسيار دور ، آشنايي هر چه بيشتر نسبت به همديگر و هم چنين فرماندهان درين گردهمايي مواضع و ديدگاه هاي خود را روشن ساختند ، اما چيزي كه مبهم است اتحاد و اتفاق ميان مجاهدين مي باشد . » 7

نمونه پنجم :

قوماندن الف خان طاهري ، از برادران اهل سنت و مسئول پايگاه شهيد طفان در نواحي مرزي ، مربوط به حزب الله در جواب خبرنگار ، كه ازش سوال مي شود ، چرا و به چه هدف درين گيردهمايي شركت نموديد ؟ مي فرمايد : « من فقط بخاطر اينكه اتحاد و اتفاق و انسجام بيشتري حاصل گردد درين گردهمايي شركت نمودم . »

در آخر خبرنگار ماهنامه فتح به سراغ اسماعيل خان ( فرمانده عمومي حوزه جنوب غرب مربوط به حزب جمعيت اسلامي افغانستان به رهبري برهان الدين رباني  و حاج قاري احمد علي غور دروازي ( رهبر حزب الله افغانستان ) مي رود و هدف از شركت در گردهمايي را سوال مي كند ، كه مي فرمايند : « اين جلسه كه در آن فضايي برادرانه و صميمانه حاكم بود ، فرماندهان ولايت حوزه هاي ياد شده با هم ديدار هايي داشتند و بحث هاي مفيد ميانشان انجام گرفت ، خيلي از فرماندهان جهادي بودند كه فقط اسماً همديگر را را مي شناختند ولي در اين گردهمايي ضمن آشنايي با هم مباحثاتي پيرامون مسائل جهادي داشتند ، يكي از نتايج موثر اين گردهمايي نزديكي هر چه بيشتر فرماندهان جهادي و شناخت ديدگاههايشان و هم چنين بالا رفتن روحيه اخوت و برادري بود ، و ديگر از نتايج آن اين بود كه اثرات مثبت روي افكار مردم منطقه داشت . » 8

قابل ذكر است كه در محدوده حوزه جنوب غرب حتي در اوج حزب مداري و تعصبات جناحي و قومي و اختلاف درون گروهي به حد خونريزي و جبهه گيري ، وجود نداشت ، و در كل تعصبات نژادي و قبيله اي درين حوزه رنگي نداشت ، مثلاً در ولايت هرات و نيكروز برادران شيعه و سني هزاره و تاجيك و پشتون و ازبك ، در كنار هم و در يك سنگر با دشمن مي رزميدند ، و در خيلي از مناطق اطراف هرات مساجد برادران شيعه و سني يكي بود و پشت سر يك مولوي نماز مي خواندند !

نمونه ششم :

در عمليات مشترك ، كه جهادگران در حوزه جنوب غرب و ساير نقاط افغانستان داشتند ، نقش و جايگاه اجلاس مشترك فرماندهان  را مي توان ديد ، مثلاً در عمليات مجاهدين به شكل سرتاسري در ولايات : ورزگان ، هرات ، كابل ، بدخشان و ... در ميزان 69 كه موفقيت هاي مورد توجهي داشتند ، بنام سيد كاظم موسوي ، مسئول قرارگاه اباعبدلله (ع) موفقيت و پبروزي درين عمليات را اينگونه تحليل مي كند :

« مجاهدين هر وقت كه اراده كرده اند كه بصورت تشكيل يافته عمليات نمايند و تصرزات خود را بالاي دشمن گسترش بدهند به پيروزي رسيده اند » 9

نمونه هفتم :

ارتباطهاي مكاتبه اي بين فرماندهان جهادي نقش ديگري جهاد است در انسجام اسلامي افغانستان ،  از باب مثال ، جنرال سيد محمد حسين ( معروف به سيد جگلن ) ريئس كميسيون نظامي شوراي انقلابي اتفاق اسلامي افغانستان را به عنواني برادر مجاهد قاري احمد غور دروازي ، رهبر حزب الله افغانستان نام برد ، بعد از سلام و آرزوي موفقيت مي نويسند :

« دلسوزي شما به ملت مسلمان افغانستان بالاخص به جامعه تشيع پوشيده نيست ، مايه افتخار است و رجامندم كه شما از احوالات رزمندگان آن سامان و موضوعات جاريه ، بنده را در جريان قرار دهيد و آرزو مي كنم كه از نزديك ديدار بعمل آيد ، به اميد وحدت مجاهدين اسلامي افغانستان . » 10

نمونه هشتم :

در اوايل انقلاب و جهاد مردم افغانستان ، هر از گاهي قوماندانان احزاب دورهم گرد مي آمدند و در رابطه با مسائل روز و عمليات عمومي مشاوره داشتند . مثلاً نشست قوماندانان  به در خواست شاه سليم 7 ثور1369 كه قوماندان تورن غلام محمد نظري به نمايندگي از حزب الله در آن شورا شركت داشتند ، وقتيكه از انگيزه تشكيل اين گونه جلسات آنهم صرفاً از طرف قوماندانان جهادي ، سوال مي شود ، ايشان در جواب مي فرمايد : « يكي از عمده ترين انگيزه ها براي تشكيل اينگونه جلسات ، هماهنگي و انسجام نيروهاي جهادي مي باشد و وظيفه اصلي كميسيون نظامي كه از تمام جبهات حوزه جنوب غرب نماينده درين كميسيون است ، نيز همين مي باشد . » 11 

نمونه نهم :

بعد از قيام حوزه جنوب غرب ، قيام مردمي و خودجوش در عين حال نيمه سازمان يافته به سمت

مال و شمال شرق افغانستان كشانده مي شود و اولين جرقه اش در ولسواي بلخاب ، توسط جناب آيت الله عالمي بلخابي ، زده شده و دامنه ي آن ولسواهاي سنگ چاتك ، تگزار ، سرپل ، دره صوف و لولاش و كشيده شد .

روند اين قيام بر خلاف روند قيام هرات مي باشد ، قيام هرات از شهر به سمت روستاها كشانده مي شد ولي قيام شمال از ابادي هاي بزرگ به كوهستانها كشانده مي شود  .

نويسنده معروف فرانسوي ( اولور روا ) روند و عوامل انقلاب سمت شمال را اينگونه نگاشته است :

« از طريق مردم سنگ چارك و لولاش ، پستيهاي دولتي تصرف مي شوند ، كه در لولاش نه اصلاحات ارضي وجود داشت و نه مبارزه با بيسوادي ، آنچه انگيزه قيام شده اعلام ورود هيات سرشماري است .  البته انگيزه نبوده ، بهانه بوده است ، چون نويسنده مزبور سعي نموده است كه انگيزه قيام هاي مردمي را مسائل مادي و خرده بر پواري قلم داد كند ، كه اين خلاف واقع است ، شورش را مريدان دو فرقه صوفي محلي به راه انداخته اند ، ولسوالي در چند روز تصرف مي شود ، دولتي ها براي پايان دادن به درگيري ها به گرفتن گروگان مي پردازند . كه اين گروگان ها اعلام خواهند شد ، از جمله آنها يكي اكبر بيك  آغازگر شورش و رئيس قوم است ، 12 پست دولتي تابستان به طور قطعي و پنهاني تصرف ( مجاهدين ) مي شود . » 13

درين قيام منطقه اي باز مي بينيم كه مردم با هماهنگي و انسجام كامل اعم از تشييع و تسنن عليه نظام مزدوران ماركسيستي به پا مي خيزند .

بعد از پيروزي قيام مردمي در مناطقي از شمال كشور ، قيام به سمت شمال شرق كشانده مي شود و مردم مسلمان بدخشان نيز به پا مي خيزند ، كه نويسنده فرانسوي چنين مي نويسد .

نمونه دهم :

« عبدالبصير ، معلم مدرسه و از شاگردان قديمي برهان الدين رباني در دانشگاه الهيات و قوماندان كنوني تيفيتل با همكاري ملا محمد جان قيام را سازماندهي مي كند ، پست دولتي روز 13 آوريل 1979 به تصرف درمي ايد ، و فرمانده صوفي قربان محمد فارغ التحصيل دانشگاه الهيات بعنوان امير بدخشان منصوب مي شود ، و واحد نظامي كه حفاظت منابع لاجورد ( پروژه ) را به فرماندهي سيد اكبر ( شيعه مذهب ) به عهده داشت تسليم مي شود ، كه ايشان بعداً قوماندان حزب جمعيت در آيالات فرياب مي شود . » 14

نمونه يازدهم :

بعد از قيام مردم سلحشور و مبارز بدخشان نوبت به قيام مردمي پنجشير مي رسد ، كه نويسنده مذكور اين چنين ادامه مي دهد :

« از ژوئيه 1978 يك گروه بيست نفري پنجشير ( به همراه مسعود و مهندس اسحاق ) در نورستان مي جنگيدند ، در بهار سال 1979 آنها دريافتند كه وضعيت براي پيشروي مناسب شده است ، و به دره پنجشير عليا ( دره پريان ) رفتند ، جاييكه مردم به آنها پناه دادند و پست دولتي هم در آن نبود ، در پنجشير سفلي جوانان شبكه تماس به واسطه علما و از جمله مولوي معراج الدين آستانه ي كه در ديوبند تحصيل كرده بود ، تشكيل دادند و روز ششم ژوئيه پست دولتي به تصرف درآمد و دره بطور كامل آزاد شد  . » 15

ما مشاهده مي كنيم كه درين مبارزه و درين دوره از جهاد  ، قشر تحصيل كرده در پهنيون ها ( دانشگاه ها ) در كنار محصلان ديني مدرسه ديوبند با آن همه اختلاف فكري كه دارند ، مبارزه مي كنند آنهم با انسجام كامل ، نويسنده مذكور چون كه شناخت از خوي كفر ستيزي و جوان مردي و اتحاد و انسجام پذيري مردم افغانستان را در آن مقطع از جهاد ندارد مي نويسد : « با كمال تعجب مي بينيم كه پادگا هان حزب اسلامي ( نعمان ) غوربند ، كه آنها نيز داراي شبكه اي  از جوانان هستند كه در خفا فعاليت مي كنند آرام مي مانند و فقط بعد از سلطه شوروي بپاي مي خيزند . »  16

تعجب نويسنده از اين است كه با همه اختلاف هايكه جمعيت اسلامي با حزب اسلامي حكمت يار دارد ، بخاطر مصالح عمومي ، ساكت و آرام مي مانند و كوچك ترين موضع گيري با فرماندهان جمعيت اسلامي نمي كنند .

قابل يادآوري است كه برهان الدين رباني و جگيدين حكمتيار و مجددي افرادي هستند كه با رهبري دكتر محمد نيازي رئيس آينده دانشگاه الهيات در باز گشت از مصر كه تحصيلات خود را در دانشگاه الازهر به پايان رسانده بود ، تشكيلات روشنفكري را بنام اخوان المسلمين در افغانستان پايه گذاري نمودند ، و بعد از مدت اندكي اختلافات شديد بين برهان الدين و حكمتيار بوجود مي آيد كه اين اختلافات متاسفانه در نيمه دوره دوم از انقلاب افغانستان سر منشا خيلي از درگيري هاي خانمان سوز داخلي مي شود .

اما روند جهاد و پايداري در مناطق مركزي و بخشي از نواحي كابل :

نمونه دوازد هم :

اينكه مناطق مركزي افغانستان از اهميت ويژه ي ژئوپولتيكي برخوردار است و نقش قلب را در يك بدن دارد بر احدي پوشيده نيست ، و خيلي ها  براين باورند ، كه آغاز انقلاب و جهاد عليه نظام ماركسيستي افغانستان از مناطق مركزي مي باشد ، آنهم با رهبري روحانيون و اعاظيم كه از محصلين حوزه علميه نجف اشرف بوده است ، بعنوان نمونه :

مرحوم ايت الله بهشتي يكي از پيش تازان و رهبران آغازين قيام و جهاد افغانستان در مناطق مركزي مي باشد . كه در بيوگرافي اش چنين آمده است ، (با تلخيص)

« مرحوم آيت الله بهشتي در سال 1308 ه ش در قريه تخت ورس و در يك خانواده مذهبي و روحاني چشم به دنيا گشود . وي پس از فراگيري علوم مقدماتي به منظور كسب علوم و فيض از علماي اعلم ، عزم سفر به نجف اشرف نموده و به مدت هفت سال از محضر علما و ايات عظام همچون حضرت آيت الله العظمي حكيم ( ره ) كسب فيض نمود . وي در سال 1341 پس از اكمال تحصيلات و رسيدن به حد اجتهاد ، تصميم بازگشت به افغانستان را گرفت و رهسپار وطن گرديد ، در سال 1357 بعد از كودتاي ماركسيستي در افغانستان ، پرچم مبارزه مسلمانان را  عليه كودتاچيان تشويق و هدايت كرد . در زمان آزادي ولسوالي اسلامي افغانستان را پي ريزي كردند ، و به اتفاق آراء حضرت آيت الله بهشتي را به عنوان رياست شوراي مذكور انتخاب نمودند . » 17

بنابراين تنها قيام و جهادي كه سازمان يافته و منسجم تر و شورايي و به رياست يك فرد روحاني ، بوقوع مي پيوندد ، تنها قيام مردم سلحشور و مقاوم و نشكن مناطق مركزي افغانستان مي باشد ، كه هم زبان با قيام و به پاخيزي مردم ، منعقيد مي شود . و به جهاد و پيكار ادامه مي دهد و بخش عظيمي از ولسواي هاي ورزندگان را ازاد مي كند و موج اش فراتر از ورزگان مي رسد و چند ولسواي از ولايت غزني را هم مي گيرد .

نمونه سيزدهم :

قيام مردمي مالستان ( يكي از ولسوالي هاي ولايت غزني كه با ولسواي اجيرستان كه مربوط به ولايت وازگان مي باشد و باشندگانش از برادران اهل سنت هستند ، هم مرز است . ) در تاريخ 10 ثور 1358 با رهبري روحانيون و علماي منطقه كه در نجف اشرف تحصيلات شان را به پايان رسانده بودند و بي ارتباط با ايت الله بهشتي هم نبودند ، آغاز گرديد  ، و در 16 ثور 1358 به پايان رسيد و ولسواي فتح گرديد . بنا بر نقل از هفته نامه بنياد وحدت ، « اين ولسواي با يك زخمي و يك شهيد فتح گرديد ، در حاليكه اين ودلسواي هفتمين ولسواي شيعه نشين و پنجمين ولسواي از ولسوا هاي هزارجات و مناطق مركزي بود كه با قيام مسلحانه شيرمردان منطقه فتح گرديد ، كه روز آخر و در حال پيروزي ، برادران اجيرستان به كمك مردم مالستان مي آيند . » 18

بعد از فتح مالستان چونكه مردم اعتقاد كامل به طبقه ي روحانيت داشتند (كه بر همين مبنا درطول انقلاب و در اوج سازمان گرايي و درگيري هاي داخلي كوچك ترين جنگ داخلي در مالستان بوقوع نپيوست . ) امور منطقه و امكانات كه از ولسواي گرفته بودند  به آنان سپردند ، و شير مردان مجاهد و عاشقان شهادت كه از بي عدالتي هاي خلقي هاي ماكيست خاطرات تلخي داشتند ، با مسئوليت و فرماندهي شخصي به نام مگدبهستان ( كه بعدا به مجاهد بستان معروف گرديد ) به هدف كمك به برادران رزمنده مردم جاغوري شتافتند ، كه يه مجرد رسيدن و با تجربيات كه از فتح ماستان داشتند ، والسواي جاغوري هم فتح مي شود ، بعد از فتح ولسواي  جاغوري ، قيامو جهاد ملت قهرمان به سمت مركز و پايتخت افغانستان يعني قابل و ولايات اطراف آن ، كشانده مي شود .

كه در اين روستا نمونه هاي زيادي از انسجام و اتحاد مليت هاي مختلف در مقابل دشمنان خلق افغانستان ، ذكر است:

نمونه چهاردهم:

در اين راستا اظهارات دو تا از برادران مجاهد و فرمانده منطقه را ياد آوري مي كنيم ،

 بنياد علي فاتح كه هر دو  پايش را تقديم انقلاب وآرمان هاي مقدس ملتش نموده است ، مي گويد:

« اواخر 1362 است يعني اويل مبارزه سرسختانه عليه اشغالگران روسي ونوكران آن كه ، يكدلي محبت ، صفاو صميميت در جبهات حاكم است ، اين روحيه ، مرزبندي هاي قومي و قبيله اي ، منطقه اي را از بيان برداشته است ، موقع كه با آقاي مجاهد ( ملابستان ) از مالستان به جبهه بر مي گشتيم به تعدادي از قوماندان هاي ولايت زابل به نمايندگي از 26 جبهه ( پايگاه ) كه همه از برادران پشتون ( اهل سنت ) هستند ، به جبر ما آمدند و به ايشان ( مجاهد ) گفتند ، طي جلساتي كه ما در ولايت زابل داشتيم ، به توافق آراء رسيديم كه شما به خاطر شايستگي و لياقتي كه داريد ، قوماندان عمومي ولايت زابل باشيد !

در ابتدا آقاي مجاهد به دليل اينكه نسبت به زادگاهش هم مسئوليت دارد و اين مسئوليت سنگين است ، پيشنهاد برادران زابل را نپذيرفت ، ولي با اسرار و دلايل آنان بالاخره قبول نمود . در نتيجه معاونين و تعدادي از سر گروه هاي جبهه ها معرفي شدند ، تا در تصميم گيري ها و عمليات ها با مجاهد شريك باشند . و اين است كه دوشادوش برادران اهل سنت از اقوام پشتون آن مناطق ، هفت سال عليه روسها و ايادي آنها مي جنگيم .»18

تا اين كه اين شيرمرد مجاهد از تبار هابليان در تاريخ 28/9/1364 در حال پيشروي بسوي دشمن در سنگر كوه شيخ تراغ ، شربت گواراي شهادت و پايمردي را سر كشيد و به خيلي از شهيدان راه آزادي پيوست ، روح اش شاد و ياد ش گرامي باد .

بعد از شهادت مجاهد ، جناب دگروال ( سرهنگ ) خانعلي كريمي معروف به ضابطه كريمي ، كه بعنوان فرمانده نظامي جبهه شهيد مجاهد ريفاي مسئوليت مي نمود ، در جواب اينكه چرا شهيد مجاهد ، جبهه را از منطقه قياق غزني به منطقه هنگي ، انتقال داد و علت عمده چه بوده است و دست آورد آن را بيان نمائيد ، مي فرمايد :

« منطقه هنگي از نظر جغرافيايي در سه كيلومتري جاده ي كابل و قندهار قرار دارد و جزء ولايت كابل مي باشد و از موقعيت خاص استراتژيكي برخوردار است ، و به چهار ولسوالي به اسامي شاجوي ، قلات ، جنده ، مقر  اشراف دارد ، كه شهيد مجاهد با اين انتقال چند موضوع مهم را بدست مي آورد : ا

1 ـ موقعيت نظامي هنگي

2 ـ تفاهم و انسجام شيعه و سني

3 ـ امنيت راه پاكستان ( براي مهاجرين )

4 ـ اثبات مبارزه شيعه و اينكه براي برادران اهل سنت ثابت شود كه فرزندان مكتب جعفري تا چه اندازه عليه عاكر روس و مزدوران داخلي اش مقاومت و پايداري دارند . 19

نتيجه

با شواهد و مدارك زنده و نمونه هاي چهارده گانه كه ذكر شد ، نقش مثبت جهاد در انسجام اسلامي افغانستان ،روشن مي شود و ثابت مي گردد . كه بعد از آن همه اختلافات قبيله اي و نژادي ، گرايش هاي ديني و مذهبي متفاوت و مرزبندي هاي قبيله اي ، كه جنايات و حق كشي هايي را بدنبال داشته ، و چكيده آن بعنوان مشت نمونه خروار ، در دل تاريخ ثبت شده است و بلكه آثاري از كلپه منارهايي كه توسط حاكمان جابر اقوام پشتون ، از سرهاي بريده شيعيان مناطق مركزي افغانستان ساخته بودند ، هم اكنون مشهود است ،جهاد مردم افغانستان ،چگونه توانست عامل وحدت و انسجام قرار گيرد و تمامي اقوام ساكن افغانستان و پيروان مذاهب مختلف را زير يك پرچم گرد آورد .

عوامل وحدت آور:

1-   نقش علما در همبستگي مردم افغانستان .  در اين اتحاد و همبستگي و انسجام ملي و ديني ، علما و طبقه ي روحانيت حرف اول را مي زنند ، حتي نويسنده ( كتاب افغانستان و نوگرايي سياسي ) كه تلاش زياد نموده است تا انقلاب و جهاد ملت افغانستان را عليه متجاوزين روسي و ماكسيست هاي داخلي ، يك انقلاب برژواري و نيمه برژواري كه در راس آن سرمايه داران و مالكان و نيمه مالكان قرار دارند ، و روحانيت ديني و مبارزين پيكارگر ، آلت دست آنان قرار گرفته اند ، در بعضي جاها از نقش كليدي روحانيت سخن به ميان آورده است .

مثلاً در رابطه با فتح ولسواي كياولنگ مي نويسد :

« در اين جا سواد آموزي اجباري وجود نداشته ، اما آگهي اجراي اصلاحات ارضي در جوي كه به دليل توقيف روحانيون شيعه در محل و در كابل ( واعظه ، محمدي ، ناصري ) دچار تنش شده موجب انفجار مي شود ، و ولسواي روز سي ام آوريل 1979 به تصرف مجاهدين درمي آيد و بجز مدت يك ماه يعني  مه سال بعد ، به قطعي در تصرف آنها باقي مي ماند ، رئيس شورشيان ، سيد محمد علي لم لم سمولي ، در ژوئيه 79 كشته مي شود ، تاثير روحانيت محلي سرنوشت ساز است . » 20

و هم چنين در رابطه با قيام مردم جاغوري مي نويسد : « در اين جا از اصلاحات ارضي و سواد آموزي ، خبري نيست ، اما ناپديد شدن سه تن از روحانيون تربيت شده ايران ( شريفي ، احمدي ، فقيهي ) موجب نهضتي مي شود كه در مالستان به رهبري يك روحاني بنام مهدوي آغاز مي شود . » 21

2-   جمهوري اسلامي ايران و انسجام مردم افغانستان :

يكي ار عوامل همگرايي مردم افغانستان ، تلاش هاي كشور برادر و دولت هم كيش ما جمهوري اسلامي ايران مي باشد كه در طول تاريخ در كنار ملت مسلمان افغانستان بوده اند و در اين راستا كمك هاي شاياني نموده اند و براي انسجام و اتحاد اين ملت از هيچ كمكي دريغ نورزيده اند ، به خلاف سياست هاي استعماري و استثماري و اختلاف بانداز و حكمت كن ، جمهوري اسلامي پاكستان كه متاسفانه نام مقدس اسلامي را بدروغ يدك مي كشد ، و در طول تاريخ به خلاف منافع و صلاح ملت افغانستان قدم برداشته اند و هم اكنون نيز چنين است .

3-   انسجام ملي و نقش بيگانه ستيزي مردم افغانستان در آن:

عامل سوم ، در اتحاد و انسجام ملت افغانستان ، انگيزه فطري اتحاد پذيري اين ملت است در مقابل متجاوزين و فريب خوردگان آنان ، كه در طول تاريخ افغانستان بدين منوال بوده است و خواهد بود ، انشاء الله .

دوره ي حزب گرايي:

 احزاب گرايي بنوع افراطي اش باعث خيلي از درگيري هاي داخلي و بين گروهي در افغانستان بوده است كه بر اثر آن دها هزار جوان مسلمان بخاك و خون كشانده شد ، بررسي و عوامل اين درگيري ها و عوامل بوجود آمدن اين دوره ناخوشايند كه قداست ، چهارده ساله مبارزين اصيل و جهادي اسلامي ملت ما را ، زير سئوال قرار داد .

و نيز بررسي دوره ي حكومت مجاهدين و شناسايي عوامل رقابت هاي كازيب براي بدست گرفتن قدرت و جنگ هاي سنگين و خانمان سوز كابل و اطراف كابل كه خود زمينه ي بوجود آوردن حكومت طالبان وهابي مسلك را فراهم نمود . وقت و زمان كافي مي طلبد كه فعلاً مقدور نمي باشد .

پاورقي ها :

1 ـ افغانستان در سياه ترين دوره تاريخ ، چاپ قم جوزا 1358 ص 90 .

2 ـ همان ص 86

3 ـ به رهبري و مسئوليت قاري احمد علي غور دروازي كه شيعه مذهب مي باشد .

4 ـ بادغيس ولايتي ( آستاني ) است كه تماماً از برادران اهل سنت مي باشد .

5 ـ ماهنامه فتح درگان نشراتي حزب الله افغانستان سال دوم ش 11 و 12 قوس 1368 ص 17

6 ـ 7  ـ همان ص 64 ، 39 ، 40

8 ـ همان ص 11

9 ـ همان ش 7 ـ 6 ميزان 69 ص 7

10 ـ همان 8 ـ 9 قوس 69 ص 10

11 ـ همان ص 19

12 ـ كه از برادران اهل تشيع بوده است .

13 ـ افغانستان ، اسلام و نوگرايي سياسي ، اولورروا ، ترجمه : ابوالحسن سرومقدم ، ص 164 .

14 ـ همان ص 169 .

15 ـ همان ص 170 .

16 ـ همان ص 170 .

17 ـ هفته نامه ، بنياد وحدت ، ش مسلسل 62 ، 14 ميزان 76 ص 2

18 ـ همان ش 76 ص 8

19 ـ سنگر شيخ تراخ ، خاطرات جهاد افغانستان ، حوزه هنري دفتر ادبيات و هنر مقاومت  سازمان تبليغات ، چاپ اول ، 1375 ص 54 .

20 ـ همان ص 164 .

21 ـ زندگي نامه شهيد بستانعلي مجاهد و همراهانش ، تهيه و تنظيم ، بخش فرهنگي پاسداران جهاد اسلامي ، چاپ اول زمستان 1368 ص 99 .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط محمد علی کریمی جانباز (مالستانی)  | 

 

باسمه تعالی

استعمار و جهانی شدن

کلید واژگان : استعمار، جهانی شدن، جهانی سازی.

چکیده :

درین مقاله، مسئله جهانی شدن استعمار، مورد بحث و تحلیل قرار گرفته است، و اینکه آیا این شعاری که توسط استعمار جهانی مطرح شده است، عملی خواهد بود یانه؟ که در آغاز واژه استعمار از نظر لغت و اصطلاح و واژه‌های هم معنی آن، مورد ارز یابی قرار گرفته است و سپس به معنی و مفهوم و محدوده‌ی جهانی شدن و جهانی سازی و تفاوت آن دو تا پرداخته شده است.

ودر مرحله‌ی بعد با ذکر دلایل و نمونه‌های عینی، ثابت شده است که جهانی شدن، اصلی است که ادیان الاهی از آغاز تاریخ تا کنون، در راستای جهانی شدن و رسیدن به آن کوشیده‌اند و می‌کوشند؛ ولی آنچه را که استعمار می‌خواهند و از قرن 19 به آن سمت و سوی در حرکتاند، جهانی سازی است، نه جهانی شدن؛ چون جهانی شدن، از خود تعریف خاصی دارد؛ که به هبچ وجه با جهانی سازی همخوانی ندارد.

در خاتمه:به دلایل عدم جهانی شدن استعمار، پرداخته شده است؛ که مهم‌ترین آن کثرت روز افزون ایمان آوردن پیروان ادیان دیگر، به دین مبین و رهایی بخش اسلام است.

مقدمه :                                                                               

برای پرداختن به تحلیل هرموضوعی به ناچار باید، لوازم کارکردی و پیش زمینه‌های آن را به خوبی شناخت و با نگاهی عمیق به تفسیر آن مسئله پرداخت و پس از آن به تأثیر وتأثر آن توجه نموده و کالبد شکافی جریان را به طور دقیق انجام داد به همین لحاظ در این مقاله نخست باید نفس قضیه را به خوبی بشناسیم تا بتوانیم به زوایای آن به خوبی پرداخته و آن را تجزیه و تحلیل نمائیم، بنابراین بررسی مفهوم استعمار و جهانی شدن، پیشینه و تاریخ آن و میزان گرایش به جهانی شدن لازم به نظر می‌آید. چرا که در واقع، جهانی شدن و زوایای مختلف آن در هاله‌ای از ابهام و تردید قرار دارد. البته باید دانست جهانی شدن و جهانی سازی دو مفهوم متفاوت هستند، بدین جهت سئولات متفاوتی پیرامون آن مطرح است؛ از جمله آن که آیا در استعمار میل به جهانی شدن وجود دارد؟ در صورت مثبت بودن پاسخ، آیا جهانی شدن استعمار قابل اثبات است؟ در صورت اثبات آن، مبانی، ویژگی‌ها، ساختار و ابزارهای جهانی شدن استعماری چیست؟ در صورت منفی بودن پاسخ، آیا جهانی شدن از نوع غربی مورد پذیرش سایر جوامع از جمله ملل اسلامی قرار خواهد گرفت؟ اگر مورد پذیرش قرار گیرد باعث پیشرفت آن جوامع خواهد شد و یا عدم پیشرفت آن‌ها را در پی دارد، و اصلاً آیا جهانی شدن از نوع غرب عملی خواهد بود؟

برای آنکه بتوانیم جواب‌های مناسب به این حدسیات و پرسمان‌ها بدهیم لا جرم مطالب ذیل به طور خیلی خلاصه باید مطرح کردد :

1 چیستی استعمار :

«واژه‌ای است عربی، در لغت، به معنی آباد کردن وعمران خواستن است، هرگاه در سرزمینی گروهی ساکن شوند ودست به عمران آن بزنند به این عمل استعمار گفته می‌شود.».

ولی در اصطلاح؛ به تسلط وبهره کشی سیاسی و اقتصادی یک ملت توسط ملت قوی‌تر گفته می‌شود. از زمانی که کشورهای دارای دریا، دست به تجاوز وبهره کشی از مردم سرزمین‌های دیگر زدند لفظ استعمار نیز معمول شد.[1]

2 - پشینه ای استعمار :

«استعمار از دوران قدیم به اقدامات فنیقی‌ها باز می‌گردد که ملتی دریا نورد بودند ودر اطراف مدیترانه مستعمره‌هایی ایجاد کردند که (کار تاژ) از آن جمله بود که خود بعدا امپراطوری بزرگی گردید.[2]

ایجاد این مستعمره‌ها برای توسعه بازرگانی بود وکالاهای تجارتی از این نقاط به کشور قدرتمند حمل ودر آنجا فروخته می‌شد، یونان باستان نیز دارای مستعمراتی بود ولی از آنجا که این مستعمرات از استقلال داخلی برخوردار بودند وصرفا از لحاظ نظامی واقتصادی وابسته به آن بودند تفاوت‌های با استعمارداشت به علاوه سیستم حکومتی یونان اجازه استعمار کامل و وحشیگرانه را نمی‌داد.

دولت روم نیز استعمارگر بود واز راه زمین، کشورهای را فتح کرده وخاک خود را توسعه می‌داد، این مستعمرات جزو دولت روم محسوب می‌شد، وفرهنگ وتمدن بدان نقاط رخنه می‌کرد.

پس از سقوط امپراطوری روم در قرن‌های پانزده و شانزده میلادی، دولت شهرهای ایتالیا نیز دارای مستعمره بودند، این شهرها که از قدرت مالی و نظامی زیادی برخوردار بودند، توانستند در اسپانیا، الجزایر، مراکش، جزایر یونان، مستعمراتی ایجاد کنند که به تجارت آن‌ها کمک کند تا توسعه اقتصادی بدست آورند.

پس از دولت شهرهای ایتالیا وایجاد دولت‌های بزرگ اروپایی چون پرتغال واسپانیا، این کشورها مدیترانه را رها کردند با استفاده از فنون وتجارت دریا نوردی به اقیانوس هند، آرام، دست یا زیدند ونفوذ اروپا را بدان سرزمین‌های شرق وغرب اروپا کسترش دادند.

انگلستان، هلند، فرانسه، اسپانیا، پرتغال کشورهای استعمارگر بودند که برای توسعه بنیه اقتصادی خو د به استعمار ملل دیگر می‌پرداختند وبا قدرت نظامی سرزمین‌های تازه را فتح کردند واستعمار جدید را شروع کرده و امپراطوری های عظیم نوین را بنا نهادند.

 اسپانیا، آمریکای شمالی وآفریقا، در اقیانوس آرام و اطلس مستعمرات متعددی ایجاد کردند، در این نقاط آنان مواد خام ارزان و مجانی را به کشور خود حمل کرده و مصرف می‌کردند، یا اینکه به کالاهای ساخته شده تبدیل می‌نمودند.

رشد سنت‌های استعماری در بعضی از این مستعمرات چنان بود که ملت استعمار شده گاه هویت خود را از دست می‌داد و یکسره میدان را به حریف واگذار می‌کرد. اختلافات وگردنکشی های اروپاییان در استعمار جدید مؤثر بود، شاهان ودول به چشم وهمچشمی پرداخته وبه بهای نابودکردن منابع ملی وسرزمینی دیگران خود را قدرتمند جلوه می‌دادند، به این نحو جنگ‌های استعماری شروع شد وگاه برسر یک مستعمره دول اروپایی با همدیگر می‌جنگیدند، فرانسه در آمریکایی شمالی وهند مستعمراتی را به انگلستان واگذار کرد، پرتغال کلیه مستعمرات آسیایی را از دست داد. هلند عقب نشینی کرد و اسپانیا نیز در حد خود ماند، وعصر نوین با استعمار انگلستان آغاز شد که قدرت بلا منازع دریاها گردید.

انگلستان و فرانسه به دلیل قدرت نظامی واقتصادی ورشد صنعتی خود سایر رقبا را عقب زده و در قرن هفدهم و هجدهم میلادی یکه تاز میدان‌های جهان شدند. با بروز انقلاب صنعتی در کشورهای اروپایی و تولید صنعت انبوه، نیاز به مواد خام زیاد شد، واستعمار منابع طبیعی کشورهای مستعمره تشدید یافت، از سوی دیگر کالای صنعتی آنان در همین سرزمین‌ها بازار خود را پیدا می‌کرد و مستعمارات کاملا به سوی نابودی سوق داده شدند، هندوستان که مستعمره انگلستان بود نمونه کاملی از این دست می‌باشد، از سوی دیگر در قرن نوزدهم موج آزادی خواهی و افکار جدید در اروپا پیدایش یافت، بسیاری از متفکران وآزاد اندیشان با استعمارگری بنای مخالفت را گذاشتند، در خود مستعمرات نیز افکار نوین و استقلال طلبانه رشد یافت تا جاییکه انقلاب آمریکا، حس استقلال طلبی در آن سرزمین را به وجود آورد، با انقلاب آمریکا، موج انقلاب‌های پی در پی در گرفت ودر آمریکای مرکزی وجنوبی، مردم با استعمار اسپانیا وپرتغال به جنگ برخاستند، انقلاب‌های داخلی خود اروپا این امر را تشدید می‌کرد، با این همه، در کانادا، استرالیا و شرق دور، استعمار بریتانیا رشد یافت.

و لذا، توسعه بی سابقه صنعتی اروپا، نیازمند مواد خام بود که در مستعمرات ارزان‌تر تهیه می‌شد از این جهت سرزمین‌های مستعمره مورد بهره داری شدید قرارمی گرفتند، مردم ساکن مستعمرات انگلستان که اکثرا مهاجران انگلیسی بودند بهر ترتیب برای خود، استقلال داخلی فراهم کردند، در این زمان مستعمرات فرمان گذار تحت نظر اداره مستعمرات انگلستان قرار داشتند، فرانسه مجددا به آفریقا روی آورد ودر شمال این قاره مستعمرات نوین ایجاد کرد، اسپانیا و ایتالیا نیز دنباله رو آن گردیند، آلمان که تازه وحدت خود را بازیافته بود وارد این مبارزات شد و به آفریقا قدم نهادند ایجاد « تحت الحمادیه» و« کشورسرپرستی» به این دوره باز می‌گردد. شرق دور( چین) نیز از دید استعمارگران دور نماند، و در اقیانوس آرام چین و جنوب شرق آسیا، کلیه کشورهای اروپایی ایجاد مستعمرات را خواستار بودند، دراین دوره آمریکا نیز پا به عرصه استعمارگری نهاد ودر قرن بیستم کلیه این کشورهای دارای مستعمراتی بودند.

 با بروز جنگ جهانی اول، مستعمرات دچار تقسیم بندی جدیدی شد، و سرزمین تحت قیومت نیز که نوع تازه‌ای از مستعمرات بود ایجاد گردید. در فاصله دو جنگ جهانی بسیاری از کشورهای مستعمره کاملا یا نسبتا مستقل شدند، یا تحت قیمومیت قرار گرفتند.

 جنگ جهانی دوم باز هم نقشه مستعمرات را تغییر داد وبسیاری ازمستعمرات پس از جنگ دوم مستقل شدند، باقی مستعرات به صورت نیمه خود مختار در آمدند.[3]

3 - روش استعمار در عصرکنونی :

 «امروزه مستعمره به شکل کلاسیک سابق وجود ندارد یا بسیار کم است، در همین سال‌ها اقتصاد غرب واروپا رشد یافت و مرحله صدور کالا جای خود را به مرحله صدور سرمایه داد، که صدور سرمایه به شکل مردم پسندانه وغیر رسمی روش استعمار نو می‌باشد.».

بناء، بهره برداری از منابع طبیعی مستعمره‌های سابق به شکل قدیم از مد افتاده، لذا با صدور سرمایه آن را احیا کرده و صورت ظاهری به آن داده‌اند، کشورهای اروپایی که همگی صنعتی‌اند با صدور سرمایه ودستکاری به قیمت‌ها ومبادله کالای خام با کالای ساخته شده و فشارهای اقتصادی و کنترل از راه دور، نوع جدید استعمار را به وجود آورده‌اند که به نئوکلسیالیسم معروف است، که این روش، کشورهای ضعیف را روز به روز ضعیف‌تر کرده واقویا را قویتر می‌کند، استعمار نو امروزه به راحتی انجام می‌شود وبسیاری از ملل در حال توسعه اجبارا برای دستیابی به مواد صنعتی و تکنولوژی آن را می‌پذیرند و ورود کشورهای سوسیالیستی قدرتمند به صحنه استعمار نو بازار را داغ‌تر کرده است؛ کشورهای در حال توسعه کوشیده‌اند از طریق سازمان ملل ویا ایجاد سازمان‌های منطقه‌ای ووحدت عمل در برابر این روش مقاومت کنند، کشورهای اُپک از این جمله‌اند.

 استعمار امروز حتی از طریق فرهنگ وتمدن وتکنولوژی نیز نفوذ می‌کند و در حقیقت لباس خود را عوض کرده است.[4]

مرحوم دکتر علی شریعتی استعمار، شیوه و پشینه ی آن را چنین باز گو می‌نماید :

«استعمار معنی اقتصادی‌ای است که از کلمه امپریالیسم در قرن 19 ارده می‌شود. ولی استعمار در عربی آباد ساختن وآباد خواستن است.».

 در زبان فارسی به چیز خاصی گفته می‌شود، به پرده‌هایی که صورت مقدسین مذهبی و دشمنانشان را نقش کرده‌اند ودوره گردها آن‌ها را دور دهات می‌گرداند و از این راه نان می‌خوردند که این عمل شمایل گردانی نام دارد؛ (عمل شمایل گردانی در ظاهر برای نجات مردم از گناه است، کارخیر می‌باشد ولی در واقع برای پول است).

استعمارگران به این شکل وارد کشورهای آسیایی وآفریقایی شده‌اند، اول بنام آوردن پیغام خداوند وهدایت به دین حق آمده است و کار شمایل گردان ها رامی کرده و ادعای دیگر او مبنی بر وارد کردن تمدن به این کشورها و جوامع و انتقال این جامعه و مردم است از مرحله وحشیگری به مرحله پیشرفت و تمدن و آبادی.

امپریالیسم اقتصادی چون نمی‌تواند بگوید من آماده‌ام که جیب تورا خالی کنم و مذهب را بگیرم، می‌گوید من برای آباد کردن سرزمین تو (استعمار) آماده‌ام. پس استعمار شعاری است که امپر یالیسم انتخاب می‌کند که این شعار آباد کردن و متمدن کردن مناطق منحطه و عقب مانده است.

در زمان ما مبارزه با استعمارگران، فحش دادن یا بد گفتن ویا مبارزه سیاسی کردن است، درصورتیکه امروزه قبل از اینکه استعمار یک وجیهه‌ی اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و نظامی داشته باشد، و جیهه ی فرهنگی دارد که تازگی از طرف روشنفکران دنیا مطرح شده، بزرگ‌ترین شاخصه روشنفکرانه در دنیای امروزه شناختن وجیهه فرهنگی استعمار است، مبارزه فرهنگی با استعمار در صدر همه مبارزات زمان است، یعنی زدن ریشه امپریالیسم جهانی.[5]

 ایشان استعمار را زاده‌ی استحمار می‌داند، لذا چنین ادامه می‌دهد که : « علت اصلی پریشانی‌ها، نه استبداد است، نه استعمار ونه استثمار، این‌ها همه معلولاند، علت دو تا است.

اول : استحمار، دوم : هم استحمار.

هر نقشی، هر حرفی، هر عملی، هر سعادتی، هر لذتی، هر پیشرفتی، هر قدرت و تمدن و فرهنگی، که در مسیر خود آگاهی انسانی و در مسیر خود آگاهی اجتماعی، برای ما مطرح نشود، اغفال اندیشه‌ها از انسان بودن واز مستقل زیستن و استحمار است، (استحمار یعنی خر کردن مردم، از ریشه «حمار» است به معنی خر) استحمار عاملی است برای انحراف یا اغفال ذهن از «خود آگاهی» به هر «حق» ویا «باطن»

استحمار بر دو گونه است: 1 استحمار کهنه 2 استحمار نو.

عوامل استحمار کهنه عبارتند از: مذهب، زهد، اخلاق، تصوف، شعر، قومیت، گذشته پرستی وفلسفه و ... عوامل استحمار نو عبارتند از: تخصص، علم، توانایی مادی و بدنی، تمدن، آزادی‌های فردی، آزادی جنسی، آزادی زن، تقلیدو...

4 - مُتد استحمارگری:

1 استحمار مسقیم: یعنی وادار کردن اذهان به جهالت یا منحرف کردن آن‌ها، یعنی ذهن‌ها را به جهل و گمراهی و انحراف کشاندن.

2 استحمار غیر مستقیم: یعنی اغفال ذهن‌ها از حق بزرگ و فوری و حیاتی به وسیله پرداختن ذهن‌ها به یک حق یا چند حق کوچک، غیر حیاتی و غیر فوری.[6]

استضعاف :

در ادامه استاد دکتر علی شریعتی می‌فرماید « استضعاف که در قرآن بکار می‌رود به معنی( به بیچارگی وضعف گرفتن) است. وبسیار قابل تأمل است چون معنایی است اعم از استبداد و استثمار و استعمار و استحمارو .... این‌ها همه شکل‌های مختلف استضعاف در زمان‌ها و نظام‌های گوناگون است که گاه با شکلی از آن مبارزه می‌شود و از میان برده می‌شود ولی شکل دیگری جانشین آن می‌شود، هر نظامی که انسان را به ضعف دچار کند، چه ضعف اقتصادی ( استثمار) چه سیاسی( استبداد) چه ملی( استعمار) وچه فکری وروحی و اخلاقی ( استحمار) وچه در آن واحد ونظام واحد همه‌اش با هم و چه اشکال دیگری که شاید بعدا اختراع کنند استضعاف است، و قربانیان آن طبقه مستضعفین را به وجود می‌آورند و قرآن از نجات این طبقه و نفی استضعاف در جهان سخن می‌گوید، واین است که سخنش همیشه زنده است، چه اگر بجای آن یکی از انواع آنرا، مثلا استعمار یا استبداد را می‌کوبید پس از تحقق استقلال یا دمکراسی و لیبرالیسم ونفی نظام بردگی سخنش مرده بود ورسالتش منتفی شده بود و تنها ارزش تاریخی داشت وپس از استقلال و لیبرالیسم که باز توده در اشکال دیگری به ضعف گرفتار می‌شود از قبیل استثمار طبقاتی یا استحمار فکری به وسیله مذهب هنر، فلسفه..... و هزاران فوت و فن کهنه و نو ورنگ و به رنگ که همه جادوهای سیاه اراده وآگاهی و بیداری و مسئولیت است؛ تا قدرت‌های انسانی و استعدادهای خدایی در مردم فلج بشود و به ضعف دچار گردد. رسالت قرآن که مبارزه با استعمار و استبداد و استبصار (بردگی) بود، در وضع جدید نمی‌توانست بکار آید وناچار روشنفکرانه به یک ایدوئولوژی تازه که بتواند نظام تازه و پدیدهای ضد انسانی و فرم‌های ضد مردمی نو ساخته را تفسیر کند و با آن مبارزه کند نیازمند بودند[7]

به نظر می‌رسد تعریفی که آن زنده یاد، از استعمار و ریشه‌های اصلی آن می‌نماید به واقعیت امروزی خیلی نزدیک می‌باشد و به عبارتی عین واقعیّت است و ما نمونه‌های واقعی آن را در عصر حاضر در کشورهای جهان سوم به وضوح می‌بینیم، که به عنوان نمونه می‌توان نمونه‌های ذیل را نام برد :

نمونه اول : سیاست‌های استعماری انگلستان در افغانستان:

«کشور افغانستان به رغم دارا بودن موقعیت استراتژیک وبرخورداری از برخی منابع غنی شناخته شده و همچنین با دارا بودن توانمندی‌های توسعه، هنوز نتوانسته از رشد لازم در عرصه‌های مختلف اجتماعی اقتصادی و صنعتی برخوردار باشد این امر (توسعه نیافتگی) می‌تواند چند علت داشته باشد:»

1 طبیعت سخت و کوهستانی و کمبود جلگه‌های هموار.

2 راه نداشتن به آب‌های جهانی.

3 فقدان و یا شناسایی نشدن منابع شاخص انرژی چون نفت و گاز ...

4 تنوع قومی و نژادی، ودر نتیجه رقابت‌های زیانمند ودر گیری‌های متعدد بین گروه‌های مذهبی وزبانی.

شاید عوامل بالا در کند کردن روند توسعه مؤثر بوده باشند، اما با توجه به اینکه کشورهایی با دارا بودن همین ویژگی‌ها، مسیر توسعه را طی کرده‌اند، امروزه این عوامل را نمی‌توان عوامل اصلی توسعه نیافتگی به شمار آورد، قدر مسلم این است که آنچه این وضعیت را تشدید نموده و به افغان‌ها فرصت استفاده بهینه از منابع موجود را نداده ودر مجموع آنچه زمینه‌های شکوفایی و بالندگی را در عرصه‌های مختلف از آن‌ها گرفته، مسئله عملکرد قدرت‌های استعماری در افغانستان بوده است. این کشور در طی سه قرن اخیر شاهد حضور مستقیم سیاسی و نظامی سه قدرت بزرگ جهانی در خاک خود بوده است.

درسده 19 وتا نیمه قرن 20 انگلستان، در نیمه دوم قرن بیستم شوروی و در سال‌های نخستین قرن بیستم و یکم آمریکا، مستقیما در افغانستان حضور نظامی داشته‌اند، امری که در کمتر کشور دیگری می‌توان نمونه آن را پیدا کرد.

دراین میان، رقابت دو قدرت استعماری انگلیس وروس (اعم از روسیه تزاری ویا اتحاد جماهیر شوری سوسیالیستی) در افغانستان، بزرگ‌ترین ضربه‌ها را به استقلال و حاکمیت ملی ودر نتیجه سیاست، اقتصاد، و فرهنگ افغانستان نشان می‌دهد که عامل خارجی به مراطب مؤثرتر از مجموعه عوامل داخلی در روند توسعه نیافتگی این کشور بوده است.

 ازمیان قدرت‌های استعمار گر اروپایی، اولین کشوری که به سیاست خارجی افغانستان توجه داشت ودر نتیجه، زودتر از دیگران در امور داخلی افغانستان دخالت کرد و بیشترین تأثیر را در عقب ماندگی افغانستان داشت حکومت انگلستان بود.[8]

نمونه دوم : حضور آمریکا در افغانستان:

«در کفتارهای مسئولان آمریکا در محور محتوای نظم نوین جهانی می‌توان به برداشت‌های ذیل رسید:».

1 کمونیسم نظامی مرده و از رده خارج است.

2 پایان جنگ سرد از دیدگاه مردم حاصل تلاش‌های ایالات متحده آمریکا است.

3 آمریکا قدرت مطلق و پیروز جنگ سرد است.

4 آمریکا از این به بعد رهبر بلا منازع نظام بین الملل است.

5 سازمان‌های بین الملل ناچار به پذیرش رهبری آمرکا هستند.

6 منافع آمریکا در تمام نقاط جهان مصون از تعرض است.

7 استفاده آمریکا از نیروی نظامی برای حفظ منافع خود از حقوق مشروع می‌باشد.

 8 - هرگونه حرکتی خلاف منافع آمریکا وسرمایه داری نامشروع می‌باشد.

 9 - آمریکا باید حافظ موجودیت و تقویت اسرائیل به عنوان یک برج دیده بانی ووسیله مانورهای سیاسی، نظامی در میان کشورهای عرب و تقویت موضوع آمریکا در خاورمیانه باشد و برای سلطه بر جهان وایجاد نظامی تک قطبی، بایستی نقاط مهم آن را در دست گرفت.

10 - عراق به عنوان دروازه خلیج فارس و افغانستان در نقش دالان ورودی به آسیایی مرکزی ازنقاط بسیار حساس سلطه برآسیا و جهان هستند.

11 - خلیح فارس با 64% نفت و 30% گاز، مورد نیاز غرب می‌باشد و آسیایی مرکزی به عنوان شکل دهنده قدرت‌های آینده در آسیا به عنوان شاه کلید سلطه بر جهان محسوب می‌شود.[9]

 چرا افغانستان؟ :

الف - افغانستان از نظر استراتژیک مانند مرواریدی است که درون یک صدف نگه داسته شده است، ریچارد نیکسون د رکتاب خود به نام فراسوی صلح می‌گوید:

« افغانستان اهمیت استراتژیک خود را به عنوان عامل سرنوشت ساز آسیای میانه از دست نداده است. بریتانیا اهمیت این کشور را در قرن نوزدهم باز شناخت، چنان که شوروی وقتی در سال 1979 به افغانستان حمله کرد نشان داد که از این اهمیت به خوبی آگاه است. امروز هم ما باید این واقعیت را دریابیم کلید فتح آسیایی میانه به دست کسی است که بر افغانستان سیطره داشته باشد» [10]

ب - «دست انداختن به جمهوری‌ها، چنانکه نیکسن نوشته، سال‌ها آرزوی آمریکاست، برای رسیدن به این هدف مهم، افغانستان موقعیّت سوق الجیشی را داراست. که در غرب چین قرار دارد و با آستان‌های سین کیانگ و تبّت هم مرز است، تسلط بر افغانستان آمریکا را قادر می‌سازد که از دو سو چین را، که بدون شک بزرگ‌ترین رقیب آینده او در جهان خواهد بود محاصره نماید.».

بنا بر این هدف آمریکا در افغانستان مختص به سرنگونی حکومت طالبات و دستگیری یا کشتن بن لادن و متلاشی شدن سازمان القاعده منتهی نمی‌شود، آمریکاییهادر برنامه دراز مدت خود برای تسلط بر افغانستان وروی کار آمدن یک حکومت طرفدار یا وابسته به خو در این کشور به منافع اقتصادی وسیاسی خود در افغانستان وکشور های آسیایی میانه می اندشیدند تا با ایجاد حکومت مورد نظر در افغانستان بتوانند ایران و روسیه رازیر نظر قرار دهند ویک پایگاه نظامی در شرق ایران تأسیس کنند.[11]

رابرت فیسک در مقاله‌ای در روزنامه ایندپندنت، هدف واقعی آمریکا را خیلی روشن بیان داشته : « این جنگ علیه تروریسم نیست، بلکه جنگی بر ضد دشمنان آمریکاست» (جنگی برای تأمین منافع آمریکا)

هر کس که اجازه ندهد کشورش مورد چپاول آمریکا قرار گیرد، هر کشوری بخواهد مستقل بماند وتابع خواسته‌های آمریکا نباشد از دید آن‌ها دشمن محسوب می‌شود.[12]

نمونه سوم : اختلاف بین دو کشور برادر و هم کیش، ایران و افغانستان :

ایران و افغانستان دو واحد سیاسی جهان معاصر، از دیر باز دارای سرزمین یگانه با تاریخ و فرهنگ مشترک بوده‌اند.

«در عصر صفویه با وجود اینکه بخش بزرگی از ایران به وحدت سیاسی رسید، ولی عدم اقتدار سیاسی صفویه در پاره‌ای از سرزمین‌های شرق ایران مانند: کابل، بلخ، بخارا، سمرقنداز یک سو واز سوی دیگر افزایش تضادهای مذهبی، موجبات پیدایش نوعی تمایز فرهنگی بین مناطق همچون قندهار و کابل و هرات، با دیگر نواحی ایران گرید، تا اینکه سرانجام شدت گرفتن فساد دولتی و تبعیضات مذهبی در عصر شاه سلطان حسین صفوی، منجر به قیام افغانستان غلجایی به رهبری میروس و فرزندش محمود گردید، اما ظهور نادر شاه افشار آغاز عصر جدید بود ووی موفق شد با به کارگیری تمام نیروهای ایرانی، شاهنشاهی بزرگی در بیشتر ایران پدید آورد، که تقریبا همه اقوام ایرانی از جمله افغانستان در تأسیس واداره آن سهم ارزنده‌ای د اشتند. ولی قتل نادر شاه و فقدان جانشینی مناسب برای وی شاهنشاهی نادرشاه را در آستانه تجزیه قرار داد.».

 از همین دوره استعمار انگلیس، درپی جلوگیری از وحدت ایرانیان برآمده وبا تلاش وافر و استفاده از حربه‌های نظامی و سیاسی سرانجام در سال 1273 هجری، دولت ایران را مجبور به چشم پوشی از ادعاهای خود، بر بخشی بزرگی از مناطق شرقی ایران می‌نماید. ولی این پایان ماجرا نبود وبا توجه به یگانگی فرهنگی و تمدن ایران وافغانستان ونیز عرصه پر تلاطم سیاسی جهان در نیمه دوم وسده نوزدهم میلادی ورقابت قدرت‌های بزرگ در ایران و افغانستان، بحران‌های سیاسی را پدید می‌آورد که مانعی برای نزدیکی ایران و افغانستان می‌شود.[13]

نمونه چهارم : شعار استقلال طلبی سیستان :

سیاست دولت انگلیس مبتنی بر قطع نفوذ دولت ایران در سیستان بود، نماینده دولت انگلیس در هرات، کلنل تیلور، درباره مسئله سیستان و اهمیت آن در روابط به دولت ایران اظهار داشته بود : « اگر به ایران اجازه دهیم به اعمال نفوذ در سیستان ادامه د هد، می‌تواند آنجا را مقهور قدرت خود کرده به مرزهای هند نزدیک شده و اقداماتی به ضرر آن سرزمین انجام دهد. از سوی دیگر، اگر سیستان در اختیار یک قدرت دوست باشد، می‌تواند به هنگام لزوم با ایجاد آشوب در مرزهای جنوب شرقی ایران و غارت کاروان‌های آن، صدمات بسیاری سنگینی به تجارت ایران وارد آورد.»[14]

با توجه به نمونه‌های که بیان شد، این مطلب به دست می‌آید که : سردمداران استکبار جهانی همیشه در پی اختلاف انداختن به هدف تسلط در کشورهای آسیایی بوده است؛ آنهم برای تاراج معادین و سرمایه‌های حیاتی این کشورها.

جهانی شدن یا جهانی سازی؟

مطلب بعدی که باید روی آن بحث شود، جهانی شدن است، اندیشه‌ای که بشر از دیر باز و در طول تاریخ بدان دعوت نموده و متوجه رسیدن به آن بوده است. تا اداره‌ی جهان را به منزله‌ی موجودیت واحدی اداره نماید که در آن صورت همه‌ی بشر به صورت یک خانواده‌ی واحد و فرا گیر، محسوب خواهد شد؛ و این امر منوط به برداشتن تمامی مرزهاست.

  ولی برمبنای تئوری بلوک غرب، مبنی بر جهانی شدن، پروژه‌ی است؛ که عده‌ای نشسته‌اند و نقشه‌ای برای استعمار دنیا طراحی کرده‌اند که این نقشه، نام جهانی شدن به خود گرفته است. طراحان این نقشه، می‌خواهند حاکمان آینده جهان باشند. آنان می‌اندیشند که غرب با بحران انرژی مواجه خواهد شد و در آینده، به منابع انرژی سایر دنیا نیاز خواهد داشت بنابراین، سازمان تجارت جهانی را راه انداخته‌اند. آن‌ها معتقدند که این برنامه طوری طراحی شده که فرهنگ در چارچوب غرب حفظ شود. آن‌ها معتقدند که این پروژه‌ای است که قسمت‌هایی از آن انجام شده و قسمت‌هایی نیز در حال انجام است و احتمالاً در آینده انجام می‌شود و در بخش‌های دیگر آن که انجام می‌شود، سلطه و احاطه غرب بر جهان، مکشوف‌تر و معلوم‌تر خواهد شد و در آینده، سلطه فرهنگ غرب را بر سایر فرهنگ‌ها، بیشتر احساس خواهد شد.

بنا بر این نقشه‌ی جهانی شدن طرح جدیداستعمار، برای تاراج منابع کشورهای جهان سوم برمبنای تئوری‌های است که سردمداران استکبار جهانی سال‌ها به ذهن پروراتده اند.

که درین صورت، موضوع، جهانی شدن نمی‌باشد بلکه جهانی سازی است، که فرق جهانی شدن با جهانی سازی از زمین تا آسمان است.

فرق جهانی شدن با جهانی سازی :

 «جهانی شدن (العالمیة) واژه‌ای مشتق از (العالم) است که دلالت بر کره‌ی زمین می‌کند؛ و در این دلالت همانند جهانی سازی است. اما جهانی شدن شامل هر آنچه وسعت یافته و با گذر از مرزها و موانع گسترش یافته، می‌گردد تا تمامی جهان را بدون تفاوت و تمییزی در بر گیرد.»[15]

بنا بر این جهانی شدن معترف به وجود فرهنگ‌های دیگری است که قابل تبادل با هم بوده و می‌توان به تکثر آن‌ها اذعان نمود. اما جهانی سازی با ایجاد رخنه‌ای فرهنگی، فراگیری، تنها فرهنگ واحدی را به رسمیت می‌شناسد؛ و جهانی سازی امری است، که منجر به نابودی دیگر فرهنگ‌ها و هویت‌ها می‌گردد. به عبارتی، جهانی شدن برنامه‌ی جاه طلبانه ای نیست. بلکه تمایل به داد و ستد و گفتگو و ارتقای امور خصوصی در سطح جهانی است. اما جهانی سازی اراده‌ای برای نفوذ به دیگری و سلب ویژگی‌های آن است.[16]

نظر به اینکه جهانی شدن عبارت از گشودن جهان است که در انتشار اندیشه یا عقیده و یا ایدئولژی در سطح جهانی مجسم شده و از این رو به وجود دیگر نظرات اذعان می‌نماید. یعنی متوجه سیطره‌ی ارزش‌ها و مبادی جهانی موجود بین ملت‌ها است. مانند دیدگاه‌های ادیان اسلام و مسیحیت که ذاتا دعوتی دینی‌اند. مانند تضمین حقوق انسان، آزادی‌های اساسی آن، تسامح، عدالت و دیگر مبادی جهانی. اما جهانی سازی با ویژگی سیطره‌ی مکتب بازار جهانی و انتشار تکنولژی و انقلاب اطلاعاتی و از میان رفتن موانع جریان آن‌ها چه در فضای داخلی و یا خارجی متمایز می‌شود؛ لذا جهانی سازی، کوششی به جهت سیطره و مقهور ساختن انسان‌ها و الگوسازی ذائقه‌هاست، به گونه‌ای که نوع معینی از رفتار و مصرف و توسعه‌ی تحمیلی فرهنگی را بنیان می‌نهد. (عدم اعتراف به فرهنگ‌ها و ملت‌های دیگر) و از این رو متمایل به غربی شدن یا آمریکایی شدن است.

که این مفهوم در کلام (جورج بوش) رییس جمهور اسبق آمریکا مشهود است: « سده‌ی آینده، شاهد انتشار ارزش‌های آمریکایی و شیوه‌های زندگی و رفتار به سبک آمریکا می‌باشد. »[17] 

لذا هدف آمریکا ایجاد واحدی برنامه ریزی شده توسط برخی از رهبران و سردمدارانش است. کوششی که با سرشت و شیوه‌ی آمریکایی، آن را بر دیگر فرهنگ‌ها وتمامی ملت‌های جهان تعمیم دهد. (البرت بفریدج عضو مجلس سنای آمریکا) کسی که متاثر از رهبران اولیه‌ی آمریکا مانند (جفرسون و جورج واشنگتن) بود، از ابتدای سده‌ی بیستم بر این باور بود که « هدف ما آمریکایی ساختن جهان است. » و از این رو دغدغه‌ی فکری سردمداران آمریکا از جنگ جهانی دوم تا امروز که اداره‌ی سیاست آمریکا را در دست داشتند، تحقق این مقوله در تمامی راه‌های سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی بوده است».[18]

درین صورت جهانی شدن نزدیک به مفهوم آمریکایی شدن گردیده و حتی هم معنای آن می‌شود. چنانکه (تام فریدمن) از نظریه پردازان جهانی سازی آمریکایی در ترسیم نشانه‌های دورانش می‌نویسد: « ما در مقابل کارزارهای سیاسی و تمدنی بزرگی قرار داریم، جهانی سازی، آمریکایی شدن است و ایالات متحده‌ی آمریکا نیرویی دیوانه وار و انقلابی بسیار مهمی هستیم. صندوق بین المللی پول بسان حیوان دست آموزی در برابر جهانی سازی است؛ و در گذشته، بزرگ کوچک را می‌خورد اما اکنون آنکه سریع‌تر است، کندتر را از میان بر می‌دارد. »[19]                   

در نتیجه جهانی شدن به سبک آمریکایی، بیانگر عمق آرمان‌های سلطه طلبانه ای ایالات متحده‌ی آمریکا به جهت منافع امنیت ملی آن است و این امر واقعیتی مسلم در چارچوبی مبتنی بر آزادی مطلق، قوانین حاکم بر بازار یکپارچه‌ی مالی است، که حاکمیت‌های ملی را به مبارزه می‌طلبد.

پشینه ی اصطلاح جهانی شدن :

«قدمت این واژه به سال‌های آخر دهه ۵۰ و سال‌های اولیه دهه ۶۰میلادی می‌رسد. در سال ۱۹۵۹ م مجله آکونومیست از کلمه سهمیه جهانی(globalized guetaاستفاده کرد. در سال ۱۹۶۱ فرهنwebster)نخستین فرهنگ معتبری بود کهتعاریفی درباره دواصطلاح (globalismو (globalization)ارائه داد. یک سال بعدنشریه(sopectatorمفهوم جهانی شدن را گیج کننده توصیف نمود. در سال ۱۹۵۶ م مارشالمک لوهان، نام دهکده جهانی را بر کتاب «جنگ و صلح در دهکده جهانی» خود گذاشت.»[20]

با پیشرفت علم و تکنولوژی و اختراع ماهواره‌ها و اینترنت گام بهگام جهانی شدن روند تندتری به خود گرفت و استعمال این واژه در دو دهه اخیر از حوزهیک یا چند نشریه و چند کشور فراتر رفت و تقریباً عمومیت پیدا کرد و مقالات متفاوتعلمی پیرامون آن نوشته شده و اکنون به یک واژه که دارای استعمال تقریباً عمومی است، تبدیل شده است

پیشینة گرایش به جهانی شدن:

«گرایش بشر به مفهوم جهانی شدن قدمتی به بلندای تاریخ دارد. قبلاز هر گروه و دسته‌ای، ادیان، داعیه دار جهانی شدن بوده‌اند، به طوری که ادیاناسلام، یهودیت و مسیحیت عملاً با اعلام ظهور شخصیت‌های کاریزما در آینده تاریخیدینشان، نوید حکومت واحد جهانی را اعلام و همواره حامی این ابلاغ و نوید خود را یکنیروی امداد غیبی یاد آورشده اند، ودر ادیان و مذاهب دیگر به این نظریه اشاره شدهاست از جمله زردشتیان در کتاب‌های زند و جاماسب نامه و یا هندیان و برهمائیاندرکتابهای وشن جوک، دیده، دداتک، پاتیکل و باسک به آن پرداخته‌اند، در باسک یکی ازکتب هندوان آمده است

(دور دنیا تمام شود به پادشاه عادلی در آخر زمان که پیشوایفرشت‌گان و پریان و آدمیان باشد؛ و راستی حق با او باشد و آنچه در دریا و زمین‌ها وکوه‌ها پنهان باشد، همه را بدست آورد و از آسمان و زمین آنچه باشد خبر می‌دهد، و ازاو بزرگ‌تر کسی به دنیا نیاید)![21]

و یا در کتب عهد قدیم در کتاب «مزامیرداوود» مزمور ۳۷ چنین میخوانیم

«زیرا که شریران منقطع خواهند شد، و اما متوکلان به خداوندوارث زمین خواهند شد، هان، بعد از اندک مدتی شریر نخواهد بود، در مکانش تأملخواهی کرد و نخواهد بود؛ اما حکیمان وارث زمین خواهند شد!»[22]

و در کتاب «حبقوق» نبی، فصل ۷ می‌خوانیم؛

«و اگر چه تأخیر نماید؛ به رایش منتظر باش! زیرا که البته خواهدآمدو درنگ خواهد نمود؛ بلکه جمیع امت‌ها را نزد خویش جمع می‌کند؛ و تمامی را برایخویشتن فراهم می‌کند».[23]

و همچنین نشانه‌هایی دیگر درکتب عهد جدید وجود دارد از جمله در کتابانجیل لوقا، فصل دوازدهم، آمده است «کمرهای خود را بسته و چراغ‌های خود را افروخته دارید، و شمامانندکسانی باشید که انتظار آقای خود می‌کشند، تا هروقت بیاید و در را بکوبد بیدرنگبرای او باز کنید.»[24]

در عقیده چینیان و مصریان نیز برای آن جایگاهی می‌توان یافت، در کتاب «علائم ظهور» گردآوری یکی از دوستان صادق هدایت در صفحه ۴۷ می‌خوانیم

«موضوع ظهور و علائم ظهور موضوعی است که در همه مذاهب بزرگجهان واجداهمیت خاصی است به قول «صادق»: صرف نظر از عقیده و ایمان که پایه اینآرزو را تشکیل می‌دهد، هر فرد علاقه مندبه سرنوشت بشریت و طالب تکامل معنوی آن وقتیکه از همه نا امید می‌شودبنا به فطرت ذاتی خود متوجه درگاه خداوندبزرگ می‌شود و ازاو برای رفع ظلم و فسادیاری می جویداز این رو در همة اعصار آرزوی یک مصلح بزرگجهانی در دل‌های خدا پرستان وجود داشته است.»[25]

پیامدهای جهانی شدن استعمار برای کشورهای آسیایی :  

همان گونه که گذشت، بحث مابیشتر پیرامون جهانی شدن از نوع غربی است؛ (که مساوی می‌باشد با جهانی سازی) که تا کنون در کسوت مفهوم مانده و زمینههای پیدایش آن هم تا حال فراهم نگردیده و جهانی سازی بدان گونه که منجر به جهانیشدن در غرب گردد هنوز صورت نگرفته است، به زعم عده‌ی کثیری از اندیشمندان غربی و غیرغربی جهانی شدن به مفهوم غربی طرح پیچیده برای استعمار ملت‌ها خواهد بود. «امروزواژه جهانی شدن را بیشتر به این معنا به کار می‌برند که حاوی بار عظیمی از آمریکاییشدن است، و در واقع همان جهانی سازی به دست صاحبان سرمایه است و آمریکا سکوی اصلیپرتاب موشک جهانی شدن فرض می‌شود و در پرتو جهانیشدن‌ها، جهانیان به فرهنگ، مفاهیم، زبان و اخلاق یا بی اخلاقیآمریکایی تن می‌دهند. که پیامدهای فرآیند جهانی شدن را معمولاً در چهار حوزه، صنعتی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی می‌توان بررسی نمود :»

حوزه صنعتی:

«در حوزه فنی و تکنولوژیک از وقوع انقلاب صنعتی سوم سخن میگویند، انقلاب صنعتی اول در قرن ۱۸ میلادی تحولی در تکنولوژی تولید بود. انقلاب صنعتی دومدر نیمه دوم قرن ۱۹ میلادی تحولی در تکنولوژی توزیع و ارتباط ایجاد کرد. انقلابصنعتی سوم در پایان قرن ۲۰ میلادی تحولات اساسی در حوزه ارتباط، مصرف و اطلاعات بههمراه آورد و امروزه در عصری زندگی می‌کنیم که به عصر اطلاعات و ارتباطات معروف استعصری که هر روز با شاهکارهای عجیب صنعتی مواجه می‌شویم و نحوه ارتباطات مردم ازحالت کُند و سنتی خارج گشته و با وسایلی همچون ماهواره و اینترنت سرو کار دارد و وبشر کهکشان‌های بزرگ و منظومه‌های شمسی را به تسخیر خود درآورده و سودای زندگی درکرات دیگر را در سر می‌پروراند و این‌ها همه در اوایل دوره رنسانس و پس از آن دردوره مدرن تکمیل گردید تا اینکه در عصر پست مدرنیسم بشر به اوج ماشینیسم رسید و مرگخدای مسیحیت را اعلام کرد (نیچه) و بشر را خالق هستی و خدای هستی قلمداد کرد ودورهای جدید از پرستیدن غیر خدا، یعنی بینش و منش انسانی آغاز گردید. (اومانیسم) واین زاده غرب ماتریالیستی است که در طول ۴، ۵ قرن اخیر نگاه عقلانی به ماوراالطبیعه را محکوم کرد و با تکیه عمیق بر علوم تجربی تمامی تلاش خویش را برای رفاهخود و استعمار دیگر ملت‌ها بنابر تجهیزات علمی خود نمود و قطعاً این جهانی شدن که درراستای تکمیل، توسعه و گسترش صنعت غرب خواهد بود، جهان یکدست را مهیاتر برای مصرفمواد تولیدی خود خواهد کرد، چرا که اصل تئوری سازش و پردازش صنعتی را در اختیارهمگان قرار نخواهد داد؛ و سرمایه خام دیگر ملت‌ها برای غنی‌تر کردن صنعت آنها بهکار گرفته می‌شود، گرچه شاید در مواردی باعث رشد و پیشرفت گردد، مثل واحد شدن زبانعلمی که استفاده از منابع علمی دنیا را فراهم می‌نماید. ولی کلی و اصولی نخواهد بودچرا که، مسائل اقتصادی، سیاسی و فرهنگی غرب اجازه نخواهد داد که چنین امری به نفعهمه‌ی جوامع بشری محقق گرد. [26]

حوزه اقتصاد:

در حوزه اقتصاد به تبع تحولات فنی مذکور، تغییرات بی سابقه‌ایرخ نمود. « در جهانی شدن اقتصاد کنترل دولت ملی بر اقتصاد ملی به نحو فزاینده‌ای ازدست می‌رود و عناصر اصلی سیاست‌های اقتصادی و مالی ملی، جهانی می‌شوند. جهانی شدناقتصاد دنیا از توانائی سرمایه برای جابه جایی آزاد فرا سوی مرزهای بین المللی خبرمی‌دهد. این قابلیت تحرک و جابه جایی، توانمندی دولت ملت‌ها در هدایت بهاصطلاح اقتصادهای ملی را مشخص می‌نماید. این تحرک، به ویژه در مورد سرمایه ملی، کهجابه جایی آن به واسطه پیشرفت فن آوری های نوین ارتباطات، تسهیل گردیده است، میتواند به سرعت از نقطه‌ای به نقطة دیگر در سطح جهان انتقال یابد و در این روندعلاوه بر مسایل دیگر توان دولت ملت‌ها برای کنترل ارز ملی‌شان را تضعیف نمایدبدون شک، این جهانی شده ترین شکل فعالیت اقتصادی است و این قلمروی است کهنویسندگان از آن به عنوان «پایان جغرافیا» نام برده‌اند.

با وجود این، حتی در مورد سرمایه مالی نیز حد و مرزهایی وجوددارد. اولاً شمار کالاهای مالی به فروش رفته در بازارهای بسیار یکپارچه جهان، نسبتاً محدود است. حتی بازارهای اوراق بهادار نیز کاملاً یکپارچه عمل نمی‌کنند زیراتعداد معدودی از شرکت‌ها از شهرت جهانی کافی برخوردار بوده و می‌توانند سهام خود رادر خارج از بازار داخلی خودشان عرضه نمایند. ثانیاً نرخ سرمایه گذاری و پساندازه‌ای داخلی در میان کشورهای مرکز شدیداً به هم مرتبط هستند و لذا سرمایه گذاریداخلی به جای آنکه به راحتی از طریق پس اندازه‌ای کشورهای دیگر تأمین گردد، شدیداًبه پس اندازه‌ای داخلی وابسته‌اند. ثالثاً بسیاری از نقاط جهان صرفاً از این نقشه برکنار مانده و در زمره این شبکه‌های جهانی جای ندارند و این نکته‌ای است که از لحاظاهداف و مقاصد، حایز اهمیت بسیار است، از لحاظ تأمین مالی، شهرهای جهانی واقعیمثل نیویورک، واشنگتن، لندن و توکیو هستند نه پرتوپرنس، هراره وکلکته.

کاپیتالیسم یا سرمایه داری غرب، یکی دیگر از مدعیان جهانی شدن، نیز در پی جهانگرایی و ایجاد یک حکومت جهانی است. «از زمانی که سرمایه داری غربشکل گرفت؛ یعنی از چهار-پنج سده پیش، یا به عقیده والرشتاین، از قرن ۱۶ میلادی، تلاش برای تسلط نظام سرمایه داری بر جهان آغاز شد. از اواخر قرن ۱۹ و به خصوص ازاوایل قرن ۲۰، سرمایه در کشورهای شمال به مرحله اشباع رسید و انباشت سرمایه، بهرکود اقتصادی دامن زد. بنابراین غرب، به صدور سرمایه دست زد تا از این طریق بهبازارهای جدید و جویای سرمایه دست یابد و هم بحران‌های نهفته در درون خود را بهکشورهای توسعه نیافته منتقل کند. این فرایند، موجب رشد دوباره نظام سرمایه داریگردید[27]

به این دلایل جهانی شدن پیش از هر تعریف دیگر، به آن معناست کهسیاست اقتصادی، امنیت غذائی و باید در حوزه اختیارات تجار و سرمایه گذاران دولتهای ثروتمند قرار گیرد و در این روند، حکومت‌ها و نهادهای بین المللی نیز اجازهندارند که فعالیت و قدرت آن‌ها را به پرسش گیرند. « با چنین نگرشی و عقیده‌ای است کهجهانی شدن را« کروگمن، ادغام بیشتر بازارهای جهانی، مک ایوان، آن را گسترشبینالمللی مناسبات تولید و مبادله سرمایه سالارانه، بازانسون نیز، جهانی شدن رایکپارچگی تجارت با حذف مرزهای تجاری، سرعت در مبادله تکنولوژی و افزایش عمومی درمصرف جهانی می‌داند.»[28] در این صورت طبیعی خواهد بود که در رأس چنین نظامی، آمریکا قرار گیرد. از این رو، مالکوم واترز می‌گوید:« جهانی شدن نتیجه مستقیمگسترش فرهنگ اروپایی از طریق مهاجرت، استعمار و تقلید فرهنگی به سراسر کره زمیناست. این پدیده، به طور ذاتی از طریق فعالیت‌های سیاسی و فرهنگی با الگوی توسعهسرمایه داری همراه است. »[29] روژه گارودی هم در این به اره می‌گوید: «جهانی سازی نظامیاست که قدرتمندان را با ادعای روابط آزاد و آزادی بازار، قادر می‌سازد تا اصنافیاز دیکتاتوری‌های ضد انسانی را به مستضعفان تحمیل نمایند.»[30]

البته باید یادآور شد که جهانی سازی طرفدارانی در کشورهای توسعهنیافته و در حال توسعه به لحاظ اقتصادی دارد که این نشان از یک نوع خوش باوری وساده انگاری در مورد سرازیر شدن منابع مالی خارجی از کشورهای مرکز سرمایه بهپیرامون سرمایه است و اکثر این افراد از سطوح پایین آگاهی و تحلیل نسبت به مسائلبرخورداند، اما اغلب خواص و نخب‌گان این جوامع با آن مخالفند.

فعالان ضد جهانی شدن اظهار می‌دارند کهیکپارچگی به نفع کشورهای غنی است و ضرر و زیان افراد فقیر در کشورهای در حال توسعهرا به همرا ه دارد.

نتیجه اینکه جهانی شدن به سبک غربی : اولاً ادامه تحولات کلان تاریخ بشر غربی، یعنی تحول انقلاب کشاورزی، انقلاب صنعتی و انقلاب اطلاعاتی است ثانیاً تداومحرکت سرمایه داری غرب است، ولی پس از پایان جنگ سرد، تهاجمی‌تر شده و رویای تسلطبر عالم و جهان را بیش از گذشته در سر می‌پروراند

حوزه سیاست وفرهنگ:

در غرب حوزه سیاست و فرهنگ بسیار به هم وابسته هستند سیاستشانبه تبع فرهنگشان و فرهنگشان از سیاستشان تغذیه می‌کند. فرهنگ که اعم از دین، آیین، رسوم و یک جامعه است اساساً الگوی رفتاری آن جامعه است که برای صدور به دیگرجوامع بهترین هدیه و تحفه است. غرب همواره در پی استثمار و استعمار و استعباد دیگرملت‌هاست تا بدینوسیله به غارت پیشینه‌ها و هویت آن‌ها پرداخته و به راحتیبرانسانهای بی هویت فرمان براند. هنگام مطالعه تاریخ غرب به موارد متعددی برخورد میکنیم که حکومت‌های امپراتوری آن زمان مبلغان و کشیشان مسیحی را برای تبلیغ و تحتهمین عنوان به دیگر جوامع از جمله آفریقا، چین، هند و می‌فرستاد تا با تبلیغدین مسیحیت، اولاً پایه‌هایی اعتقادی آن جوامع را نسبت به وضعیت موجودشان تضعیفکنند، ثانیاً غربی شدن و یکپارچه سازی جهانی را نهادینه کنند، ثالثاً الگوهای مصرفیغربی را ترویج دهند تا راه برای فروش و واردات محصولات غربی مهیا شود. رابعاً، پساز همه آن مراحل راه برای تسلط سیاسی و به دست گرفتن حکومت‌های موجود به وجود آید

غرب که تمامی سیاست، تکنولوژی و و فرهنگش در خدمت اقتصاد و برایاقتصاد است با تمامی ابزارها و ظرفیت‌های سیاسی در جهت حفظ منافع خود حرکت می‌کند واین قابل مقایسه با دیپلماسی سیاسی دیگر ملت‌ها و جوامع در دهکده جهانی، نیست و قدرتبیشتر از آن اقتصاد قوی‌تر، تبلیغات برتر و فرهنگ غالب‌تر است و قطعاً کشیدن دیگرجوامع به این میدان جز یک رقابت شدید و خسته کننده که برنده آن از قبل معلوم استچیزی در پی ندارد. سیاست کدخدای دهکده جهانی حذف فرهنگ‌های مخالف و نابودی خردهفرهنگ‌ها و حاکم کردن فرهنگ آمریکایی بر کل جهان خواهد بود؛ و این جهانی شدن نمیتواند به وقوع بپیوندد چرا که حتی در خود غرب، بسیاری از اروپائیان نیز با آنمخالفند. از این منظر اینکه جهانی شدن تداوم حرکت نظام سرمایه داری و کاپیتالیستیغرب است که پس از جنگ سرد، از لاک دفاعی خود بیرون آمده، ورویای تسلط بر عالم را درسر می‌پروراند. به همین دلیل، پایان جنگ سرد که با فروپاشی بلوک شرق همراه بود، سیاست و استراتژی جدیدی به نام «نظم نوین جهانی» از سوی آمریکا مطرح شد. این پدیدهکه با تحولات عظیم در تکنولوژی جدید اینترنت همراه شد به مقدمه‌ای برای جهانی سازیتبدیل گردید

آنچه را که برشمردیم، آن است که تاریخ ابداع واژه جهانی شدن وجهانی سازی بامحتوای سرمایه داری آن، به غرب برمی گردد. اما ادیان و در رأس آناسلام نوید چنین روزی را بر پایه عدل و داد و ملت واحده وشکوفائی اذهان بشریت راداده است و آن روزی را چنین بیان می‌نماید: «حکومت او، شرق و غرب جهان را فرا خواهدگرفت و گنجینه‌های زمین برای او ظاهر می‌شود و در سراسر جهان جای ویرانی باقینخواهد ماند مگر آن را آباد خواهد ساخت.» که در محتوای این تفکر و اندیشه، دنیاگرایی، انسان مداری، سرکشی و انحصار طلبی حکومت‌های خاص وجود ندارد و جهانی شدناسلامی به معنای جهانی شدن عدالت همه جانبه می‌باشد

دلایل جهانی نشدن استعمار :

«الف - از مهم‌ترین عوامل اصطکاک زای در فرآیند جهانی شدن در ابعاد سیاسی، اقتصادی فرهنگی، تصادم فرهنگ انحصار طلب و تمامیت خواه غرب با دیگر جوامع است که در شرایط کنونی امکان رقابت توأم با مفاهمه وجود ندارد.».

ب - موقعیت ناعادلانه کشورها از موانع دیگری است، در سیر تحقق این امر مهم (جهانی شدن). به عنوان مثال جهان عرصه مطمئنی برای تعامل محصولات ملی و اقلیمی کشورهای جهان سوم چون افغانستان، کنیا و عراق با قطب‌های اقتصادی، فرهنگی به خصوص برخوردار از فناوری روز، چون اروپا و آمریکا نخواهد بود.

ج - شرایط ناعادلانه و نابرابر، و عدم تعقیب ایجاد شرایط و تحولات سریع، همراه با توسعة همه جانبة کشورها با حفظ سرمایه‌های فرهنگ ملی و منابع زیرزمینی و انرژی، به سوی همزیستی و تعادلی عادلانه به دور از خوی و خباثت استعماری.

سیاست‌های توسعه طلبانه ارضی و غارت انرژی کشورهای جهان سوم د عدم نظارت و کنترل صاحبان ونبود موازنه نظامی و کاربرد محصولات آن وعدم همزیستی کشورها از مهم‌ترین موانع دیگر درجهانی شدن محسوب می‌شود.

ه - «موج گرویدن به اسلام در میان ملت‌های گوناگون غرب، پدیده ه دیگری است در راستای عدم جهانی نه شدن استعمار، که این روند در چند دهه اخیر در جوامع غربی و اروپایی به گونه‌ای بوده که از «اسلام» به عنوان پرسرعت‌ترین دین در حال رشد یاد شده است. اشتیاق روزافزون زنان و مردان به اسلام در همه جوامع در طول قرون و اعصار به چشم می‌خورد. بسیاری از فلاسفه و اندیشمندان و خاورشناسان اروپایی نیز از قرن 19 به بعد به مقام عالی و استثنایی پیامبر عظیم‌الشأن اسلام و آموزه‌های متعالی دین محمدی (ص) اذعان داشته‌اند. برخی متفکرین برجسته غرب که از دایرة انصاف دور نیفتاده‌اند همچون ادوارد براون، ولتر، راجرسون، آلفونس دولامارتین، پروفسور سدیلو، آدریان رلاند و دیگران در نوشته‌ها و گفته‌های خود سر تعظیم در برابر اسلام، قرآن و پیامبر خاتم که به واقع مؤسس بزرگ‌ترین امپراتوری معنوی بوده فرود آورده‌اند. همه این افراد به نیاز غرب به اسلام معترفند چرا که در طول قرون متمادی، تمدن و فرهنگ اسلامی توانسته در دنیای مسیحی نفوذ کند و تأثیرات مختلفی را در حوزة علم و دانش، صنعت، فلسفه، نجوم و پزشکی بر جای بگذارد. به عبارتی درخشش تمدن اسلامی بود که باعث بیداری ملل مغرب زمین و مبدأ تحول و انقلاب علمی و صنعتی کنونی شد.

این متفکران در آثار خود بارها مسئله نیاز غرب به اسلام را عنوان کردند و افزودند نگرش‌ها و باورها نسبت به دین اسلام و مسلمانان باید تغییر کند و راه دوستی، هماهنگی و همکاری را در پیش بگیرند، در غیر این صورت به شکست خود اعتراف کنند و در مقابل اسلام سر تعظیم فرود آوردند.

با وجود آن همه حوادث و مصائب گوناگونی که اسلام پشت سر گذاشته و به رغم مشکلاتی که قدرت‌های بیگانه در مسیر اسلام ایجاد کرده و می‌کنند با وجود این، اشتیاق و تمایل مردم به اسلام در همه جوامع اعم از غرب و شرق به چشم می‌خورد. ضرر و زیان‌های تهاجم‌های فرهنگی و تخریب‌هایی که به وسیله قدرت‌های خارجی بر پیکر اسلام وارد آمد کمتر از صدمات جنگ‌های 200 ساله صلیبی نبود، اما مسلمانان با فایق آمدن بر همه مشکلات آن‌چنان تمدن درخشان و باشکوهی را پایه‌گذاری کردند که باعث شد خورشید اسلام در کشورهایی طلوع کند که ورود اسلام بدانجا 14 قرن به تأخیر افتاده بود. تمدن و فرهنگ اسلام توانست در دنیای مسیحی نفوذ کند و تأثیرات مختلفی را بر جای بگذارد.

اروپا از مسلمانان انواع غذاها، شربت‌ها، دارو، اسلحه، نشان‌های خانوادگی، سلیقه و ذوق هنری، ابزار و رسوم صنعت و تجارت، قوانین و رسوم دریانوردی، علوم ریاضی، نجوم، پزشکی، شیمی و... را فرا گرفت و همین مسئله باعث رشد علم و دانش در مغرب زمین شد. این نفوذ فرهنگی و علمی اسلامی در اروپا در پی تماس‌هایی که بین جهان اسلام و دنیای مسیحیت به وقوع پیوست آغاز شد و به تدریج بر وسعت آن افزوده شد.

روحیه گذشت و تساهل و رأفت مسلمانان آنچنان تأثیری در مردم اروپا و غرب گذاشته بود که بسیاری نویسندگان و مترجمان غربی شروع به ترجمه آثار مسلمانان به زبان‌های دیگر کردند و از سوی دیگر، دانشمندان اسلامی هم بیکار ننشستند و به ترجمه آثارشان به زبان‌های فرانسوی، لاتین و... پرداختند که نتیجه آن انتقال علوم اسلامی به اقصی نقاط جهان بود.

امروز نیز بسیاری از غربی‌ها می‌دانند که اگر نسبت به اسلام نگرش واقعی و عقلانی نداشته باشند، خود متضرر می‌شوند. البته به همان میزان که گرایش به اسلام در سالیان اخیر افزایش یافته، اسلام‌ستیزی و اشکال مختلف خشونت‌گستری علیه اسلام و مسلمانان نیز در دستور کار رسانه‌ای، لابی‌های پرنفوذ صهیونیستی و محافل ضد انسانی غرب قرار گرفته است. (اعمال محدودیت علیه زنان محجبه در کشورهای اروپایی، سیاست فشار و تبعیض علیه مسلمانان، نمایش تصویری متحجر و خشن از مسلمانان، توهین در رسانه‌ها، القای هراس از مسلمانان، اهانت به مقدسات دینی و...).

بشر امروز به درستی پی‌برده که «صلح جهانی» با عدالت، تمسک به راه انبیاء (ع)، و معنویت محقق می‌شود که همانا بهترین و جامع‌ترین طرح‌بندی و نقشه‌ریزی برای آن توسط دین اسلام صورت پذیرفته است. هدف و غایت اسلام، ساختن یک فرهنگ جهانی و انسانی برپایه پیوند انسان با آفریدگارش و مبتنی بر شکیبایی و صلح است و امروزه انسان غربی که خسته از انحطاط، خشونت، بی‌هویتی، هرج و مرج اخلاقی، ناامیدی، سکس و تاریکی است، به دنبال یک حقیقت الهی هویت‌بخش، اخلاق‌مدار، فضیلت‌آفرین و معنویت‌گستر است که در تفکر اسلام و قرآن به کمال یافت می‌شود. در حالی که مکاتب شرق و غرب تجربه شکست و استیصال را در مقابل خود دیده‌اند، اشتیاق وصف ناپذیر بشر امروز به مکتبی که او را به کرانه روشن سعادت و خوشبختی رهنمون می‌سازد، قابل ملاحظه است. اسلام فلسفه حیات فرخنده را برای بهتر زیستن به اجتماع و بشریت تقدیم می‌کند و همین رمز تعالی اسلام و گرایش به آن است.

لذا، ندای بلند اسلام‌خواهی از قلب اروپا به گوش همگان رسیده و خشم صهیونیست‌ها را در پی داشته است. صهیونیست‌ها و پژوهشگران مغرض یهودی با القای خطرناک بودن گسترش اسلام، برای ایجاد حساسیت در میان مسیحیان و سیاستمداران غربی و اروپایی می‌گویند که اسلام در آینده‌ای نه چندان دور حرف اول را در جهان غرب خواهد زد. البته و صد البته تبلیغات زهرآگین و منفی علیه مسلمانان و اساساً دین اسلام، نشانه زوال صهیونیسم و سقوط دولت غاصب صهیونیستی است زیرا سردمداران رژیم غاصب اسراییل و لابی‌های زر و زور صهیونیست می‌دانند که آن‌ها در وضعیت ملتهب و بحرانی جهان بهتر زیست می‌کنند و منافعشان بیشتر تأمین خواهد شد. به طور مثال دولتمردان آمریکایی و محافل وابسته به جریان صهیونیسم بین‌الملل، در تلاش بوده و هستند به بهانه مبارزه با تروریسم، جامعه مسلمانان آمریکا را تحقیر و کنترل کنند، زیرا آمارها نشان می‌دهد تا 20 سال آینده، در چندین شهر آمریکا، جمعیت مسلمانان بیشتر از مسیحیان خواهد بود.

به رغم تشدید احساسات ضد اسلامی در غرب و به خصوص پس از حوادث یازدهم سپتامبر، شمار بیشتری از مردم در اروپا و آمریکا به اسلام روی آورده‌اند. اقدامات مذبوحانه‌ای که غرب طی دو دهه اخیر علیه اسلام انجام داد، نشان از استیصال آنان در برابر زبان منطق و تفکر نورانی اسلام دارد. نگرانی‌ها به حدی افزایش یافته که گفته می‌شود به زودی مردم بسیاری از شهرهای آمریکا با ندای اذان از خواب بر می‌خیزند!!

با وجود اقدامات و برنامه‌های مذبوحانه‌ای چون:

1- انتشار کتاب آیات شیطانی توسط سلمان رشدی مرتد.

2 - به راه انداختن جنگ اول و دوم خلیج فارس به بهانه مبارزه با تروریسم و القای اینکه تروریست‌ها در میان مسلمانان هستند.

 3 - کشتار مسلمانان در بوسنی.

 4 - انتشار کاریکاتورهای موهن در روزنامه دانمارکی و سپس انتشار مجدد آن در روزنامه‌های دیگر.

 5 -حوادث ساختگی یازدهم سپتامبر.

 6 - و اکنون قرآن‌سوزی در آمریکا و سایر موارد، موج گرویدن به اسلام را روز به روز افزایش داده است. غرب غافل از این است که رفتارهایش علیه اسلام به مثابه یک محرک در ذهن و فکر بشر غربی، او را به سمت آموزه‌های حیات‌بخش اسلامی رهنمون می‌سازد.

    و اما غرب و جریان صهیونیسم بین‌الملل از این وضعیت برآشفته و عصبانی است، زیرا اسلام شهرهای مهم اروپا را یکی پس از دیگری فتح می‌کند.

  آمارها می‌گویند:

   هر سال حدود 20 هزار آمریکایی به دین اسلام مشرف می‌شوند.

  بعد از حوادث یازدهم سپتامبر، تعداد آمریکایی‌هایی که به دین اسلام گرویده‌اند به مراتب نسبت به
       سال‌های قبل از 2001 میلادی، افزایش یافته است.

   20 سال آینده، جمعیت مسلمانان ساکن در چندین شهر مهم ایالات متحده، بیشتر از مسیحیان خواهد بود؛

تخمین‌ها و آمارها نشان می‌دهند که در پایان قرن 21، آلمان یک کشور مسلمان‌نشین خواهد شد نه مسیحی‌نشین؛

  شمار مؤسسات مذهبی مسلمان در روسیه در پایان سال 2009، به 3000 عدد رسیده است.

  در انگلیس، به طور گسترده‌ای دین اسلام در حال افزایش است به طوری که به نوشته هفته‌نامه ساندی تایمز، در همین چند سال اخیر، 14000 نفر با گفتن اشهدان‌لااله‌الاالله و ... مسلمان شده‌اند؛

  در سوئد، سازمان جوانان مسلمانان، 3000 عضو دارد؛

در بلژیک که جمعیتی بالغ بر 10 میلیون نفر دارد 450 هزار مسلمان زندگی می‌کنند و سرعت گرایش به اسلام در یک سال اخیر در این کشور به نحو بی‌سابقه‌ای افزایش یافته است. (در سال 2009، حدود 300 نفر در کمتر از یک سال مسلمان شده‌اند).

  به گفته مسوولان مراکز اسلامی آمریکایی همزمان با تهدیدها برای سوزاندن نسخه‌هایی از قرآن کریم و افزایش اعتراضات به ساخت مسجد در محل حادثه یازدهم سپتامبر، تعدادی از شهروندان نیویورکی به اسلام روی آورده‌اند که تعجب و حیرت مسؤولان آمریکایی را برانگیخت؛

 به طور کلی و بنا به نظرسنجی‌های انجام شده، بعد از حوادث یازدهم سپتامبر تحرکات دینی و سیاسی در آمریکا به نفع تفکر اسلام و مسلمانان بوده است.

 پیش‌بینی‌ها نشان می‌دهد که تا چند سال آینده، جمعیت مسلمانان در جهان، از تمام ادیان بیشتر خواهد شد.

 تعداد مساجد در کشور هلند به حدی افزایش یافته که نگرانی پارلمان این کشور را در پی داشته است، به‌گونه‌ای که تنی چند از اعضای پارلمان هلند، نسبت به تعطیلی کلیساها و تبدیل شدن آن‌ها به موزه و در عوض افزایش مساجد فعال مسلمانان در کشورشان ابراز نگرانی کرده‌اند و عنوان شده که هلند نسبت به وسعت و جمعیت خود بیشترین مسجد را در اروپا در خاک خود جای داده است.

به هر روی باید گفت انسان و جامعه بشری امروز در جستجوی معنا و مفهوم درستی از زندگی است و دین اسلام به خوبی این مطلوب و غایت سعادت آفرین را ترسیم نموده است. خشم غرب نیز از همین‌جا نشأت می‌گیرد که به خوبی بر واقعیت قضیه واقف است؛ لذا در دو دهه اخیر تمام تلاش رسانه‌ای و تبلیغاتی خود را در تخریب چهره اسلام و مسلمانان بسیج نموده است. شایسته است جهان اسلام با وحدت و همگرایی چهره اصیل و زیبای اسلام را به همگان ارایه دهد.[31]

نتیجه:

از آنجایکه، طبقة برخوردار جهانی برای اعمال همهجانبة قدرت خویش بر صنعت، اقتصاد، فرهنگ و سیاست دنیامی باشد. (جهانی سازی) و از سوی دیگر تحقق آرمان ملتهای مظلوم و انسان‌های مستضعف، که از دیرینه‌ی تاریخ چنین روزی را (جهانی شدن) به انتظارنشسته‌اند و پیشینه‌ی ایدئولوژی‌شان نوید چنین روزی را داده است، و این رویاروییدو اندیشه برای رسیدن به جهانی مبتنی بر صلح و عدالت است و برای تحقق آن ابزار وپیش زمینه‌هایی لازم است که تحت عنوان بایدهای جهانی شدن بیان می‌گردد که با پیاده نمودن آن می‌توانیم مسئله جهانی شدن را جدی گرفته و به آن امیدوار باشیم که به طورخلاصه حداقل شرایط زیر فراهم گردد :

1 امکانات و تعادل در داد و ستدهای اقتصادی، قدرت نظامی وباورهای فرهنگی و ارزش‌های مورد پذیرش هر کشور همراه با دیگر پتانسیل‌های بالقوه.

2 امکان رقابت در جهان امن با حاکمیت روح عدالت. گرچه تحققاین شرایط به این معناست که به فرض کشورهای صنعتی و پیشرفته و توسعه یافته جهان در یکمکث و خوابی ۱۰۰ ساله متوقف شوند تا کشورهایی چون کشورهای جهان سوم که در آغاز راهتوسعه هستند به پای وضعیت فعلی کشورهای توسعه یافته برسند که امکان حصول به اینفرضیه عملاً غیر ممکن می‌باشد.

3 حذف کلیه عوامل تشنج زا در روابط بین الملل، یعنی آنچه کهامروزه گروه تندروی غرب به رهبری آمریکا و انگلیس مجری آن هستند، از بین رود و ازدست درازی بر ثروت‌های کلان کشورهای دیگر خودداری نمایند و خلع سلاح جهانی عادلانه و بدونچشم پوشی از کم‌ترین مورد، تحقق پیدا کند. می‌توان با این تمهیدات به کلبه‌ای بهوسعت جهان برای زندگی همه کشورها امیدوار بود که البته نیاز به تدابیر همه جانبه وسیر زمان می‌باشد و با توجه به تجربه تاریخی چند هزار سالة بشر، چه بسا جهان هماکنون آبستن تحولات شگرف و غیر قابل پیش بینی می‌باشد که تمام فرضیه‌ها و داوری‌هایامروز در اعمال سیاست جهانی را به هم بزند و قطبی جدید در نا امنی جهان ایجاد می‌کند.

4 از بین بردن سیاست‌های مخفی دولت‌های استعمارگر که توسط سازمان‌های جاسوسی کهبه صورتی پیچیده در جهت دسترسی به محرمانه‌ترین تصمیم گیری‌های دیگر کشورها می‌باشد. و نیز عدم اجرای سیاست‌های استثماری عناصر تربیت یافته که با شعارهایفریبندة برابری و انسان دوستی در جهت تضییع سیاست‌های راهبردی سایر کشورها در امرتوسعه سیاست خود. که نمونه‌های اخیر آن استراق سمع انگلیسی‌ها از مکالمات دبیرکل سازمان ملل وکنترل رفتار اعتراض آمیز ژاک شیراک رئیس جمهور فرانسه در مخالفت با سیاست‌های تجاوزکارانه انگلیس و آمریکا بود، که به جهت تبادل نظر بین فرانسه وکشورهای دیگر صورت می‌گرفت، که این امر، قدم دیگری در تیره نمودن و نا امن ساختن روابط بین الملل و برگ سیاه دیگری برعملکرد سیاست‌های استعماری و افتراق و دور شدن نسبت به سایر کشورها می‌باشد

5 حذف نفوذ قدرت‌های بزرگ بر تصمیمات سازمان‌های داوری بین المللی و عدم تشریفاتی بودن آن‌ها، به غیر از بایدهای ذکر شده، از موارد دیگری نیز می‌توان یاد کرد، کهاز آن جمله مسئله تروریسم و حق ظالمانه سیاسی وتو و می‌باشند که بحث پیرامون آن‌هاموجب اطاله کلام می‌گردد

6 تقوییت جهانی شدن، منبعث ازتفکر دینی، چونکه درین نوع جهانی شدن، تبعات منفی و سوء پیشرفت برای جوامع فرض نمی‌گردد. بلکه در این اندیشه، پیشرفت، تحول و حرکت در جهت مثبت شدن است، به خلاف جهانی شدن بر مبنای تئوری بلوک غرب.

خلاصه : جهانی شدن چه صورت بگیرد چه صورت نگیرد در اذهان و آرمان انسانها میل به آن همیشه بوده و هست گرچه بنابراندیشه های غربی شاید این امر محققنگردد، ولی این خود گویای فطری بودن این خاستة بشری است.

 یعنیاینکه دستگاه آفرینش با نظم خاص خود به این سو حرکت می‌کند ولو اینکه علی الظاهرمسائل متناقض و مضر در حیطه‌های کوچک و یا بزرگ رخ نماید که این همان فلسفه عدل وعدالت الهی را تبیین می‌نماید. در این فرضیه به طور مسلم نابرابری‌های توسعه جهانیمحو می‌گردد در حالی که جهانی شدن استعمار شاید عامل تشدید این نابرابری‌ها گردد

که درین صورت، یکی از موانع بزرگ و عامل عدم پیشرفتجهانی شدن، فقدان عنصر معنویت و عدم توجه به بعد مهمی از زندگی بشریت است کهاین خود تقابل مغرب زمین و مشرق زمین را در این نمایان می‌کند، چرا که مشرق زمینبنابر پیشینه‌های فرهنگی و دینی خود قادر به پذیرفتن اخلاق یا بی اخلاقی آمریکاییکه پیامد آن حذف خرده فرهنگ‌ها یا ابتذال آن‌هاست را ندارد. به هرحال جهانی شدن تبعاتمثبت و منفی فراوانی دارد و چه به نتیجه برسد یا نرسد بشریت خواهان آن است، تااینکه فاصله‌های موجود عقب ماندگی ها را پر نماید و جهانی یکپارچه، یکدست و متعالیرا بنا نهد.

 

 

 

 

 

منابع :

1- احمدی، حسین، شهودات منطقه‌ای افغانستان، نشر مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، چاپ اول 1387، ص 12 تا 14 و متولی حقیق، دکتر یوسف، بررسی سیاست‌های استعماری انگلیس در افغانستان، (خلاصه شده).

2 - بهمنی قاجار، محمدعلی، ایران و افغانستان از یگانگی تاتعیین مرزهای سیاسی، تاریخ دیپلماسی، چاپ دوم 1386، ص 17، 18، مرکزچاپ و انتشارات وزارت امور خارجه.

3 - الابیاری، محمدحسن، المنظمات الدولیة الحدیثة و فکرة الحکومة العالمیة، ص 22، الهیئة المصریة العامة للکتاب، 1978 م (تدوین :دکترسناءکاظم گاطع. مترجم : کامیار صداقت ثمرحسینی) نقل از : وبلاک مترجم.

 خلاصه شده. wikipin و  bulletin و  rahtarikh4 - تاریخ فنیقی‌ها، سایت‌های :().

5- الجابری، محمدعابد، للدراسات الاستراتیجیة، عمان، الاردن، الی مرکز الدراسات الدولیة.

جامعة بغداد فی مؤتمره العلمی لعام، مصدر سبق ذکره، ص 30

6- جاسمی، دکتر محمد، جاسمی دکتر بهرام، فرهنگ علوم سیاسی (ج اول) ص 58، شرکت جامی افست گلشن، انتشارات گوتنبرگ، چاپ بهار 1353

7- خامه‌ای، انور، جنگ با افغانستان به چه بهای وکدامین هدف، گزارش، ش 127 و 1380، منبع پشین ص 33

8- دفتر مطالعات و برنامه ریزی رسانه‌ها، کد خبر 1403

9- شیرازی، ناصر مکارم، حکومت جهانی مهدی، قم، انتشارات نسل جوان، ۱۳۸۰، ص ۵4

10 - شریعتی، دکترعلی، فرهنگ لغات، ص 39 چاب اول 1362 تهران انتشارات فردوسی.

11- شیرودی، مرتضی، جهانی شدن و مسیحیت اسلامی، ماهنامه اشراق اندیشه، شماره 18 ص 35

14 - 12- نقلا عن : د. علی عقلة عرسان، مصدر سبق ذکره، ص 17.

13- العبیدی، لطیف کریم محمد، العولمة فی الفکر السیاسی المعاصر، مجلة دراسات و بحوث الوطن العربی، الجامعة المستنصریة، ع 6 ـ 7 1999، ص 57.

14 - فضلی نژاد، سیف الله، همان، ص 93 (دلایل حضور آمریکا در افغانستان).

15- گروه نویسندگان و مترجمان، یازده سپتامبر آغاز عصری نو در سیاست جهانی، ص 25، تهران، نشر دیگر، 1380

 16-میردامادی، مهرداد، جهانی شدن به نفع چه کسی است؟ جامعه نو، شماره 19 ص 29

17- نقلا عن : عرسان، دکترعلی عقلة، مصدر سبق ذکره، ص 14.

18- مالکوم، واترز، جهانی شدن، ترجمه اسماعیل مردانی،۱۳۷۹ ص ۱۰

 

 

 



1- دکتر محمد جاسمی ودکتر بهرام جاسمی فرهنگ علوم سیاسی (ج اول) شرکت جامی افست گلشن، انتشارات گوتنبرگ، چاپ بهار 1353، ص 58

2- مردم فنیقیه مانند ملت یهود، سامی تبار بوده اند، که در دریانوردی و سودا گری می پرداخته اند؛ و در بنادر سواحل شمالری شام سکنی داشته اند و بین قرون 15 تا 13 قبل از م. در بندر صیدا و از قرن 10 تا 6 پیش از میلاد در بندر سور اقامت داشتند. ملاحان فنیقیه در سواحل دریای مدیترانه اراضی بسیاری را آباد کردند. مهمترین آبادی های ایشان کارتاژ واقع در افریقا بود که صاحب دولت مهمی گردید. فنیقیه معرب اسمی است که یونانیها به این مردم داده اند و به معنی الهه آفتاب سرخ است که از مشرق ظاهر شده. اما فنیقی ها خودشان را کنعانیان مینامیدند.
مذهب آنان بر پایه بت‌پرستی بوده و آداب و رسوم زیادی از بابل اخذ کرده بودند،
از حیث تمدن فنیقی‌ها چون بین دو ملت متمدن قدیم یعنی مصری‌ها و بابلی‌ها واقع بودند علوم و فنون زیادی از آنها اقتباس کردند. از شهرهای متعدد که در ساحل دریای مغرب بنا کرده بودند چندین شهر معروف شدند از جمله: صیدا، صور، ارواد و جبل. این قوم در دریانوردی شهرتی بسزا یافتند. شهر «صیدا» از قرن ۱۶ - ۱۳ (پیش از میلاد) واسطه تجارت شرق و غرب بود و «صور» پس از آن دارای همین مقام گردید. ولی فنیقی ها بواسطه نفاق داخلی موفق نشدند دولت واحدی تشکیل دهند و هر شهرِ آنها امیر یا پادشاهی داشت. اما این قوم در دریانوردی شهرتی بسزا یافتند.
مستعمرات و تجارتخانه‌های فنیقی در تمام عالم قدیم پراکنده بود. این مردم از طرف غرب تا جزیره‌های بریتانیا و از طرف شرق تا تنگه بغاز و مالاکا در نزدیکی هندوچین تجارت می‌کردند، و بر اساس شواهدی که کشف شده در آفریقا نیز مستعمراتی داشته‌اند.

مردم فنیقیه در صنعت نیز دست داشته‌اند و در ساختن شیشه شفاف و رنگ ارغوانی پارچه بی نظیر بوده‌اند. اختراع خط نیز به ایشان نسبت می‌دهند.
ولی اکنون عقیده اکثر مورخان به راین است که آن‌ها الفبا را از عبری‌ها اقتباس کرده‌اند؛ و در بنادر سواحل شمالی شام سکنی داشته‌اند و بین قرون 15 تا 13 قبل ازم. در بندر صیدا و از قرن 10 تا 6 پیش از میلاد در بندر سور اقامت داشتند. ملاحان فنیقیه در سواحل دریای مدیترانه اراضی بسیاری را آباد کردند. مهم‌ترین آبادی‌های ایشان کارتاژ واقع در افریقا بود که صاحب دولت مهمی گردید. فنیقیه معرب اسمی است که یونانیها به این مردم داده‌اند و به معنی الهه آفتاب سرخ است که از مشرق ظاهر شده. اما فنیقی‌ها خودشان را کنعانیان می‌نامیدند.
مذهب آنان بر پایه بت‌پرستی بوده و آداب و رسوم زیادی از بابل اخذ کرده بودند،
از حیث تمدن فنیقی‌ها چون بین دو ملت متمدن قدیم یعنی مصری‌ها و بابلی‌ها واقع بودند علوم و فنون زیادی از آن‌ها اقتباس کردند. از شهرهای متعدد که در ساحل دریای مغرب بنا کرده بودند چندین شهر معروف شدند از جمله: صیدا، صور، ارواد و جبل. این قوم در دریانوردی شهرتی بسزا یافتند. شهر «صیدا» از قرن ۱۶ - ۱۳ (پیش از میلاد) واسطه تجارت شرق و غرب بود و «صور» پس از آن دارای همین مقام گردید. ولی فنیقی‌ها به واسطه نفاق داخلی موفق نشدند دولت واحدی تشکیل دهند و هر شهرِ آن‌ها امیر یا پادشاهی داشت. اما این قوم در دریانوردی شهرتی بسزا یافتند.
مستعمرات و تجارتخانه‌های فنیقی در تمام عالم قدیم پراکنده بود. این مردم از طرف غرب تا جزیره‌های بریتانیا و از طرف شرق تا تنگه بغاز و مالاکا در نزدیکی هندوچین تجارت می‌کردند، و بر اساس شواهدی که کشف شده در آفریقا نیز مستعمراتی داشته‌اند.

مردم فنیقیه در صنعت نیز دست داشته‌اند و در ساختن شیشه شفاف و رنگ ارغوانی پارچه بی نظیر بوده‌اند. اختراع خط نیز به ایشان نسبت می‌دهند.
ولی اکنون عقیده اکثر مورخان به راین است که آن‌ها الفبا را از عبری‌ها اقتباس کرده‌اند.

  خلاصه شده. wikipin و  bulletin و  rahtarikh تاریخ فنیقی‌ها، سایت :(  

3- دکتر محمد جاسمی ودکتر بهرام جاسمی فرهنگ علوم سیاسی) ج اول شرکت جامی افست گلشن، انتشارات گوتنبرگ، چاپ بهار 1353، ص 59

4- همان ص 60

- علی شریعتی، فرهنگ لغات، ص 39 چاب اول 1362 تهران انتشارات فردوسی[5]

6- همان ص 44

 7- همان ص 43

8- حسین احمدی، شهودات منطقه ای افغانستان، ، نثر مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، چاپ اول 1387، ص 12 تا 14 و بررسی سیاستهای استعماری انگلیس در افغانستان، دکتر یوسف متولی حقیقی. ( خلاصه شده.)

9- سیف الله فضلی نژاد، همان، ص 93 ( دلایل حضور آمریکا در افغانستان)

 10- گروه نویسندگان و مترجمان، یازده سپتامبر آغاز عصری نو در سیاست جهانی، تهران، نشر دیگر، 1380 ص 25.

11- انور خامه ای، جنگ با افغانستان به چه بهای وکدامین هدف، گزارش، ش 127 و 1380 منبع پشین ص 33

12- همان ص 98

13- -محمد علی بهمنی قاجار، ایران و افغانستان از یگانگی تاتعیین مرز های سیاسی، تاریخ دیپلماسی چاپ دوم 1386 مرکزچاپ و انتشارات وزارت امور خارجه ص 17،18  

14- همان ص 180

15- محمد حسن الابیاری، المنظمات الدولیة الحدیثة و فکرة الحکومة العالمیة، الهیئة المصریة العامة للکتاب، 1978، ص 22

تدوین :دکترسناءکاظم گاطع. مترجم : کامیار صداقت ثمرحسینی. نقل از : وبلاک مترجم  

 16 - للدراسات الاستراتیجیة، عمان، الاردن، الی مرکز الدراسات الدولیة، جامعة بغداد فی مؤتمره العلمی لعام.

محمد عابد الجابری، مصدر سبق ذکره، ص 301.

  - نقلا عن : د. علی عقلة عرسان، مصدر سبق ذکره، ص 17[17]

18- لطیف کریم محمد العبیدی، العولمة فی الفکر السیاسی المعاصر، مجلة دراسات و بحوث الوطن العربی، الجامعة المستنصریة، ع 6 ـ 7 1999، ص 57. نقل از سایت حوزه.

  19- نقلا عن : د. علی عقلة عرسان، مصدر سبق ذکره، ص 14.

20- مالکوم واترز جهانی شدن ترجمه اسماعیل مردانی،۱۳۷۹ ص ۱۰

21-ناصر مکارم، شیرازی، حکومت جهانی مهدی، قم، انتشارات نسل جوان، ۱۳۸۰، ص4 5

همان، ص۵4 22-

23- همان، ص 55

- همان، ص۵۶ 24

- همان، ص۵۷ [25]

- مرتضی، شیرودی، جهانی شدن و مسیحیت اسلامی، ماهنامه اشراق اندیشه، شماره 18 ص 35[26]

 27 - همان، ص 36

28- همان

-همان.[29]

30- مهرداد، میردامادی، جهانی شدن به نفع چه کسی است؟ جامعه نو، شماره 19 ص 29

31- دفتر مطالعات و برنامه ریزی رسانه ها، کد خبر 1403

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط محمد علی کریمی جانباز (مالستانی)  | 

بسم الله الرحمن اارحیم

فلسفۀ تاريخ در جهان بيني اسلامي

مقدمه :                                                                                                       

  از جمله مطالب كه در جهان بيني مورد بررسي و تحليل قرار مي گيرد، تاريخ مي باشد. كه شناخت و تحليل در تاريخ مرتبط بر جهان بيني است يعني همانطور كه در جهان بيني ديدگاههاي مختلفي وجود دارد، در رابطه به تاريخ نيز چنين است.

اما از نظر مكتب رهائي بخش اسلام، تاريخ و آگاهي به تاريخ از ارزش و اهميت ويژه برخوردار است، كه مي توان گفت تقريباً يك سوم آيات قرآن كريم در رابطه به تاريخ و اهميت تاريخ آمده است، بعنوان نمونه مي توان به آيات ذيل اشاره نمود، كه خداوند در اين آيات بندگان خويش را سفارش مي كند به آگاهي از وضع گذشتگان و دانستن تاريخ.

1-     خداوند در سوره روم آيه 8 مي فرمايد: « اولم يسيروا في الارض فينظروا كيف كان عاقبه الذين من قبلهم... كانوا انفسهم يظلمون. »

آيا در زمين سير نكردند تا عاقبت كار پيشينيانشان « چون قوم عاد و ثمود » را ببينند، كه از اين ها بسيار تواناتر بودند و بيش از اين ها در زمين كشتزار و كاخ و عمارات برافراشتند، و رسولان خدا با آيات و معجزات براي هدايت آنان آمدند « ليكن چون نپذيرفتند همه به كيفر كفر هلاك شدند، و خداوند درباره آنها هيچ ستم نكرد، آنها خود در حق خويش ستم كردند.

2-     سوره النمل آيه 35 « فسيروا في الارض فنظروا كيف كان عاقبه المكذبين » در اين آيه صراحتاً دستور مي فرمايد كه در زمين سير كنيد و نظاره گر سرنوشت كساني باشيد كه تكذيب كننده حق بودند.

3-     در سوره روم آيه 41 قرآن كريم چنين بياني دارد: « قل سيروا في الارض فانظروا كيف كان عاقبه الذين من قبل كان اكثرهم مشركين. » در اين آيه نيز بشر و مسلمانان امر شده به نگرش و آگاهي از سرگذشت كساني كه در روي زمين از نعمات خداوند متنعم بودند ولي بجاي شاكر بودن شريك براي خداوند قائل شدند و لذا هلاك گشتند.

تقريباً عين همين سفارشات و دستورات را خداوند براي بندگان شان در سوره هاي عنكبوت آيه 20 ، سوره حج آيه 45، سوره فاطر آيه 43 بيان كرده است.

اين بود بيان چكيدۀ از آيات كه بشريت را سفارش به دانستن از سرگذشت نياكان و رفتگان مي كند به عبارت ديگر، سفارش به دانستن تاريخ و درك حوادث و واقعيت هاي كه بر مبناي فكري و اعتقادي بوجود آمده است، كه انسان امروزي بايد به آنان نگرست و از آن درك عبرت كنند كه اين يك وظيفه است كه خداوند رحيم به عهده ما گذاشته است.

بعد از اين مقدمه كه در رابطه به اهميت تاريخ بود، بهتر خواهد بود، مطالبي كه در رابطه به تاريخ بحث مي شود را فهرست وار بيان كنم:

1-     تعريف تاريخ

2-     پيدايش تاريخ

3-     موضوع تاريخ

4-     انواع تاريخ

5-     ديدگاه هاي مكاتيب تاريخي

6-     ديدگاه هاي مورخين

7-     محرك تاريخ

8-     مراحل تاريخ

9-     فلسفه تاريخ

10-  مسير تاريخ

11-  ما در كجاي تاريخيم

12-  هدف تاريخ

13-  جبر تاريخ  

اين مطالبي است كه مورخين بزرگ در تاريخ بررسي كردند و كتابهايي هم در اين زمينه نگاشته شده است.

مطلب اول: « تعريف تاريخ »

از نظر لغت: عبارت است از آگاهي از وقت و زمان، كه تاريخ از درخ يا ارخ گرفته شده است كه بمعني گوساله وحشي است.

اما از نظر اصطلاح: تعريف هاي مختلفي از تاريخ شده است و هر مورخ و دانشمندي تعريفي از خود ابراز داشته اند، كه اين اختلاف در تعريف در اصل بر مي گردد به شناخت متفاوت آقايان از تاريخ، كه بنده سعي بر اين داشتم تعريفهايي را بيان كنم كه اكثر نويسندگان و مورخين به آن تكيه كرده اند.

اما تعاريف:

1-             تاريخ يعني علم به وقايع و اوضاع و احوال درگذشته، بنابراين تعريف، تاريخ، آگاهي صرف است از وقايع و اوضاع و احوال انسان هاي گذشته و به اين كار ندارد كه آن وقايع بر چه مبناي به وجود آمده است.

2-             تاريخ، يعني علم به قواعد و سنن حاكم بر زندگي انسانهاي گذشته، كه از مطالعه و بررسي حوادث و وقايع گذشته بدست مي آيد، اين تعريف هم تاريخ را صرف آگاهي از قواعد و سنن حاكم بر زندگي انسانها، نه اوضاع و احوال انسانهاي گذشته كه تعريف اول بيان كننده اين مطلب بود.

3-             تاريخ، يعني علم به تحولات جامعه ها از مرحله اي به مرحله اي و قوانين حاكم بر اين تحولات، بر مبناي اين تعريف تاريخ آگاهي صرف است از تحولات اجتماعي در طول تاريخ و در مراحل مختلف و آگاهي از قوانين حاكم بر اين تحولات اجتماعي.

4-             تاريخ يعني فيلمي زنده كه گذشته را تبديل به حال كرده است (1)، به نظر مي رسد كه اين جامع ترين تعريف از تاريخ باشد كه بر مبناي اين تعريف مي توان گفت تاريخ يعني تمام حوادث و تحولات و وقايع كه از بدو خلقت انسان تاكنون بوجود آمده است كه زمان حال نتيجه آن همه تحولات است، پس تاريخ آگاهي صرف نيست بلكه نفس حوادث و وقايع گذشته مي باشد.

5-                          تاريخ گذشتۀ است كه زمان حال را بوجود آورده است، كه اين تعريف از تاريخ با تعريف چهارم زياد فرق ندارد و هر دو بيانگر يك مسأله است.

6-             تاريخ، يعني سرگذشت انسان شدن اين حيوان دو پا. از اين تعريف مي توان چنين استدلال كرد كه تاريخ سرگذشت حيواني است دو پا كه اين حيوان در مرور زمان توسط تحولات گوناگون فردي  و اجتماعي و مكاني، شعور پيدا كرده و شناخت و آگاهي شان معلول تجربيات اين حيوان است، كه بعد از آگاهي و باشعور شدن و با تحصيل قوه شناخت اين حيوان دو پا، انسان ناميده شده است. كه اين تعريف بر مبناي عقائد ماديون استوار است.

7-             تاريخ، انساني است با هدف، اين زيباترين تعريفي است كه از تاريخ شده است و بر اين مبنا است كه مي توان گفت تاريخ يعني انسان باشعور كه در ابتدا خلقت انسان بوجود آمده است و داراي تحرك، جاذبه و دافعه است و بسوي هدف نهايي شان در حركت است و محرك شان هم انبياء و نمايندگان خاص آنان اند.

« پيدايش تاريخ »

در رابطه با اين مطلب تقريباً سه نظريه وجود دارد. البته در بين محققين و مورخين اسلامي.

1-     تاريخ از ابتداي خلقت حضرت آدم و كشمكش بين ماده و روح، متولد شده است و در بهشت آدم نمونه روح و شيطان نمونه ماده كه بعداً اين دو خط و جبهه به صورت دو انسان بنام هابيل و قابيل ظهور پيدا مي كند. بنابراين ديدگاه، تاريخ و پيدايش آن نتيجه مبارزات روح و ماده مي باشد.

2-     تاريخ از جنگ هابيل و قابيل متولد مي شود پس آغاز تاريخ، مبارزه حق و باطل و به عبارت ديگر روح و ماده در كالبد دو انسان، مي باشد، بنابراين مي توان گفت تاريخ يعني مبارزه و دفاع و تجاوز كه بر مبناي خود محوري و منيت در راستاي احقاق حق و پايمال نمودن حق استوار مي باشد.

3-     تاريخ، از ابتدا مبارزۀ انسان با طبيعت، آغاز و پيدايش دارد، بنابراين نظر، انسان هاي كه قبل از اين زمان زندگي مي نموده انسانهاي ماقبل تاريخ ناميده شده، (2) پي آغاز تاريخ از زماني است كه انسان بعنوان موجود برتر در عالم طبيعت در فكر اين مي شود كه با ابراز و خلقت ابزار با طبيعت و حوادث ناخوشايند طبيعي مبارزه كرد و در حقيقت طبيعت را رام خويش گرداند، كه اين نظريه تقريباً به ديدگاه مكتب ماركسيم نزديك تر است چون پيروان اين مكتب نيز آغاز و پيدايش تاريخ را از خلقت ابزار بررسي مي كند.

« موضوع تاريخ »

از تعريفهاي تاريخ چنين بدست مي آيد كه موضوع تاريخ بايد انسان و زمان باشد، يعني زندگي و تحولات و وقايع و حوادث انساني در طول زمان، بنابراين تاريخ با اين موضوع كه دارد با ارزش ترين و كاملترين درس و رهنما و علامات در مسير حركت انسان در طول زمان مي باشد، مثلاً وقتي تاريخ سرگذشت قوم عاد و ثمود را در آن برهۀ از زمان براي نسل هاي بعدي بشر بيان مي كند، مي خواهد اين را بفهماند كه اگر قوم و جامعه حتي در زمان حال اعمال و رفتار و اعتقاد آنان را داشته باشد، به همان سرنوشت قوم عاد و ثمود گرفتار خواهد شد يعني تكرار تاريخ، اين درسي است براي بشر امروزي كه بر همين مبنا و اهميت و سازندگي، مهم ترين مبحث كه در قرآن كريم مطرح شده است تاريخ مي باشد.

« انواع تاريخ »

مي گويند تاريخ بر دو نوع مي باشد

1-     تاريخ نقلي:

تاريخي است كه وقايع و اوضاع و احوال كه انسان هاي گذشته داشته و تا زمان حال دهن بدهن نقل گرديده و در كتابي ثبت نگرديده آن هم به علت هايي كه طرفداران اين نوع بيان مي كند. مثلاً به علت حاكمان مستبد و قلم بدستان درباري، لذاست كه تحرير نيافته است، كه گروهي از مورخين اين نوع تاريخ را رد مي كند و به اين باورند كه اين نوع از تاريخ، دروغ و مسائل من درآوردي چيزي ديگر نيست.

2-     تاريخ علمي:

تاريخي است كه به قواعد و سنن حاكم بر زندگي هاي گذشته علم پيدا مي كند كه اين علم از مطالعه و بررسي و تحليل وقايع و حوادث گذشته بدست مي‌ آيد و بنا به نظر شهيد مطهري اين تاريخ يعني تاريخ علمي متكي به تاريخ نقلي مي باشد (3) بنابراين خيلي از وقايع تاريخ به رشته تحرير در نيامده بلكه دهن بدهن نقل شده تا به زمان ما رسيده است اين تاريخي است معتبر و متقن و مورد تأييد.

ديدگاه هاي مكاتب تاريخي

پر واضح است كه تمام مكاتب راجع به تاريخ ديدگاه ها و نظراتي دارند. يعني نمي تواند نظري نداشته باشد چون تاريخ ركن  دوم هر جهان بيني مي باشد، بنده نقطه نظرات و ديدگاه هاي مكاتبي را بررسي نموده ام كه معروف است و شايد گفت نظرهاي ديگر در رابطه به تاريخ گرفته شده از همين نظرات مي باشد، لذا وارد مي شويم به ديدگاه هاي معروف تاريخي از مكاتب تاريخي:

1-        اگزيستانسياليسم:

معتقدين به اين مكتب به اين باورند كه انسان موجودي است كه در تاريخ شكل و ماهيت گرفته است، بنابراين تاريخ آفريننده چگونگي انسان است، از اين رو تاريخ سرگذشت انسان شدن و انسان گشتن اين حيوان دوپا است كه به اين مبني بايد جبر تاريخ را قبول كرد و انسان موجودي است مجبور، بايد طوري باشد كه تاريخ مي خواهد و تاريخ هم قوانين است كه توسط انسان هاي كه صدها سال قبل مي زيسته بوجود آمده است كه در نتيجه مي توان از اين تعريف چنين استنباط كرد كه تكامل براي انسان مفهوم و معنايي ندارد!

2-        سوسيولوژيسم:

پيروان اين عقيده اصالت را بر جامعه مي دانند و به اين باورند كه تاريخ عبارت است از سرگذشت و تحول و تكامل و مرگ و زاد جامعه ها در طول زمان، پس تاريخ عبارت است از جامعه متحرك در طول زمان. بر مبناي اين ديدگاه فرد در ساختن تاريخ هيچ گونه نقشي ندارد در حالي كه جامعه متشكل از افراد است.

3-        كوكتوراليسم:

از آنجائيكه اين مكتب اصالت را به فرهنگ مي دهد و به اين عقيده اند، كه تاريخ عبارت است از سرگذشت تكوين فرهنگ ها و تمدنها، كه اين تز، تز جامعه شناسان آمريكايي و مورخين آمريكايي است. به اين ديد مي توان گفت تاريخ فقط سرگذشت فرهنگ و تمدن انسان است و وقايع و حوادث نظامي، سياسي، اقتصادي دخيل در تاريخ نيست يعني اين مسايل تاريخ ندارد كه اين ديدگاه بعيد از واقعيت به نظر مي رسد.

4-        ماركسيم:

از آنجائيكه معتقدين اين مكتب اصالت را به ابزار مي داند و در رابطه به تاريخ هم ديدگاه شان بر مي گردد به سرگذشت ابزار در طول زمان، يعني تاريخ عبارت است از حوادث و وقايع كه بر مبناي ابزار و صنعت بوجود آمده است كه به اين تعريف انسان در ساختن تاريخ هيچ گونه نقشي ندارد حرف اول و آخر را ابزار مي زند، نمي دانم پيروان اين مكتب در مقابل سؤال كه آيا ابزار و صنعت محصول زحمات كيست؟ چه جواب خواهند داشت[1] ؟

ديدگاههاي شخصيتها

مطلب ششم كه در رابطه با تاريخ مطرح مي شود، ديدگاههاي شخصيتها در رابطه با تاريخ مي باشد. اين ديدگاهها را فهرست وار بيان مي كنم:

1-      ديدگاه ناپلئون:

« تاريخ مجموعه دروغهايي است كه همه آن را قبول دارد ». بنابراين نظر جنگ جهاني اول و حوادث و وقايع كه در آن جنگ به وجود آمده و امروز به صورت تاريخ جنگ جهاني اول تدوين شده، همه اش دروغ است و غيرواقعي با وجودي كه در رأس اين جنگ جهاني شخص ناپلوئون قرار داشته است بنابراين، نظريۀ، ايشان در رابطه با تاريخ دوراز واقعيت است.

2-     نظر امرستون:

« تاريخ عبارت است از آفريننده همه پديده ها ». كه ظاهراً ايشان خالق مطلق را كه خداوند بزرگ باشد با تاريخ اشتباه گرفته است، چون آفريننده همه پديده ها خداوند است و تاريخ حوادث و وقايع گذشته است كه اين پديده هاي مخلوق در مرور زمان تاكنون از خود به جا گذاشته است.

3-     نظر رومن رولان:

تاريخ عبارت است از مجموعه عناصري كه در طول زمان گذشته به شكل حادثه ها و واقعيت هاي بي شكل و بي هدف بر هم انباشته شده است و اين مورخ است چون يك هنرمند طرح و هدف آن را ابداع كرده است و لذا علم تاريخ تاكنون كشف نشده و تاريخ هنوز در مرحله هنراست. از اين ديدگاه مي توان چنين نتيجه گرفت كه وقايع و حوادثي كه قبلاً به وجود آمده، از خود هدفي نداشته، يعني انسانهايي بوده كه بي هدف و بي جهت يك سري كارها انجام داده اند و بعد در زمان ديگر، شخصي ديگر به نام مورخ ظهور پيدا مي كند و به حوادث و وقايع گذشته كه نه هدفي داشته و نه نظري، به آن حوادث هدف مي دهد و آن زمان مي شود تاريخ. اين نظر هم دور از واقعيت مي باشد، چون اين از غريزه انسان است كه هيچ كاري را بدون هدف انجام نمي دهد.

4-     نظر امرفون:

« تاريخ يك شعر است كه مورخ آن را مي سرايد. بنابراين تاريخ، جز احساس مورخ نيست‌ ». بر مبناي اين ديدگاه، تاريخ فقط احساس شاعرانه است كه سروده شده است، نه واقعي است و نه حادثه كه از قبل توسط انسانهاي با هدف در بستر زمان به وجود آمده باشد كه اين نظر خيلي دور از واقعيت مي باشد.

5-     نظر توين بي:

« تاريخ عبارت است از ظرفي كه در آن طرح نهايي خلقت انسان، آنچنانكه در انديشه خدايي آفريننده گذشته است تحقق مي يابد ». بنابراين، تاريخ مسئول انجام طرح غايي الهي خلقت جهان وانسان است. اين نظريه، نظريه خيلي خوشبينانه در رابطه با تاريخ است وتاريخ را گهواره دانسته وانسان را چون طفلي در بين آن كه اين گهواره مسئول غايت خلقت آن طفل است كه بايد در حد كمال برساند. بدون مادر و دايه، كه مي توان گفت در اين تعريف افراط شده است.

6-     نظر شهيد مطهري:

« تاريخ عبارت است از فيلم زنده كه گذشته را تبديل به حال كرده است » (1) به نظر منه حقير اين زيباترين تعريفي است كه از تاريخ شده است. بنابراين تعريف تاريخ سه چيز را با خود دارد:

1-          مورخ، 2- هدف، 3- وقايع و حوادث هدفدار. كه مي توان چنين تعريف كرد تاريخ يعني وقايع و حوادث كه بر مبناي يك اصولي بوجود آمده و تا زمان ما رسيده است، و دارد بسوي هدف شان به پيش مي رود.

تحرك تاريخ

اين مطلب گوياي اين مسئله است كه اگر تاريخ به وقايع و حوادث اطلاق شده باشد پس محرك اين تاريخ چيست و كيست؟ لذا در اين رابطه ديدگاهاي زيادي وجود دارد كه به بيان بعض آن مي پردازم:

1-     از نظر مكتب مقدس و رهائي بخش اسلام، محرك و حركت دهنده تاريخ عبارت است از سه چيز: دين، انبياء ، ناس به اين بيان كه وقايع و حوادث كه در طول زمان و در بستر زمين بوجود آمده برمبناي هدف است كه آن هدف، دين و تكامل دين و رسيدن بدين مي باشد، و از طرف ديگر بايد كسي يا كساني باشد كه اين وقايع و حوادث را بوجود بياورد و آن دو گروه است، انبياء و توده اي ازمردم. پس محرك تاريخ در ديدگاه اسلام عبارت است از دين، انبياء، ناس.

2-     ديدگاه ديگري كه در رابطه به محرك تاريخ شده، ديدگاه « كاتوليك ها » است كه به اين باورند، محرك تاريخ از يك چيز بيش نيست و آن قضا و قدر است. بنابراين انسان در ساختمان و حركت تاريخ هيچ گونه نقشي ندارد. و هر مسأله كه بوجود آمده و يا مي آيد بر مبناي قضا و قدر الهي است و بشريت عروسك وار بايد طبق اقتضاي قضا و قدر، حركت كند، كه اين نظريه گرفته شده از ديدگاه جبريون است.

3-     عده از مورخين به اين باورند كه محرك تاريخ. عبارت است از غريزه كمال جوئي در انسان يعني غريزه كمال جوئي انسان است كه بايد در هر عصر و زماني تاريخ بسازد تاريخي كه از تاريخ گذشتگان كامل تر است و انسانهاي بعد از زمان ما هم غرض شان نيز بايد چنين باشد، كه در اين ديدگاه نقش دين وانبياء در تاريخ ناديده گرفته شده است.

4-     ابن خلدون ديدشان در رابطه به محرك تاريخ، اختلاف نژادي مي باشد به اين معني كه بعضي از نژادها يك سري پيشرفت ويژۀ دارند، و به اين علت دست به كارهاي مي زنند كه در نتيجه حركت دهنده تاريخ است كه اين ديدگاه را شهيد مطهري چنين رد مي كند. اختلاف نژادي بر مي گردد به محيط جغرافيائي و از نظر نژاد در بين بشر هيچگونه تفاوتي وجود ندارد و اين اختلاف محيط جغرافيائي مي باشد كه يك عده سياه پوست و عده سرخ پوست و ديگري سفيد پوست و يا زرد پوست، ديده مي شود.

5-     ماركس ديدگاه شان در رابطه به محرك تاريخ اين است، كه اختلاف طبقاتي يعني كوچ نشينان و كاخ نشينان و رشد ابزار توليد، تاريخ را به حركت وا مي دارد. به عبارت ديگر در حركت تاريخ دو عامل مؤثر است. 1- تز، كاخ نشينان 2- آنتي تز، كاخ نشينان، كه حركت تاريخ مي شود سنتيز كه اين نظريه از ديگاه اسلام مردود است چون در تاريخ اگر مراجعه بكنيم مي بينيم تاريخ سازان و حركت دهندگان تاريخ اكثراً از طبقه كوچ نشينان مي باشد البته  در مبارزات كه در راه حق و استقرار عدالت داشته است و اينكه دشمني با كاخ نشينان در خون كوخ نشينان نهفته باشد دور از حقيقت است. و عامل ديگري كه از اين ديدگاه محرك تاريخ محسوب مي شود رشد ابزار توليد مي باشد به اين بيان كه هر عصر و زمان ابزار توليد خودش را دارد و تحول و محرك در ابزار توليد علت تحرك تاريخ مي شود. كه اين نظريه هم مخدوش است چون اگر رشد و تحرك در ابزار توليد مشاهده مي شود اين بدست پر توان خلاق انسان است والا ابزار توليد نهفته هيچ گونه حركتي ندارد.

6-     در اين ديدگاه كه بينش جامعه شناسان است و محرك تاريخ را جامعه و يا فرد مي دانند، اما در رابطه با اينكه جامعه اصل است و يا فرد اين بحثي است كه از موضوع كتيبه خارج مي باشد. اما پيروان جامعه، به اصطلاح ديگر جامعه گرايان به اين باورند كه تحول و حركتي كه در تاريخ ديده مي شود عامل اصلي اين تحرك جامعه مي باشد نه چيز ديگر و اين جوامع بشري است كه تاريخ را به حركت وا مي دارد كه از اين ديدگاه چنين استفاده مي شود كه فرد هيچ گونه نقشي در تحول تاريخ ندارد. و اما فرد گرايان به اين باورند كه اجتماع و جامعه موجودي نيست غير از تعداد افراد، و اين افراد و فرد است كه جامعه انفكاك پذير نيستند. به فرموده استاد جعفر سبحاني: فرد مانند تخم هاي گل است كه مي رويد و جامعه مثل باغباني است كه آن را آب ياري مي كند و مي پروراند پس فرد بدون جامعه نمي تواند دوام داشته باشد هم چنين جامعه بدون فرد.

7-     نظر توين بي است در رابطه به محرك تاريخ كه ايشان به اين باورند كه محرك تاريخ تهاجم و تدافع مي باشد. به اين بيان كه در طول تاريخ جنگها و انقلابهاي بوجود آمده و از مسلمات است كه در جنگ و انقلابات يك طرف مهاجم و متجاوز است و طرف ديگر مدافع، كه بايد از خود و ارزش هاي خودش دفاع كند، و همين تهاجم و تدافع است  كه تاريخ را به حركت وا مي دارد، البته اين نظريه خيلي كلي است و مي توان گفت خالي از حقيقت نيست.

8-     نظر ماكس وبر، ايشان بعنوان يك محقق و نويسنده چنين نظر دارند كه محرك تاريخ، احساس و ايمان مي باشد، و در طول تاريخ هر حادثه كه بوجود آمده و امروز بصورت تاريخ ازش نقل مي شود، برمبناي احساس و ايمان است و به عبارت ديگر وقايع و حوادث وجود ندارد كه از اين دو تز يعني احساس و ايمان پديد باشد لا محاله بر مبناي احساس و ايمان بوجود آمده است تاريخ مي ناميم، مسلم محرك اين تاريخ، احساس و ايمان است نه چيز ديگر، كه اين نظريه هم به نحوي دور از حقيقت نمي باشد.

9-     نظر شيلر است كه ايشان بعنوان يك محقق در رابطه به محرك تاريخ چنين نظر مي دهد كه محرك تاريخ فقط عشق و گرسنگي است نه چيز ديگر، بنابراين بيان در طول تاريخ وقايع و حوادث كه بوجود آمده كه امروز براي ما بعنوان تاريخ مطرح است بر مبناي همين دو چيز بوجود آمده است يعني عشق و گرسنگي، از قابل عاشق گرفته تا « اسپارتاكوس » گرسنه. و حتي در زمان فعلي خيلي از حوادث است كه به اين دو مبنا استوار است پس در حقيقت اين دو چيز است كه تاريخ را به حركت وا مي دارد.

10-  نظر استاد شهيد مطهري، ايشان بعنوان يك فقيه و فيلسوف اسلامي يكي از نظرات شان اين است كه « تصادف » هم نقشي عمده در تحرك و سرنوشت تاريخ دارد. كه ايشان داستان شكست مروان بن محمد آخرين خليفه اموي را بعنوان شاهد نقل مي كند. كه مروان در آخرين جنگ با عباسيها در ميدان نبرد دچار فشار ادرار مي شود و به كناري مي رود، تصادفاً يكي از افراد دشمن كه از آنجا مي گذشت او را ديد و كشت و آنجا بود كه: ذهبت الدوله ببوله. (2) بنابراين تصادف هم مي تواند مسير تاريخ را تغيير و عوض كند و حركتش را دگرگون.

انواع حركت تاريخ

پر واضح است كه تاريخ هم مثل خيلي چيزهاي ديگر حركات دارد كه دانشمندان و محققين حركت تاريخ را به دو نوع دانسته اند 1- جوهري، 2- انتقالي، اما حركت اول در نوع و جنس و ذات مي باشد و حركت دوم حركت در زمان. بهتر خواهد بود كه در اين زمينه مثالي زد. ما اگر يك سيب را در نظر بگيريم مي بينيم همين دو نوع حركت در سيب وجود دارد مثلاً حركت جوهري يك سيب از گل درخت سيب شروع مي شود و بعد از گل، غوره سبز رنگ به چشم مي خورد و كم كم اين غوره شكل سيب را بخود مي گيرد اما نه يك سيب كامل و قابل استفاده و بعد از مدتي تغيير رنگ مي دهد و از سبزي به زردي تمايل پيدا مي كند تا اينكه بعد از مدتي به تمام معني سيب مي شود ميوه خوش طعم و قابل استفاده كه اين سيب حركت جوهري شان همان حركت زماني سيب است كه در فصل بهار بصورت غوره و در فصل تابستان بصورت سيب در مي آيد يعني حركتي كه آغازش از بهار بوده و انتهايش هم فصل تابستان تاريخ نيز مثل يك دانه سيب همين دو نوع حركت را دارد.

اما حركت جوهري تاريخ: در طول زمان وقايع و حوادث به عنوان تاريخ ثبت شده كه تمام شده است مثلاً اگر نطفه يك واقعه بسته شده باشد آن هم در اذهان، به اين تاريخ گفته نمي شود چنانچه به « گل » سيب گفته نمي شود و حتي آغاز آن واقعه را هم تاريخ نمي توان گفت چنانچه غوره سيب را نمي توان سيب گفت، و وقتي به آن واقعه و حادثه تاريخ مي گوئيم كه تمام شده باشد حالا چه به هدف رسيده باشد و يا نباشد. همان اتمام وقايع و حوادث ارزش اين را دارد كه در زمره تاريخ ثبت گردد. كه اين حركت جوهري بالتبع حركت انتقالي را هم در بردارد چون حوادث تاريخي در بستر زمان بوجود مي آيد.

بنابراين تاريخ اسلام از آغاز وحي خداوند به رسول گرامي اش، نطفه اش بسته مي شود و در اولين مبارزه در سرزمين « بدر » شكل تاريخي بخود مي گيرد، و وقايع و حوادث كه در زمان رسول اكرم (ص) و بعد از آن توسط جانشين شان و بعد از آن توسط ائمه 11 گانه بوجود آمد. تاريخ اسلام را به كمال نزديك تر كرده است. فقط يك واقعه و حادثه باقي مانده است كه با آن تاريخ اسلام كامل و اكمل مي شود و آن واقعه ظهور حجت حق ابا صالح المهدي (عج ) مي باشد، يعني امام دوازدهم (ع). بنابراين ما در عصر و زمان، شروف كامل شدن تاريخيم و بعد از آنكه تاريخ كامل گرديد و به هدف مي رسد يعني حاكميت دين و ائمه اطهار عليهم السلام توسط صالحان از مردم. به اميد آن روز. 

مراحل تاريخ

پنجمين مسأله اي كه در مبعث تاريخ مورد بحث تاريخ مورد بحث قرار مي گيرد، مراحل تاريخ مي باشد. چون اگر تاريخ را زير ذره بين قرار بدهيم، مي بينيم كه تاريخ از ابتداي پيدايشش تاكنون مراحلي را طي كرده است كه به طور كلي مي توان گفت: تاريخ داراي چهار مرحله يا دوره مي باشد كه اين تقسيم بندي بر مبناي اين است كه ما طبيعت تاريخ را فقط مادي بدانيم، يعني بر مبناي ماترياليسم تاريخي، در حاليكه حقيقت امر چنين نيست:

1-        دوره اوليه

اين دوره منحصر است به زمان حضرت آدم و تا قبل از درگير شدن هابيل و قابيل كه در اين برهه از زمان هر انساني طبق توانايي و نيازشان از نعمات طبيعي استفاده مي كردند و همه زمين محصولات آن را از آن خدا مي دانستند و خويش را هم بنده خدا، و لذاست كه در اين زمان مالكيت شخصي وجود نداشته است، چون مالكيت شخصي زاده محدود نگري و خود خواهي انسان است.

به همين جهت اين دوره را، دوره اشتراكي هم مي گويند. دوره اشتراكي تا زمان اختراع ابزار و صنعت ادامه داشته و بعد از آنكه بشريت صاحب ابزار گرديدند، انحصار طلبي هم به وجود آمد و لذا زمان خلقت ابزار پايان دوره اشتراكيه محسوب مي شود.

2-        دوره بورژوازي

در اين مرحله از تاريخ مي باشدكه پول، قدرت و مكنت در جوامع بشري ارزش پيدا مي كند و لذا هر انساني در تلاش است كه پول، ملك و قدرت بيشتري پيدا كند، تا در جامعه به عنوان انسان با قدرت، پولدار و با شخصيت احترام شود و از او حساب برده شود.

در همين مرحله است كه انسانهاي نسبتاً پولدار به فكر توسعه قدرت و ثروت مي افتد،‌و اينجاست كه تجارب را براي اين هدف انتخاب مي كند و مي خواهد با توانايي هايي كه دارد، نوآوري هايي در جامعه داشته باشد، لذا با جيب پر در شهرها و مناطق پيشرفته و متمدن مسافرت مي كند و فقط ظاهر آنان را مي بيند؛ يعني نحوه لباس، خوردن، آشاميدن، وسايل و ظروف مورد نياز و ...

به شعور و آگاهي شان كار ندارد، چون نمي فهمد. و بعد سعي مي كند با پولي كه همراه دارد از آن نوع لباسها و ظروف و ... خريداري كند و در منطقه شان برگردد، آن هم با رفتار و لباس مبدل، يعني پيشرفته و يا شهري. وقتي كه به منطقه اش رسيد، شروع مي كند به تعريف و تمجيد شهري ها و به تبليغات اجناسي كه آورده است. آن هم اجناسي كه آن مردم در عمرشان نديده اند. با ظاهر زيبا و رنگهاي دلفريب اين آقاي تجار، اولين كاري مي كند يك دست لباس شيك شهري و خوشرنگ به همسرش اهدا مي كند وقتي كه همسر آقا با آن لباس كزايي در بين زنان منطقه حضور پيدا مي كند چه مي شود؟ و از آن جايي كه زنان محله بي سوادند و ظاهربين، شب وقتي كه شوهرش از كار خسته و وارفته در خانه مي رسد، خانم بدون مقدمه شروع مي كند به توصيف، تعريف و تمجيد لباس زن تجار باشي و شوهر بيچاره اش را وادار مي كند كه فردا از آن لباسها يك دست بخرد. پول كه ندارد، مجبور است از محصولات كشاورزي شان بدهد. كم كم اين تجار ما در جايي مي رسد كه شغلش به اوج مي رسد و تمام زنان و مردان و بچه هاي محل را مسخر و مديون خود قرار مي دهد. و بعد اين دكاندار زرنگ ما به اين فكر مي افتد كه طلب هاي پولي و محصولي شان را از كشاورزان بخت برگشته جدي مطالبه كند، آن هم با وقت محدود و تمديد زرنگانه و خودش مي داند كه با اين وقت احدي توانايي پرداخت بديهي او را ندارد. و بعد از مدت معلوم اعلام مي كند به جاي پول و طلبم زمينهاي شما را خريدارم. كشاورزان بيچاره چاره اي ندارند جز اينكه زمينهاي شان را واگذار كند. بعد از واگذاري تجار باشي، با گردن كلفتي و ژست خاصي، حق به جانب مي فرمايد: از اين به بعد زمينها مال من است، ولي كار كشاورزي شان مال شما و در آخر مزد خود را از من بگيريد.

اينجاست كه اين آقاي سوداگر دوره گرد و دكاندار و تجارباشي حالا شده برژوا، يعني درآورنده سود و منفعت از گرده ديگران، آن هم از زمين هايي كه مالك شان نبوده و فعلاً مي باشد.

در تاريخ، اين دوره سالها وجود داشته كه مورخين اين دوره را به دوره « بورژوازي » نام نهاده اند كه به اين دوره، دوره كشاورزي و برده داري نيز مي گويند.

3-    اين زمانيست كه بورژوا به فئودال تغيير چهره مي دهد. با اين بيان وقتيكه بورژوا، زمينهاي كشاورزي منطقه اش را تصاحب نمود و صاحبان نمود و صاحبان اصلي شان را به خدمت گرفت و بعد به علت پول و سرمايه زياد تشريف مي برد به شهر و يا خارج از كشور، در آنجا ماشين و دستگاه خريداري مي كند و بعد در محل خودش بر مي گردد و در بين دهقانان شرف ياب مي شود و بادبدبه خاصي مي فرمايد: از اين به بعد اين ماشين و دستگاه است كه كار مي كند پس شما در خدمت اين ماشين باشيد و به تعدادي از شما هم نياز ندارم. كه اين  دوره  را مي گويند دوره « فئوداليه » يعني بودن انسان در خدمت ماشين. به اين دوره عصر ماشيني هم مي گويند.

4-        دوره  مساوات، برادري و برابري

اين دوره، بر مبناي ماترياليسم و ماديت تاريخي سازگاري ندارد.

اين بخش از تاريخ نمونه اش غير از زمان پيامبر اسلام، پنج سال حكومت اميرالمؤمنين علي (ع) است كه آن هم در مقطع خاصي به وجود آمد، و در زمان و عصر حاضر، تاكنون تحقق نيفتاده است به فرموده مورخ مسيحي جرج جرداق: جهان در طول عمرش يك بار بيشتر عدالت را نديده است و آن عدالتي بود كه با علي در نجف دفن گرديد.

در اين دوره از تاريخ است كه طبقات اجتماعي از بين مي رود و ارزشهاي انساني بر مبناي نژاد، پول طبقه و پارتي سنجيده نمي شود و فقط يك معيار بيش نيست و آن « ان اكرمكم عندالله اتقيكم » مي باشد و زمين و طبيعت بار ديگر جوان مي گردد و تمام هستي شان را بيرون مي دهد تا در خدمت انسان باشد و لذاست كه بشريت با آرزوهاي طلايي شان مي رسد و مصداق آيه « تبارك الله احسن الخالقين » قرار مي گيرد.

باري! در اين مرحله است كه مسئوليت ها و پست هاي حكومتي بر مبناي لياقت هاي معنوي و اخلاقي سنجيده مي شود، نه بر مبناي امروزي. پر واضح است كه اين مرحله از تاريخ، جز به دست يكي از فرزندان علي (ع) به نام اباصالح حضرت مهدي (عج) به وجود نمي آيد. آن هم بعد از مرحله اي كه جهان را كفر فراگرفته باشد و اسلام همچون پوستين وارونه به دوش مردم ديده شود، يعني دوره « فئوداليه ». از مسائل تاريخي و برداشت روايي و علامات حاصله، چنين استنباط مي شود كه زود است كه تاريخ دوره چهارمش را آغاز كند، و اين وظيفه من و توست كه با باورهاي تاريخي، مكتبي و مذهبي، خويش را براي پذيرش اين مرحله آماده كنيم. و الا با تيغ عدالت خواه، آن حضرت از بين خواهيم رفت كه اين سرنوشتي است بس مشكل، به فرموده معلم شهيد: يعني يك عمر حسيني (ع) زيستن و آخر عاقبت يزيد را داشتن. در خاتمه مجدداً بايد تذكر داد، اين تقسيم بندي بر مبناي اين است كه ما طبيعت تاريخ را مادي صرف بدانيم و در غير اين صورت اينكه تاريخ محققين و صاحب نظران محترم تمنا دارم كه اين حقير را راهنمايي فرمايند.

از جمله مسائلي كه در رابطه با تاريخ مطرح مي شود، فلسفه تاريخ مي باشد، كه به دو بخش تقسيم مي شود:

1-        فلسفه نظري تاريخ

اين فلسفه از سه موضوع بحث مي كند:

الف- محرك و مراحل تاريخ

ب- مسير تاريخ الإنشاء

ج- هدف تاريخ

در رابطه با « محرك و مراحل تاريخ » در قسمت قبلي مقاله بحث گرديد و در اين قسمت مجالي براي مطرح كردن اين موضوع نيست.

موضوع دوم از فلسفه نظري تاريخ « مسير تاريخ » مي باشد قبلاً بيان شد كه تاريخ چون مخلوق جاندار حركت دارد و مسيري را طي مي كند و به عبارت ديگر، حركت بدون مسير تحقق پذير نيست. بنابراين تاريخ داراي مسير حركت مي باشد.

آنچه از بيانات مورخين و فلاسفه استفاده مي شود و از آيات قرآن كريم استنباط مي گردد اين است كه مسير تاريخ را خداوند خالق از قبل مشخص نموده است، يعني از بدو پيدايش تاريخ خداوند توسط نمايندگان و پيامبران شان مسير تاريخ را تعيين نموده است و يكي از فلسفه هاي ارسال رسول، هدايت تاريخ در مسيرش است، كه در اين راستا صدوبيست و چهار هزار پيامبر و راهنما از طرف خالق لايزال مبعوث به رسالت شده اند، تا تاريخ اين درياي پر تلاطم و سرنوشت ساز جوامع بشري را در مسير خودش به هدف برساند.

سؤالي كه در اينجا در اذهان خوانندگان خلق مي شود اين خواهد بود كه مسير تاريخ چگونه است؟ آيا مستقيم است و يا كروي؟

در اين زمينه با برداشتي كه از ديدگاههاي مورخين و آيات قرآن و احاديث معصومين عليهم السلام مي شود اين است كه كمال تاريخ در حركت و مسير كروي آن است؛ يعني از نقطه اي حركت مي كند و به همان نقطه خاتمه پيدا مي كند، كه تمام موجودات ذي حركت مسيرتكاملي اش چنين است. از حركت سيارات گرفته تا حركت انسان در صحنه ها عبادي مثل « حج » و جسمي مثل طفوليت و پيري و شخصيتي مثل مقامهاي سياسي، نظامي، فرهنگي، اقتصادي و ...

تمام اين حركات مسيرش كروي است. طواف خانه خداوند كه يك حركت عبادي مي باشد كمالش  در اين است كه از مقابل حجرالاسود آغاز شود و در همان نقطه خاتمه پيدا كند و الا ناقص است، بايد دوباره انجام دهد و همچنان انسان، كمالش در اين است كه از مقابل حجرالاسود آغاز شود و در همان نقطه خاتمه پيدا كند و الا ناقص است، بايد دوباره انجام دهد و همچنان انسان، كمالش در اين است كه زيستنش از طفوليت آغاز گردد و به طفوليت خاتمه پيدا كند كه فرد پير و كهن سال در مراحل آخر زندگي شان ويژگيهاي طفل و كودك را پيدا مي كند، يعني بي اراده، بهانه گير، سر به پاها متمايل كه اين حركت كروي است.

هم چنين مسير حركت هاي شخصيتي كه از عدم شروع مي شود و به عدم مي انجامد و حركات سيارات نيز چنين است،‌مثلاً حركت زمين در اطراف خورشيد كه ما نتيجه آن را در صبح و روز، شب و باز صبح مي بينيم. حتي مسير حركت علم رياضي چنين است و از صفر و يك شروف مي شود و به صفر و يك خاتمه پيدا مي كند.

خداوند بزرگ در كتاب آسماني اش در سوره نور آيه 54 اين مسأله را بازگو مي كند و مي فرمايد:‌ « و عدالله الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات، ليستخلفنهم في الارض كما ستخلف الذين من قبلهم » يعني خداوند وعده داده اند با آنانيكه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند كه جانشين و خليفه خود در زمين قرار دهد، چنانچه قبلاً چنين نموده است. به عبارت ديگر زندگي بشر از جانشيني او خدا را در عالم طبيعت آغاز مي شود. يعني حاكميت مطلق او يعني ظهور مهدي موعود و حاكميت آن وارث آدم خاتمه پيدا مي كند كه اين حركتي است كروي، و نيز تاريخ اسلام با اولين جنگي به نام بدر با تعداد 313 جنگجو آغاز مي گردد و با جنگي ديگر با همان رهبريت و تعداد پيكارجو خاتمه پيدا مي كند.

3-     موضوع سوم در فلسفه نظري تاريخ، هدف تاريخ است. چون ما ثابت كرديم كه تاريخ متحرك است و حركت بدون هدف پوچ وبيهوده خواهد بود، پس هدف تاريخ چيست؟

از نظر مكتب رهايي بخش اسلام در سوره قصص آيه 4 ، هدف تاريخ چنين بيان شده است!

« و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين » اراده خداوند بر اين است كه مستضعفين و محكومين و توده مردم در زمين، وارث و خليفه او شوند و حاكميت اين قشر در جهان هستي گسترش پيدا كند و بار ديگر، عدالت حاكم برتمام امورات جوامع بشري شود، آن هم توسط فرزند آدم و خاتم. اين است هدف تاريخ.

اما بخش دوم فلسفه تاريخ، فلسفه علم تاريخ مي باشد، يعني علت دانستن تاريخ و اينكه خداوند چرا در دانستن تاريخ و سرگذشت نياكان تأكيد مي كند، كه حتي آياتي كه در اين زمينه است يك سوم قرآن را تشكيل مي دهد. كه ما اين موضوع را با اين آيات استنباط و مطرح مي كنيم.

الف- آيه « كم اهلكنا من قريه... » در قرآن كريم بيان كننده تاريخ و سرگذشت اقوامي است كه به علت خو كردن به رفاه و آسايش و فساد نابود شده اند. خداوند با تذكر اين سرگذشت مي خواهد اين را بگويد كه هر قومي كه چنين باشد سرنوشت چنيني دارد كه در اين آيه فلسفه علم تاريخ زيركانه بيان گرديده است

ب- سوره النحل آيه 111 مي فرمايد: « و ضرب مثلاً قريه كانت آمنه... » كه در اين آيه خداوند بزرگ ياد آورنده است، سرگذشت و تاريخ قريه هايي را كه پس از ايمان آوردن و افزوني نعمات الهي كافر شده اند و بعد سزا و نتيجه كفران شان را چشيده اند. بنابراين هر قريه و قومي كه چنين كند سرنوشتش مشخص است. اين آيه نيز فلسفه علم تاريخ را به روشني بيان مي كند.

ج- سوره الفجر آيه 5 مي فرمايد: « الم تركيف فعل ربك بعاد » تا اينجا مي رسد كه « فاكثروا فيها الفساد » اي رسول نديدي كه خداي تو با عاد (قوم هود) چه كرد؟ و نيز به شهر ارم كه صاحب قدرت و عظمت بودند چگونه كيفر دارد؟ در صورتي كه مانند آن شهري در استحكام و بزرگي در بلاد عالم نبود و نيز قوم ثمود كه سنگ را شكافته و كاخهايي از سنگ مي ساختند، چه كيفر سختي داد و نيز و فرعون و فرعونيان را كه صاحب قدرت و سپاه بسيار بودند چگونه به درياي هلاكت غرق نمود. براي اينكه در روي زمين ظلم و طغيان كردند و بسيار فساد و فتنه انگيختند كه در اين آيه هم فلسفه علم تاريخ كه درك عبرت من نوعي از قضايا باشد، كاملاً روشن است.

د- در روايات ائمه معصومين (ع) نيز فلسفه علم تاريخ بيان شده است و شايد اكثري از روايات موضوعش اين باشد. از باب نمونه خطبه 234 نهج البلاغه كه حضرت علي (ع) در اين خطبه مردم را مي ترساند از سرنوشت حاكمان و خلفايي كه بد كردند و عدالت و رضاي خداوند و خدمت به خلق سرلوحه كارشان نبوده است كه اين فلسفه علم تاريخ است نه چيز ديگر.

جبر تاريخ

از جمله مسائلي كه در تاريخ مورد بحث و تحليل مي باشد و مكاتب فلسفي ديدگاههاي متفاوت در آن رابطه دارد، جبر در تاريخ مي باشد كه اين مسأله را مي توان از دو ديدگاه بررسي كرد، يعني دو مكتب: مكتب ماديون و مكتب اسلام

مكتب ماديون اولين مكتبي است كه جبر تاريخ را مطرح كرده است و با استدلال و دلايلي به عنوان يك اصل ثابت و مورد قبول در زندگي بشري پذيرفته اند كه پيروان اين ديدگاه ابتدا جبر را  در قالب سه مكتب فلسفي و مادي بيان نموده اند:

الف- ماترياليسم

ب- سوسيولوژيسم

ج- استوديسم

ماترياليسم: طرفداران اين مكتب، از آنجائيكه انسان را موجودي مثل باقي موجودات مادي پروريده دامن طبيعت و مادي مطلق مي دانند، به اين باورند كه بايد مثل موجودات ديگر طبيعي مطيع و تأثيرپذير قوانين طبيعي باشد و مجبور است كه چنين باشد و الا نابود مي شود. اين مكتب با اين ديدگاه شان مي خواهد اين را ثابت كند كه انسان موجودي است بي اراده مثل گياهان روئيده در دامن طبيعت با گرمي زياد مي شود و با سردي زياد مي خشكد و در خواي مناسب و متعادل زنده اند كه پيروان اين مكتب « جبر» را در قالب جبر مادي به نام طبيعت و قواي مادي پذيرايند.

سوسيولوژيسم:

دومين مكتب مادي و فلسفي كه جبر را در قالب اصالت جامعه مطرح نموده اند، يعني مي خواهد اين را بگويد كه انسان موجودي است اجتماعي و بايد اجتماعي باشد و الا نابود مي شود. بنابراين، فرد از خود هيچ گونه اراده قدرتي ندارد و بايد مطيع جامعه و اجتماعي باشد كه در بين آن زندگي مي كند.

بنابراين اگر فردي موحد در جامعه غير موحد بخواهد زندگي كند و بقا داشته باشد بايد غير موحد باشد و تابع قوانين اجتماعي، و پا را از اين هم فراتر گذاشته اند و مي گويند اگر طفلي از پدر و مادر مسلمان در جامعه غير اسلامي متولد شود، اين طفل مجبور است كه به عنوان يك فرد غير مسلمان بار بيابد، چون محيط و جامعه اش اين را مي خواهد. لذا در مسائل حقوقي هم منافع فردي در مقابل منافع اجتماعي مفهومي ندارد، يعني اصل و ارجحيت از آن منافع و حقوق اجتماع و جامعه است.

ايستوريسم: طرفداران اين مكتب فلسفي و مادي، معتقدين جبر تاريخ است. يعني جبر را در قالب تاريخ عنوان نموده اند و چنين استلال مي كنند كه انسان موجودي است انعطاف پذير و مقلد. لذا تمام اعمال و رفتار و خصلت هاي فردي شان مربوط مي شود به انسانهايي كه قبل از آن بوده و فعلاً به اين رسيده و اين فرد فعلي و يا جامعه فعلي در تمام افعال و عقايد و بايد مطيع افعال و عقايد كساني باشد كه قبل از آن مي زيسته و اين اصل سلسله وار ادامه دارد تا نابودي بشريت كه تاريخ جز افعال واعمال نياكان بر مبناي عقايد آنان چيزي ديگري نيست و اينجاست كه با ادعاي خودشان جبر تاريخ ثابت مي شود و خط بطلان روي تكامل و پيشرفت و ترقي بشريت كشيده مي شود. چون با اين استدلال جبريون اراده و استعداد بشري منتفي است!

ديدگاه مسلمانان:

مسلمانان در رابطه با جبر، به سه دسته تقسيم شده اند:

1-دسته اي، جبر را به عنوان مشيت الهي و قضا و قدر قبول دارند كه طرفداران اين نظريه در علم كلام به نام اشاعره معروف اند، كه پيروان اين ديدگاه با تمسك به ظواهر آياتي از قرآن كريم جبر را به عنوان قضا و قدر پذيرفته اند، چون در قرآن عظيم، آياتي وجود دارد كه گوياي اين اصل است كه بنده به عنوان نمونه تعدادي از اين آيات را بيان مي كنم:

1-     سوره حديد آيه 21، هيچ مصيبتي در زمين يا در نفوس به شما نمي رسد، مگر آنكه قبل از آنكه آن را ظاهر كنيم در كتابي ثبت شده و اين بر خدا آسان است

2-     سوره انعام آيه 58 ، كليدهاي نهان نزد اوست، جز او كسي نمي داند و مي داند آنچه را كه در صحرا و درياست، برگي از درخت نمي افتد مگر آنكه مي داند و مي داند دانه اي را كه در تاريكي هاي زمين قرار دارد و هيچ تر و خشكي نيست مگر آنكه در كتابي روشن و ثبت است.

3-     سوره آل عمران آيه 153، مي پرسند آيا چيزي از كار در دست ما هست؟ بگو تمام كار به دست خداست.

و هم چنين آيات حجر 20، طلاق 48، ابراهيم3، آل عمران 25 كه اشاعره مي خواهند با اين آيات ثابت كند كه انسان تمام اعمال و افعال و نيات شان توسط خداوند رقم مي خورد و فرد فقط وظيفه انجام آن را دارد و اين جبر است!

2-     معتزله: دسته ديگري از الهييون كه به معتزله معروف اند با تمسك به آيات ديگري از قرآن كريم، استدلال كرده اند به اينكه موجودي است كاملاً آزاد و با اراده و تابع قانوني مي تواند نباشد و خلاصه از آياتي كه مستمسك اين دسته قرار گرفته است به قرار ذيل يادآور مي شوم.

1-     آيه 10 سوره رعد: خداوند سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي دهد مگر آنكه آن قوم خود سرنوشت خويش را تغيير دهد.

2-     سوره نحل آيه 111: خداوند مثل زده شهري را كه امن و آرام بود و ارزاق از همه جا فراوان به سوي او حمل مي شد ولي نعمتهاي خدا را ناسپاسي كرد و از آن پس خدا گرسنگي و نا امني را از همه طرف به آن چشاند.

3-     سوره عنكبوت آيه 39: خدا چنان نيست كه با آنها ستم كند ولي آنان چنان بودند كه به خويش ستم مي كردند.

و همچنين آيات: فصلت 45، كهف 28، دهر 2، روم 40، شوري 19 و اسرا 17 و 19 كه معتزله با اين آيات مي خواهد ثابت كند كه انسان در امور زندگي شان هيچگونه اجباري ندارد و كاملاً آزاد است. آن زمان اين دو گروه از الهيون در سدد اين شدند كه آيات را به علت اينكه تعارض هم نباشد تأويل كنند چون از باب قاعده منطق، الامران اذا تعارضا تساقطا

3-     و اما دسته سوم از مسلمانان كه به نام اماميه معروف است به اين معتقدند كه لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين- يعني انسان كه اشرف مخلوقات است، نه مجبور است و نه آزاد مطلق و از آنجائيكه انسان هميشه در پي پيشرفت و تكامل مي باشد بايد تابع يك سري قوانين باشد تا با آن به هدف نهايي شان برسند و لذا با تمسك به آيات ديگري از قرآن كريم و احاديث و روايات و نظريات فيلسوفان بزرگ، مسائلي در رابطه با مشيت الهي و يا قضا و قدر روشن كرده است و بعد ثابت مي كند كه انسان نه آزاد آزاد است و نه مجبور مجبور.

و اما آن مسائل:

1-     اگر تعارض آياتي كه اشاعره و معتزله دليل قرار داده بودند، به اين بيان كه اولاً در بين اين دسته از آيات، تعارض وجود ندارد، چون در قرآن دو نوع آيات وجود دارد به نام محكمات و متشابهات، آيات نوع اول معاني شان روشن است و هيچ گونه ابهامي در مفهوم آن نيست و اما دسته دوم از آيات متشابه است و مفهوم حقيقي آن نامعلوم، فقط و پيامبر بزرگ اسلام و ائمه اطهار عليهم السلام مفهوم حقيقي آن آيات را مي داند و از قدرت انسانهاي عادي خارج است و اين دو دسته آيات از متشابهات مي باشد و لذا به ظاهر آن نمي توان عمل كرد. پيامبر بزرگ اسلام و ائمه اطهار عليهم السلام مفهوم حقيقي آن آيات را مي داند و از قدرت انسانهاي عادي خارج است و اين دو دسته آيات از متشابهات مي باشد و لذا به ظاهر آن نمي توان عمل كرد.

و ثانياً بر فرض متعارض بودن اين دو دسته از آيات كه فرض محال محال نيست.

تعارض دو نوع مي باشد:

1-             صريحي: اينكه صريحاً نافي همديگرند. مثل اينكه مي گوييم نيمه شعبان سالروز تولد مهدي صاحب الزمان (عج) مي باشد و ديگري مي گويد نيمه شعبان سالروز تولد مهدي موعود (عج) نمي باشد كه اين دو جمله صريحاً نافي هم اند.

2-             مفهومي: كه تعارض مفهومي آن است كه مفهوماً نافي هم اند. مثل اينكه مي گوييم13 رجب سالروز تولد علي (ع) در خانه خدا مي باشد و ديگري مي گويد15 رجب سالروز تولد علي (ع) مي باشد، يعني مفهوماً اين را مي فهماند كه 13 رجب نيست. و اين دو دسته از روايات اگر متعارض باشد از قسم دوم مي باشد يعني مفهومي. عرض كردم كه مفهوم حقيقي آيات قرآن را آن هم متشابهات از قدرت انسانهاي عادي خارج است چون زبان قرآن زبان سمبوليك است.

3-             مسئله دوم كه بايد روشن گردد تعريف قضا و قدر مي باشد. قضا يعني حكم پاياني، لذاست كه صادركننده اين حكم را قاضي مي گويند كه اين حكم نهايي معلول علت هايي است. چون قاضي با دلايلي، حكم پاياني را صادر مي كند، بنابراين اگر قضا نسبت داده شده است به خداوند بزرگ به اين علت است كه حكم نهايي از آن اوست و اويي كه اعدل عدلا است چگونه بدون علت و يا دلايل حكمي را صادر كند؟ بنابراين، قضا معلول علت هايي است كه اعمال انسان باشد. و ثانياً « قدر » را اگر از تقدير بگيريم همان « قضا » است و اگر از مقدار بگيريم يعني اندازه به اين معني است كه هر كسي به قدر پولش آش خورند، اين به هيچ نوع جبر را نمي رساند 3- مسأله سوم كه كه بايد روشن شود انواع قضا وقدر مي باشد كه به دو قسم مي باشد: 1- حتمي در مجردات 2- غير حتمي در ماديات كه هر دو نوع مطلقاً دال بر حبر نمي كند و هم چنين دال بر تفويض و ثانياً بر فرض حتمي بودن قضا و قدر، ما در اسلام اصل ديگري هم داريم به نام « بداء » يعني: يمحوالله ما يشاء و يثبت عنده ام الكتاب (قرآن كريم)

به اين معنا كه خيلي از قضا و قدرهاست كه با اعمال نيك انسان تغيير مي كند كه اين اعمال در احاديث و رويات بيان شده است از قبيل عبادت، صدقه، نيايش و ...

4-             مسأله چهارمي كه بايد روشن گردد تعريف اميرالمؤمنين علي (ع) آن خليفه بلافصل پيامبر اكرم (ص) مي باشد در رابطه با قضا و قدر كه در جواب سائلي فرمود:‌ أفرمن قضاء الله الي تدبر الله و در جاي ديگر مي فرمايند: افر من قدر الله بقدر الله الي قدر الله

بنابراين هر عملي كه انجام مي دهيم از قضا و قدر است.

در خاتمه اين موضوع را با بيان ديگري را آن حضرت در نهج البلاغه در رابطه با قضا و قدر خاتمه مي دهيم كه در جواب سائلي كه از قضا و قدر مي پرسند چنين مي فرمايند: طريق مظلم، فلا تسلكوه و بحر عميق فلا تلجوه و يسرالله فلا تسبكلفوه راهي است تاريك در آن نرويد و دريايي است ژرف و در آن داخل نشويد و پنهان داشته خداست خود را در آن نیندازيد و دريايي است ژرف و در آن داخل نشويد و پنهان داشته خداست خود را در آن به رنج نيندازيد. نهج البلاغه « فيض الاسلام » حكمت 279 ص 1225

منابع:

1-  اسلام شناسي ج 2 دكتر علي شريعتي

2-  بازگشت به خويشتن، دكتر علي شريعتي

3-  حسين وارث آدم، دكتر علي شريعتي

4-  ديالكتيك توحيدي، دفتر سوم دكتر علي شريعتي

5-  فلسفه تاريخ، آيت الله مرتضي مطهري

6- جامعه و تاريخ، مرتضي مطهري

7- اسلام و مقتضيات زمان، مرتضي مطهري

8- قيام و انقلاب مهدي، مرتضي مطهري

9-انسان و سرنوشت، مرتضي مطهري

10-  اصول فلسفه و روشن رئاليسم ج 5، مرتضي مطهري

11-  فلسفه تاريخ، عبدالكريم سروش

12-  جامعه تاريخ، مصباح يزدي

[۱۳] -  شناخت اسلام، شهيد دكتر شريعتي، ج2.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط محمد علی کریمی جانباز (مالستانی)  | 

بسمه تعالي

ويژه گي هاي قرآني انسان :

مقدمه

ازآنجايكه انسان گل سر سبد هستي است ، در قرآن كريم نيز جايگاهي ويژه ي دارد ،ولزا خداوند دراين كتاب آسماني بيش از دو هزار آيه در رابطه به انسان نازل نموده است ، تا اين موجود دو بعدي، ويژه گي هاي مخصوص بخودش را بشنا سد، كه تا زمينه ي باشد براي شناخت خالق بي همتايش ، كه همانا « من عرف نفسه فقد عرف ربّه» .  آنچه درين مقاله مورد بحث و تحليل قرار گرفته است. مطالب چندي است:

1-             خلقت انسان

2-             فطرت انسان

3-             رسالت انسان

4-             رجعت انسان

براي اينكه مقاله طولاني نگردد بدون اينكه بحث حاشيه اي داشته باشيم به اصل مبحث مي پر دازم.

اول، خلقت انسان:

 در قرآن آياتي وجود دارد كه خلقت انسان را تحت دو عنوان بررسي كرده است:

 1- خلقت آدم .

2- خلقت انسان.

واضح مي باشد كه منظور از خلقت آدم همان خلقت ابوالبشر است كه به منزلۀ بذري براي انسانهاي ديگر بشمار مي آيد. در قرآن آيات زيادي وجود دارد كه گوياي اين است كه خداوند بلند مرتبه، طي هفت مرحله آدم را خلق نموده است، كه درين رابطه مي توان آيات ذيل را نام برد:

1-   « فانا خلقناكم من تراب » (1) خداوند اولين مرحله خلقت آدم را چنين بازگو مي كند كه من شما را از « خاك » آفريدم. بنابراين، اولين خمير مايۀ آدم خاك مي باشد.

2-       « اني خالق بشراً من طين » (2) من بشر را از «گل » آفريدم، يعني خاك توأم با آب.

3-   « ولقد خلقنا الانسان من صلصال من حماء مسنون. (3) مرحله سوم خلقت آدم از « صلصال حماء مسنون مي باشد يعني گلي كه رنگ سياه دارد، كه فرهنگ لاروس صلصال من حماء مسنون را اينگونه معني كرده است: يعني گل كه از لجن به وجود آمده و خشك گرديده است.

4-       « انا خلقناكم من طن لازيب » (4) كه درين مرحله خلقت آدم از گل رسيده عنوان شده است.

5-   « اني خالق بشراً من صلصال من حماء مسنون » (5) مفسرين صلصال من حماء مسنون را به گل خشك صدادار تفسير كرده اند، يعني گل رسيده كه مرحلۀ پنجم خلقت آدم را تشكيل مي دهد.

6-   « خلق الانسان من صلصال كالفخار» (6) اين مرحلۀ خلقت را گل چون صفال تشكيل مي دهد، يعني گل آماده شده و مقاوم.

7-   « ثم سواه و نفخ فيه من روحه » (7) يعني سپس خداوند بزرگ آدم را نيكو بيار است و از روح اش در آن بدميد، كه درين جا اضافه روح به خداوند، اضافه تشريفي مي باشد يعني روح شريف و مقدس كه با اين مرحله خلقت آدم پايان مي پذيرد. اين بود نمونۀ از آيات كه مراحل هفتگانه خلقت ابوالبشر را بيان مي كند. و اما در رابطه به خلقت انسان، در « عالم جنين » نيز خداوند در قرآن كريم هفت مرحله را بازگو مي كند كه درين زمينه مي توان آياتي را از سورۀ مؤمنون نام برد.

1-   « و لقد خلقنا الانسان من سلاله من طين » يعني مرحلۀ نخست خلقت انسان را از عصارۀ از گل مي دانند، چون نطفۀ كه باعث بوجود آمدن انسان  در عالم جنين مي باشد عصارۀ است كه از گل گرفته شده است. به عبارتي غذاهاي كه پدر و مادر قبل از عمل لقاح ميل نموده است و از آن اسپرم و اوول بوجود آمدۀ از گل است، يعني از زمين گرفته شده است.

2-   « ثم حعلناه نطفه في قرار مكين » سپس خداوند بزرگ نطفۀ انسان را در مكان مخصوص براي طي نمودن مرحلۀ بعد جايگزين مي كند.

3-       « ثم خلقنا النطفه علقه » سپس در مرحلۀ سوم نطفه را بصورت خون بسته در آوردم.

4-       « فخلقنا العلقه مضعه » بعداً آن خون بسته را بصورت گوشت جويده در آوردم.

5-   « فخلقنا المضعه عظام » درين مرحله است كه خداوند بزرگ خلق نموده است آن گوشت جويد ه را بصورت استخوان، كه درين استخوان بندي انسان كامل مي شود.

6-       « فكسونا العظام لحماً » سپس آن استخوان بندي را با گوشت پوشاندم.

7-   « ثم انشأناه خلقاً آخر، فتبارك الله احسن الخالقين » (8) در آخرين مرحلۀ خلقت خداوند مي فرمايد: سپس اراده كردم خلقت آخري را براي انسان، يعني دميدم روح خودم را در آن كالبد بي جان تا جان گرفت. با اين مرحله است كه خلقت انسان در عالم جنين پايان مي پذيرد. ما مي بينيم كه خداوند بزرگ آخرين مرحلۀ خلقت آدم و انسان را دميدن روحش مي داند. و حال بايد ديد اين روح چيست؟ كه در ساختار بشر نقش عمده و حياتي دارد.

درين رابطه بايد يادآوري كرد كه حقيقت روح تاكنون كشف نشده است، و مي توان گفت اين مسئله يكي از جنجالي ترين مطالب فلسفي مي باشد. بنابراين تا آن جاي كه توان تحقيق ياريم كند مسائل ذيل را در رابطه با روح مطرح مي كنم.

1-       روح از نظر لغت

2-       روح از ديدگاه ماترياليسم

3-       روح از ديدگاه فلاسفۀ جهان

4-       روح از ديدگاه احاديث و روايات

5-       روح از ديدگاه قرآن

7-       روح از ديدگاه عام « اسپريتيسم ».

8-       آثار و فعاليت روح در انسان

مطلب اول

در لغت روح به معنی نفس و دویدن آمده است ، و روح و ریح را از یک ماده دانسته اند ، چون همانطور که (باد)مودمد و قابل دیدن نمی باشد روح هم چنین است ،و به معنی (من) هم آمده است ،یعنی همان موجودی که انسان تمام اعمال و افعال شان را به آن نسبت می دهد ، و بدون آن انسان وجود خاریجی ندارد .

مسئله دوم :

روح از دیدگاه ماتیالیسم(مادّیون)، مادّیون همانطور که اصالت را به مادّه می دهد ،رابطه به (روح) نیز دید مادّی دارند ، و باین باورند که روح موجودی است مادّی و معلول علّت های ، یعنی روح زاده فعال شدن غُُُُُددهای مغز و اعصاب می باشد ، مانند بُزاق دهن که زاده فعّال شدن غُدد های دستگاه گوارش می باشد ، به همین مبنی وقتیکه انسان می میرد یعنی غُدد ها از فعالیّت می افتدو تومورهای مغزی دیگر کار نمی کند ،وروح از بین می رود و نابود می شود ، بنا بر این ، درین دیدگاه روح همان خواص فیزیکی و انفعالات شیمیایی سلول های مغزی و عصبی می باشد . که این دید در رابطه به روح آخرین روز های زندگی شان را سپری می کند ،چون معتقدین به احضار روح و پیروان علم اسپریتیسم اکثرا مادُی هستند !!     

 اما مسأله سوم كه در رابطه به روح قابل بررسي مي باشد، روح از ديدگاه فلاسفۀ جهان مي باشد، گذشته بر اينكه بحث روح يكي از مباحث پيچيدۀ فلسفي مي باشد و تمام فلاسفه در رابطه به آن ديدگاههاي دارند، قابل انكار نمي باشد، لذا اين مسئله را از ديدگاه افلا طون شروع مي كنيم.

1- افلاطون: از فلاسفۀ مي باشد كه تاكنون ديدگاههاي شان مطرح مي باشدو طرفداراني دارد كه ايشان در رابطه به روح، اصالت را به روح و ماده مي دهد. و به اين باورند كه روح قبل از آنكه در كالبد انسان جايگزين شود در عالمي ديگر جايگاه داشته و آنگاه كه خداوند انسان را بيار است به بدن آن تعلق گرفت. بنابراين نظر مثل روح مانند مرغي است كه در قفسي بنام بدن مدتي لانه مي گيزند و پس از مدت معيني درب قفس را شكستته و از آن بيرون مي شود. كه حافظ شيرازي و عارف نامدار مسلمان نيز به اين باورند لذا مي فرمايند:

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود

آدم آورد درين دير خراب آبادم

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك 

چند روزي قفسي ساخته اند در بدنم

1- ديدگاه ارسطو و ابن سينا: اين دو فيلسوف بزرگ و نامدار معتقد به اين اند كه روح موجودي است پيوسته با ماده نه در ماده، به عبارت ديگر رابطۀ روح و بدن از نوع رابطۀ صورت و ماده مي باشد، لذا صورت و فعليت ماده بوسيله روح مي باشد و هرگز موجودي بنام روح پيش از بدن وجود نداشته، و از لازمۀ اين ديدگاه است كه بعد از مرگ هم روحي وجود نخواهد داشت كه اين ديدگاه نزديك تر به ماديون مي باشد و قابل نقد.

2- ديدگاه دكارت: ايشان اصالت را به سه چيز مي دهد، خدا، روح، جسم و اين سه اصل مي باشد كه اصل ديگري را بنام انسان بوجود مي آورد. بنابراين هر سه اصل ازلي است و ازلي خواهد ماند. بنابراين ديدگاه انسان تركيبي از سه جزء خدا، روح، جسم يعني ماده است و تا خدا و روح وجود نداشته باشد ماده يعني جسم هم نيست و اينكه انسان مي ميرد فقط شكل عوض مي كند و الانسان نابود شدني نيست.

3- صدرالمتألهين: ايشان به اين عقيده بوده است كه روح محصول قانون حركت عمومي و جوهري جهان جسم مي باشد. بنابراين سه چشمۀ پيدايش روح همان ماده متحول ومتحرك مي باشد، كه اين ديدگاه به ديدگاه ماترياليسم نزديك تر بنظر مي رسد، چون ماديون هم روح را معلول حلكات غددهاي مغزي و انساني مي داند، كه از اين ديدگاه چنين استنباط مي شود كه با از بين رفتن قانون حركت عمومي و جوهري ماده روح هم از بين مي رود.

4- ديدگاه فلاسفۀ اسلامي: فيلسوف هاي مسلمان اكثراً به اين عقيده اند كه روح قبل از آنكه در كالبد انسان و در اين چارچوبۀ فيزيكي دميده و جايگزين شود در عالم ديگري بنام « عالم ذر » و يا لوح محفوظ زيست و نماي داشته اند و در آن عالم بوده اند كه ارواح تمام موجودات هستي در مقابل سؤال خداوند كه فرمودند « الست بربكم » فرمودند چرا؟ تو پروردگار ما هستي، كه بعد از خلقت آدم به امر خداوند در جسم انسان بي دميد. بنابراين روح تا تجرد كامل پيدا نكند از بدن بي نياز نمي شود و بعد از تجرد كامل است كه ارواح در علم برزخ سكنا گزين مي شوند. كه اين ديدگاه با دلايل عقلي و نقلي ثابت شده است و از طرف ديگر در اين ديدگاه روح موجودي است از مجردات و قابل ديدن نمي باشد، و اما آنچه را علم « اسپريتيسم » و يا ظهور ارواح به آن معتقد است از نظر اسلام آن روح بما هو روح نمي باشد بلكه تجلي روح است از مجراي يك بدن لطيف نه خود روح چون روح از مجردات است و قابل ديدن نمي باشد. (9)

مطلب چهارم

اما مطلب چهارم كه بايد در رابطه به روح مطرح و بررسي گردد، روح از ديدگاه احاديث و روايات مي باشد، كه اين مطلب را با حديثي ااز رسول اكرم (ص) شروع مي كنيم، كه حضرت مي فرمايد: « الروح جند من جنود الله ليسوا بملائكه، لهم رؤس و ايدي و ارجل ثم قرء: يوم يقوم الروح و الملائكه صفا، قال (ص): هولاء جند و هولاء جند، (10) روح لشكري از لشكريان خداست كه ملائكه نيستند، آنها داراي سر و دست و پاي مي باشد، سپس پيامبر (ص) اين آيه را تلاوت نمود « يوم يقوم الروح و الملائكه صفاً كانهم بنيان مرصوص » سپس فرمودند ملائكه لشكري است و روح لشكري.

حديث دوم : عن امام صادق (ع) « هو ملك اعظم من جبرائيل و ميكائيل » (11) روح ملكي است بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل.

حديث سوم: عن امام باقر (ع) در تفسير آيۀ « و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربي » قال (ع)، « انما الروح خلق من خلقه له بصر و قوه و تأييد يجعله في قلوب الرسل و المؤمنين » (12)

روح از مخلوقات خداوند است بينائي و قدرت و قوت دارد خدا آن را در دلهاي پيغمبران و مؤمنان قرار مي دهد. و ايضاً عن احد اهما (ع) « هي من الملكوت من قدره الله » روح از عالم ملكوت و از قدرت خداوند است.

مطلب پنجم

اما مسأله پنجم كه در رابطه به روح مطرح مي شود، از ديدگاه قرآن مي باشد: در قرآن كريم، 21 بار از روح نام برده شده است البته به هفت عنوان:

1- 8 بار بعنوان الروح در سوره ها و آيات ذيل آمده است:

نساء / 171 ، اسراء / 85 ، غافر /  15 ، مجادله /22 ، معارج / 4، انبياء / 38 ، القدر/ 4 ، نحل / 20

2- 4 بار بعنوان الروح القدوس در آيات و سوره هاي بقره / 87 ، بقره / 453 ، مائده / 110 ، نحل / 120

1-       سه بار بعنوان روحنا در سوره ها و آيات مريم / 17 ، انبياء/ 91، تحريم / 12

2-       دوباره بعنوان روحي در سوره حجر آيه 29 و 72

3-       يك بار بعنوان روح المين در سورۀ شعراء / 193

4-       يك بار بعنوان روحيه در سوره سجده آيه 9

7- يك بار بعنوان روحاً من امرنا در سوره شوري آيه 52  (13)

موارد استعمال روح در قرآن                                                                                        

اين قرآن را روح الامين بر قلب تو نازل كرد، « علي قلبك لتكون من المنذرين » تا از انذار كنندگان باشي.

1- به معني فرشتۀ بزرگي از فرشتگان خاص خدا، يا مخلوقي برتر از فرشتگان آمده است، مانند آيه 4 سورۀ قدر، كه خداوند مي فرمايد: در شب قدر فرشتگان و روح به فرمان پروردگارشان براي تقدير امور نازل مي شود.

2- به معني موجودي آمده است كه در روز قيامت با فرشتگان در يك صف قيام مي كنند، مانند آيه 38 سورۀ نبأ كه خداوند مي فرمايد: « يوم يقوم الروح و الملائكه صفاً » در روز رستاخيز روح و فرشتگان در يك صف قيام مي كنند.

3- به معني قرآن و وحي آسماني نيز آمده است، مانند آيه 52 سورۀ شوري: « و كذالك اوحينا اليك روحاً من امرنا » اين گونه وحي بسوي تو فرستاديم روحي كه از فرمان ما است.

4- به معني روح انساني هم آمده است، مانند آيه 9 سورۀ سجده كه خداوند مي فرمايد: « ثم سواه و نفخ فيه من روحيه و جعل لكم السمع و الابصار » سپس آدم را نظام بخشيد و از روح خود در آن دميد. و نيز مانند آيه 29 از سورۀ حجر كه خداوند مي فرمايد: « فاذا سويته و نفخت فيه من روحي » هنگامي كه آفرينش آدم را نظام بخشيدم و از روحم در او دميدم.

مطلب ششم

اما مسئله ششم، كه در رابطه به روح مطرح مي شود، جايگاه روح بعد از مرگ مي باشد.

كه اين اصل را مي توان از پنج ديدگاه بررسي كرد:

1-       ديدگاه فيلسوفان پيش از اسلام

2-       ديدگاه فلاسفۀ اسلامي

3-       ديدگاه فلاسفۀ اروپا

4-       ديدگاه قرآن درين باب

5-       نظر روايات درين اصل

ديدگاه فلاسفۀ پيش از اسلام

اما ديدگاه هاي فيلسوفان پيش از اسلام در رابطه به جايگاه روح بعد از مرگ مي توان نظرات هفت فيلسوف را كه درين اصل نظر دارند، بطور اختصار مطرح كرد.

1-      ثاليس ملطي: ايشان مي فرمايد: خداوند عنصري ابداع كرد كه در آن جميع موجودات و معلومات است كه اين عنصر « انسان » يك « صفو » دارد و يك « كدر » آنچه از صفوي آن پيدا شد جسم است و آنچه از كدر او است جرم است و جرم فاني مي شود كه منظور ايشان از جسم همان روح است كه با از بين رفتن جرم يعني بدن فاني نمي شود و از بين نم ميرد و جايگاهش پرواز مي كند.

2-      انكسيمايس: ايشان مي فرمايد: كلمات و شواهد صراحت دارد بر بقاي نفس حتي نفوس خبيثه و شريره و ايشان را بر اين عقيده است كه تمام آثار حيواني از عالم عقل است و ثبات و بقاء دارد و با از بين رفتن نابود نمي شود.

3-      أنبذ قلس: اين فيلسوف در زمان داود پيامبر (ع) بوده است و حكمت را از او و لقمان آموخته است. وي مي فرمايد: تمام اختلاف و تضاد از عالم ماده مي باشد و محبت و عشق از روحانيات مي باشد و روحانيات مربوط به نفس كليه مي باشد و از عالم اعلي آمده است و به آنجا بر مي گردد، يعني با از بين رفتن بدن از بين نمي رود و به عالم خودش بر مي گردد.

4-      فيثاغورث: اين حكيم در زمان حضرت سليمان بوده است و حكمت را از او آموخته و مي گويد: انسان عالم صغير است و عالم انسان كبير است و نفس قبل از اتصال به بدن ابداع شده است در صورت تجرد از بدن به عالم اصلي خود بر مي گردد.

5-      سقراط: ايشان حكمت را از « فيثاغورث » و « ارسلادوس » آموخته است، حكيمي است الهي، در رابطه به روح مي گويد: قبل از بدن وجود داشته است و وجود اتصال روح به ابدان براي استكمال بوده است و ابدان قالب ها و آلات نفوس است كه بعد از نابودي ابدان، نفوس بر مي گردد به عالم خودشان.

6-      افلاطون: ايشان از حكماي الهي مي باشد و حكمت را از سقراط آموخته است و در زمان اردشير بن دارا متولد شده است و مي گويد: نفوس قبل از آنكه در كالبد بدن جاي گزيند در عالم ديگري بوده است و بعد از نابودي ابدان به عالم خودشان بر مي گردد.

7-      ارسطو يا ارسطا طاليس: ايشان قواعد ميزان را كه پايۀ علم ها است پايه گذاري نموده اند و به معلم اول مشهور مي باشد. شيخ الرئيس بو علي سينا كه از اعجوبۀ روزگار است پيش تعالم اين مرد بزرگ « ارسطو » زانو بزمين زده و زمين ادب بوسيده است، ايشان در رابطه به نفس مي فرمايد: نفوس انساني قبل از آنكه در قوي علم و عمل يعني بدن كامل شود آيت خدايي بود و بعد از نابودي بدن « متصل به روحانيون و ملائكه مقربين مي شود» (14)كه همين مرد بزرگ در قصيده عينيه مشهورش از كبوتري سخن مي گويد كه از بام بلند آفرينش فرود آمده است و بر روي خاك در قفسي خود را گرفتار كرده است، اين كبوتر همان روح است. (15)

ديدگاه فلاسفۀ اسلامي

اما مسئله دوم كه در رابطه به اين اصل، يعني جايگاه روح بعد از مرگ، مطرح مي شود، آراء و ديدگاههاي فلاسفۀ اسلامي مي باشد، كه به ترتيب ذيل اختصاراً بيان مي شود:

1-             ديدگاه شيخ الرئيس بو علي سينا (بيان شد)

2-      شيخ شهاب الدين، معروف به سهروري، در كتاب حكمه الاشراق شان مي فرمايد: نفوس مجرد وقتي كه حاصل شد يعني از ابدان خارج گرديد، اتصال به عالم نور محض پيدا مي كند.

3-      صدر المتألهين: اين فيلسوف عظيم الشأن دربارۀ نفس و حالات او در ما بعد الموت، شرح هاي طولاني دارد، و از آنجائيكه ايشان روح را پديدۀ را مي دانست كه معلول فعاليت هاي غددهاي عصبي و مغزي، لذا به اين باورند كه جسم هم نابود ناشدني است.

بنابراين قائل به معاد روحاني و جسماني مي باشد و دربارۀ معاد در اسناد اربعه مي گويد: چون نفوس ما كامل ناشدني است و درست است كه صورت ظاهري اش تغيير مي كند ولي اصل ماده فنا پذير نيست و روح وقتي كه علاقه اش به بدن تمام شود جوع به ذات حقيقي خود مي كند.(16)

ديدگاه فلاسفۀ اروپا

اما مسئله سوم كه در رابطه به بقاء روح بعد از مرگ بايد بررسي شود، ديدگاه فلاسفۀ « اروپا » مي باشد، كه اين فيلسوفان نظرات شان مثل آراء فلاسفۀ قبل از اسلام مي باشند، مثلاً دكارت كه فيلسوف فرانسوي مي باشد مي فرمايد: فلاسفه از روي برهان اثبات كرده اند كه روح بعد از خلود بقاء دارد و نيز از گفتار اوست كه روح چيزي است و جسد چيزي و روح تابع جسد نيست، جسد فاني مي شود و روح باقي است.

فريد و جدي صاحب دائره المعارف، چهل و هفت نفر از رجال علمي انگليس، فرانسه، آمريكا، آلمان و ايتاليا را نام مي برد كه معتقدان به زنده ماندن روح بعد از فناء شدن بدن مي باشند. (17)

ديدگاه قرآن

مسئله چهارم، كه در رابطه به روح و فاني نشدن آن بعد از مرگ مطرح مي شود، نظر و ديدگاه قرآن مي باشد، در قرآن كريم آيات زيادي وجود دارد كه گوياي اين اصل مي باشد، كه از باب نمونه آيات ذيل يادآوري مي شود:

1- « و لا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله اموات بل احياء و لكن لا تشعرون »

(18) آن كسي را كه در راه خدا كشته، مرده نپنداريد بلكه او زنده ابدي است و ليكن همه شما اين حقيقت را نخواهيد يافت.

1-   « يستبشرون بنعمه من الله و فضل و ان الله لا يضيع اجر المؤمنين » (19) آنها را بشارت به نعمت و فضل خداوند دهند و اينكه خداوند البته اجر اهل ايمان را هرگز ضايع نگرداند. اين آيه گوياي اين مسئله است كه خداوند اجر و مزد اهل ايمان را از آن لحظه كه از اين دنيا تجرد كامل پيدا كند، مي دهد، يعني آغاز اهداء پاداش اهل ايمان از هنگام به فعليت رساندن عمل نيكو خواهد بود، كه عالم برزخ را نيز شامل است.

2-   « و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون » آنانكه در راه خداوند كشته شده اند مرده نپنداريد بلكه زنده اند و در نزد پروردگارشان از نعمات خداوند استفاده مي كند.

3-   « النار يعرضون غدواً و عشياً و يوم تقوم الساعه ادخلوا آل فرعون اشد العذاب »،  (20) اينك كه در عالم برزخ اند « فرعونيان » آتش دوزخ را صبح و شام بر آنها عرضه مي دارند چون روز قيامت شود خطاب آيد كه « فرعونيان » را به سخت ترين عذاب جهنم وارد كنيد.

4-   « و سئل من ارسلنا من قبلك من رسلنا اجعلنا من دون الرحمن الهه يعبدون »، (21) اي رسول خدا، از رسولاني كه پيش از تو فرستاديم باز پرس كه آيا جز خداي يكتا مهربان خدايان ديگري را هم معبود خود قرار داديم؟ از اين آيه چنين استنباط مي شود كه به پيامبر اسلام (ص) امر مي شود كه با ارواح رسولان قبلش صحبت كند و سؤال كند.

5-   نيز خداوند صريحاً مي فرمايد: كه حضرت صالح پيامبر و حضرت شعيب پيامبر با ارواح گذشتگان خويش، سخن مي گويد(22) گذشته از اين ،‌ در مكتب اسلام يكي از واجبات نماز سلام و تحيات فرستادن به پيامبر بزرگ اسلام (ص) مي باشد كه اين هم دال بر زنده بودن روح مي كند،‌ مثلاً پيروان مذهب جعفري مي گويند:

« السلام عليك ايها النبي و رحمت الله و بركاته » و پيروان مذهب حنفي مي گويند: « التحيات لله و الصلواه و الطيبات السلام عليك ايها النبي و رحمه الله و بركاته » و شافعيان مي گويند: « التحيات المباركات الصلوات لله،‌ السلام عليك ايها النبي و رحمه الله و بركاته » و خيلي ها مي گويند: التحيات لله و الصلواه و الطيبات السلام عليك ايها النبي و رحمه الله و بركاته »(23)

و هم چنين آيات: زمر/43 مؤمنون/101 بقره/149 مؤمن/47 ممتحنه/13 صريحاً بازگو كنندۀ حيات و زنده بودن روح بعد از مرگ مي باشد. بنابراين با دلايل گوناگون اصل زنده بودن و زنده ماندن روح ثابت شد،‌ آنهم به تواتر و به حدي كه اكثر دانشمندان مادي در مورد اين اصل، ديدگاه الهيون را دارند.

ايضاً‌، از جمله مسائلي كه در رابطه روح قابل بررسي است آثار روح و فعاليت آن در انسان مي باشد چون از مسلمات است كه انسان بدون روح هيچگونه حركت و فعاليتي ندارد و تمام آثار و فعايت انسان مربوط مي شود به روح،‌ از جمله آثار روح براي انسان كه ارزش فوق العاده بشري دارد و انسان را با ساير موجودات متمايز مي سازد فكر كردن است كه در رابطه به اهميت فكر كردن همين قدر بس است كه يكي از معصومين (ع) فرموده است: « التفكر ساعه افضل من عباده سبعين سنه » و يا اينكه مولوي بزرگ مي فرمايد:

اي برادر تو همين انديشه اي

ما بقي تو استخوان و ريشه اي

گر بود انديشه ات گل گلشني

ورنه خاري و تو هم گلسخني

و خيام آن صوفي اهل دل مي فرمايد:

در مشرب ما طاعت آدم فكر است

عالم بدن است و روح عالم فكر است

بي فكر وجود بندگي معصيت است

بر كل عبادات مقدم فكر است

اما اينكه فكر چيست؟ و قدرت فكر بشر بچه اندازه است دانشمندان علم النفس درين رابطه مي فرمايد: تاكنون هيچ دانشمندي اين را نتوانسته كشف كند كه امواج فكري بشري چگونه و در چه حركت مي كند و داراي چه طول و موجي است و اين مسلم است كه صدها برابر امواج بي سيم مي باشد،‌ و در فضاي بنام « اترمانتي فروس » مي پيمايد و طول موج اش مثل ساير قوا محدود نيست و كائنات و ازليت و ابديت را به هم وصل مي كند كه در قالب سخن بيان كردنش مشكل است،‌ و اهميت تفكر هم در تمركز فكر است و اهميت تمركز فكر همين قدر بس است كه دكتر جراح يهودي بنام « ابراهيم شالو » خدنگي را در حال تمركز فكر،‌ يعني در حال نماز خواندن از پاي حضرت علي (ع) آن عجوبه اي روزگار بيرون مي آورد،‌ و هيپنوز كنندگان عصر فعلي از اين راه « تمركز فكر » مرض هاي لا علاج را تداوي مي كنند،‌ و مرتاضان به اين باورند كه تمام رياضت ها و ورزش هاي جسمي و روحي براي تمركز فكر به اراده در آوردن و در اختيار گرفتن نيروي فكر است،‌ توفيق در اين كار به انسان چنان قدرتي مي دهد كه مي تواند تسلط بر نفس و بر اعضاء غير ارادي پيدا كند بطوري كه قلب خود را با اراده از ضربان باز دارد و يا موت اختياري داشته باشد،‌ و قادر به اعمال خارق العادۀ مثل باز داشتن قطار از حركت مي شود كه جوكي ها و عرفا قادر به اين امر مي باشند و بر همين مبنا بنيانگذار مكتب جوكي ها ورزشي را بنام « يوگا » درين راستا بنا نهاده است كه با اين ورزش قادر به اختيار در آوردن وادي نا خود آگاه مي گردند و اينكه مذهب جوكي ها براي اين ورزش كلمه يوگا را انتخاب كرده اند،‌ به اين علت است كه واژۀ يوگ به معني الحاق و الصاق مي باشد به اين  معني كه از راه رياضت و تمرين و تمركز انسان مي تواند روح خود را به روح عالم پيوند دهد، كه عرفاي ما نيز به اين باورند كه از طريق سير و سلوك مي توان به اين مقام رسيد.

بقول عرفا:

روح ما موجي است از درياي او

قدرتي از قدرت پيداي او

و يا:

تا نفخت فيه من روحي شنيدم شد يقين

بر من اين معني كه مازان وي واو زان ماست

و نيز به اين باورند كه انسان با تقويت نمودن فكر قادر به تفاهم با همۀ مخلوقات الهي هستند چون به اين كيش همۀ عالم ربط به خداوند دارد، منتها غير مستقيم،

يعني: عرش و عالم جز طلسمي بيش نيست

اوست بس، اين جمله اسمي بيش نيست

و ديدگاه روانشاناسان نيز اين است، يعني هر طور كه مي انديشيم همان طور عمل مي كنيم چون مغز انسان غده هاي دارد بنام « سكالين » كه تمايلات و گرايشهاي به دين و آئين و تقوي را تقويت مي كند و مادۀ ديگري در مغز وجود دارد بنام « اووزين » كه مهر و محبت و ذوق و شوق را زياد مي كند و مادۀ ديگري است بنام « آنستزين » كه تغييرات در جهت بي دردي و كرختي حساسيت و سرعت انعقاد خون در انسان مي شود، كه فعاليت و ترشح همۀ اين ماده ها و غده ها به چگونگي انديشيدن ارتباط دارد و چگونه انديشيدن انسان هم به سلامتي جسم و روان وابسته است و سلامتي جسم و روان هم به عواملي بستگي دارد كه بطور خلاصه به قرار ذيل مي توان ازش نام برد.

1- توجه به مسائل تغذيه و بهداشت كه درين رابطه چه زيبا مي انديشند عرفا و صوفيان صاف، كه اعمال انسان در هر زمان بستگي مستقيم به غذاهاي دارد كه انسان در طول شب و روز ميل مي كند و يا اعمال فردايت در گرو تغذيۀ امروزت رشد هر سرشت در حد خود معيار انساني هر كس بحساب مي آيد، كه هر انسان داراي چهار نوع سرشت و يا كشش دروني مي باشد:

1- كشش به راستي

2- گرايش به نيكي

3- گرايش به زيبائي

4- حس خداجويي،‌ كه كمال در هر يك از اين گرايشها ارزش است و مقام و موقعيت دنيايي و اخروي انسان را بدرجۀ اعلا عليين مي رساند و بجا خواهد بود كه چنين بيان نمود از جملۀ فلسفۀ بعثت رسول تقويت و راهنمائي همين گرايش ها است تا انسان به درجۀ رسد كه به حق خليفۀ خداوند در زمين محسوب گردد، كه خليفه بودن فقط به بعد معنوي انسان ارتباط دارد و بعد معنوي هر شخص هم ارتباط مستقيم به رشد و كمال گرايش هاي نفسي و روحي انسان دارد، اينجاست كه انسان بر مبناي مراحل نفسي و روحي مرحله بندي مي شود چون از نظر عرفا و روانكاوان نفس و روح مراحلي دارد كه هر مرحله مقام و ارزش خودش را داراست.

مراحل و انواع نفس و روح:

1-   نفس اماره،‌ درين مرحله نفس به سوي هواهاي حيواني تمايل دارد و انسان بي اراده و ضعيف را بسوي شهوت، طغيان و سركشي و در غير مسير عقل مي كشاند‌، كه غلبۀ بر اين نوع نفس را عرفا مرحلۀ اول سير و سلوك معنوي مي داند كه اين سير و سلوك از غلبه به غرايض و خواهش هاي نفساني آغاز مي شود و گاهي اين مبارزه تا آخر عمر بطول انجامد كه درين مرحله وجود معلم حتماً‌ لازم است،‌ چون پيروزي بر نفس اماره كاري ساده نيست كه درين رابطه سعدي بزرگ چه زيبا سروده است:

حذر از پيرويي نفس كه در راه خدا

مردم افگن تراز اين غول بياباني نيست

درين مرحله عرفا شريعت را پوستۀ از طريقت و طريقت را پوسته اي براي رسيدن به حقيقت مي دانند كه حقيقت همان فناء في الله است،‌ يعني مرحلۀ كه منصور حلاج به آن رسيده بود.

2-   نفس لوامه،‌ كه انسان بعد از غلبه بر نفس اماره دست رسي به اين مرحله از نفس پيدا مي كند، يعني قادر به تميز دادن خوب از بد مي شود و علاقه مند به پيروي از عقل و پذيرائي حكمت مي گردد. بقول حافظ:

هر كه در آئينه صافي نشد از رنگ هوس

ديده اش قابل رخسارۀ حكمت نشود

كه درين مرحله انسان گرچه قادر به ترك كامل او امر غريزي نباشد ولي اگر مرتكب لغزش گردد، سخت به حالت پشيماني و ندامت در مي آيد، اينجاست كه خداوند بزرگ قسم ياد مي كند به اين نوع از نفس،‌ يعني « و لا قسم بالنفس اللوامه »

3-   نفس ناطقه يا متفكره،‌ عارف و سالك درين مرحلۀ از نفس در تشخيص خوب و بد مهارت پيدا مي كند و در سايۀ رياضت و ذكر القائات به رشد بيشتر قواي فكري نائل شده، قادر به تمركز افكار مي گرددد ولي كاملاً‌مصون از خطاء و ارتكاب اعمال ناپسند نمي باشد. درين مرحله است كه بين نفس ناطقه و اماره مبارزۀ سخت در مي گيرد كه بهترين سلاح مبارزۀ سالك درين مرحله تفكر است.

4-   نفس عاقله يا ملهمه: كه درين مرحله سالك با رشد تفكر به رشد تعقل نائل مي گردد و عقل حاكم بر وجود مي شود و افكار قادر به درك و تميز خوب از بد مي باشد،‌ چون فكر علم آفرين است و عقل حكمت آفرين و حكمت عبارت است از صورت محكم و متقين علم،‌ كه سلاح برندۀ اين مرحله عقل مي باشد.

5-   نفس مطمئنه: درين مرحله رشد عقلاني سبب بينايي دل مي گردد و بينائي و پختگي مصونيت از خطا را ايجاب مي كند واضح است كه حاصل عدم لغزش اطمينان قلبي خواهد بود و اين الهامات قلبي است كه سبب آئينۀ دل سالك را غيب نما مي سازد، و در اين مرحله است كه انسان به كمال انساني خود نزديك مي شود و پردۀ ظلماني ماده پاره شده و زمان و مكان برايش محو مي گردد و به نشدني ها دست مي يابد و كشف كرامات مي كند.

6-   نفس راضيه: درين مرحلۀ از نفس است كه سالك از خود در راه رسيدن به او مي گذرد و درست در همين مرحله است كه سوز و گداز معيار خودشناسي سالك است و سالك به مرحلۀ امتحان قرار مي گيرد و سالك دستيابي به مقام عشق پيدا مي كند و دل سپردن او به معشوق مرحلۀ رضا و تسليم را پيش كش مي كند و درست در همين مرحله است كه شعر حافظ:

خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان

تاسيه روي شود هر كه در او غش باشد

موضوعيت پيدا مي كند

7-   نفس مرضيه يا كامله،‌ اين آخرين مقام و كمال و پايان سفر پر مخاطرۀ سلوك و دورۀ پر مجاهدۀ استكمال و راه يافتن به بارگاه ربوبي و رسيدن به مقام وصل مي باشد. درين مرحله است كه انسان ناسوتي به مقام ملكوتي مي رسد چون از نظر فلاسفه چهار نوع عالم وجود داد.

1-       عالم ناسوت‌، يعني عالم ماده كه واجد زمان و مكان مي باشد.

2-       عالم مثال،‌ يا ملكوت كه فاقد حركت زمان و تغيير مي باشد

3-       عالم عقول،‌ يا جبروت كه عالم معني است

4-   عالم لاهوت،‌ كه عالم الوهيت مي باشد كه نفس در مرحلۀ هفتم فقط يك درجه بالندگي پيدا مي كند و به عالم ملكوت مي رسد، يعني نفس به يگانگي روح مي رسد و عاشق در مرحلۀ ششم به رضاي قلبي خود نائل مي گردد ولي از رضامندي معشوق بي خبر مي باشد ولي در مرحلۀ هفتم مورد رضاي پروردگارش قرار مي گيرد و پاسخ معشوق را سالك دريافت مي دارد. بنا به سرودۀ آن عارف عاشق كه:

در عشق تو كمند لطف ماست

زير هر يا رب تو لبيك هاست

اين بود گزيدۀ از مراحل نفس و يا روح آدمي كه بيان گرديد.

استعدادهاي روحي

استعدادهاي روحي، اين مطلب ديگري است كه در علم الروح قابل مطرح مي باشد و بايد از آن نيز نامي برد،‌كه عرفا و فلاسفه آن را به قرار ذيل مطرح و تقسيم بندي نموده اند.

1-   تله پاتي: اين نيرو يكي از استعدادهاي فوق طبيعي مي باشد كه انسان داراي اين استعداد است و اولياء الله از حداكثر اين نيرو برخوردار بوده اند و فعلاً‌ هم كساني هستند كه اين نيرو را دارا اند،‌ اما اولين بار در قرن اخير كلمۀ « تله پاتي » بوسيلۀ « فرديك مايزر » پايه گزار انجمن واني انگلستان استعمال گرديد كه تله پاتي از دو كلمه يوناني تركيب شده است،‌ تله و پاتي كه تله بمعني دور و پاتي بمعني احساس مي باشد،‌ يعني خواندن افكار ديگران و ارتباط با ديگران از راه دور كه اين غير از حواس پنجگانه مي باشد و فقط با نيروي روح مي توان اين كار را كرد كه اين نيرو را اكثر از حيوانات نيز دارا است.

2-   سايكومتري: اين نيروي است كه انسان با آن مي تواند با ديدن و لمس نمودن البسه و يا لوازم ديگر از صاحب غايب و يا مفقود آن خبر صحيح مي دهد كه اين نيرو به تمام انسانها وجود دارد كه با روشهاي خاص مي توان آن را تقويت كرد و بكار گرفتن آن نيرو فقط در حال خلسه امكان دارد،‌ يعني حالت ما بين خواب و بيداري كه اين نيرو نيز از استعدادهاي روحي مي باشد.

3-   نيروي آينده نگري: كه اين هم از فعاليت هاي روح مي باشد كه پيامبران و امامان (ع) داراي اين نيرو بوده است و در عصر كنوني مرتاضان و عرفا نيز داراي اين نيرو مي باشد.

4-   هيپنوتيزم: كه عبارت است كه از خواب مصنوعي و امروز بصورت يك علم مطرح است و در دانشكده هاي روانشناسي كشورهاي مترقي جهان تدريس مي گردد،‌ كه بنيانگذار اين علم،‌ پزشك معروف اطريشي بنام « انتوان مسمر» مي باشد و از آن براي درمان بعضي بيماري ها نيز بكار گرفته مي شود.

5-   طي الارض: اين نيروي ديگر از استعدادهاي روحي مي باش كه عرفا و بندگان خاص خداوند داراي آن مي باشد طي الارض يعني،‌ پيمودن راه هاي طولاني در يك آن كه درين حالت انسان بقدري سبوك مي شود كه از جاذبۀ زمين بدور مي شود و پرواز گونه در يك آن در چند جاي دور از هم ديده مي شود و در عصر فعلي در هند يوگيست ها داراي اين عمل خارق العاده مي باشد و در تاريخ و شرح حال عرفاي اسلامي و انبياء و اولياء الله از اين گونه خارقه ها نيز به وفور يافت مي شود. بايد ياد آوري شود كه نيروي طي الارض بعد از تكامل نفس بدست مي آيد چون نفس داراي مراحلي است كه عرفا آن را به هفت مرحله خلاصه نموده اند كه به اين همت مرحله سير و سلوك نيز مي گويند. كه مولوي آن عارف بزرگ و عطار اين مراحل را به هفت شهر عشق تعبير نموده اند. و مولوي در رابطه به عطار مي گويد:

هفت شهر عشق را عطار رفت

ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

فطرت انسان در قرآن

دومين مبحث كه در قرآن كريم راجع به انسان مطرح شده است، فطرت انسان مي باشد،‌ كه اين مبحث بايد از سه جهت بحث و بررسي گردد:

1-   واژۀ فطرت در لغت، 2- كاربرد واژۀ فطرت در قرآن كريم، 3- خصلت هاي فطري انسان در قرآن كريم

   مطلب اول:

در لغت « فطرت » به معني ابتداء و اختراع غير تقليدي آمده است،‌ لذا ابن اثير در حديث: كل مولد يولد علي الفطره،‌ واژۀ فطرت را به معني اختراع و خلقت ابتدائي تفسير نموده است. (24)و همچنين ابن عباس مي فرمايد: براي اولين بار واژۀ فطرت را از دو عرب باديه نشين شنيدم،‌ در حاليكه دربارۀ چاه آبي با يكديگر اختلاف داشتند، يكي از آنها گفت: أنا فطرتها. يعني من اولين بار آن چاه را حفر كردم، (25) و لذا عرب وقتي كه دندان شتري در مي آيد و براي اولين بار گوشت را مي شكافد و اين ابتداء طلوعش را با واژۀ فطرت بيان مي كن و مي گويد: فطر نا بالبعير فطراً اذا شق اللحم- و طلع،‌ و همچنين به اولين شيري كه از پستان حيواني گرفته مي شود‌، عرب به آن مي گويد « فطر»

بنابراين در لغت فطرت به معني اختراع و خلقت ابتدائي آمده است.

 مطلب دوم:

در قرآن كريم واژۀ فطرت بيست بار،‌ با يازده عنوان در آيه هاي مختلف آمده است،‌ كه عناوين آن به قرار ذيل توضيح داده مي شود:

1-       بعنوان « فطر»

الف:  در آنجائيكه خداوند بزرگ از زبان حضرت ابراهيم (ع) مي فرمايد: « اني وجهت وجهي للذي فطر السموات و الارض حنيفاً‌ و ما أنا من المشركين » (26) من با ايمان خالص روي بسوي خدائي آوردم كه آفرينندۀ آسمانها و زمين است و من هرگز با عقيدۀ جاهلانۀ مشركان مؤافق نخواهم بود.

ب: دوم آيۀ: « فأقم وجهك للدين حنيفاً‌ فطرت الله التي فطر الناس عليها ... »

پس تو اي رسول با تمام پيروانت مستقيم روي به جانب آيين پاك اسلام آور و پيوسته از طريق دين خدا كه فطرت خلق را به آن آفريده است، پيروي كن كه هيچ تغييري در خلقت خدا نبايد داد،‌ و اين است آيين استوار حق و ليكن اكثر مردم از حقيقت آن آگاه نيستند.

كه در اين دو آيه از قرآن « فطر » به معني خلقت و آفريدن آمده است.

2-       بعنوان فطر كم

‌ در آنجائيكه خداوند بزرگ به حضرت  موسي (ع) وحي مي فرمايد كه اي موسي در جواب بني اسرائيل كه منكر معادند بگو: « فسيقولون من يعيدنا قل الذي فطر كم اول مره ... » (27) پس اگر گويند چه كسي ما را زنده مي كند؟ بگو همان خدائي كه اولين بار شما را آفريد.

كه در اين آيه،‌ فطر كم به معني آفريدن اولي و ابتدائي آمده است.

3-       بعنوان فطرنا

‌ در آنجائيكه ساحران به فرعون مي گويند: « قالو لن نؤثرك علي ما جائنا من البينات و الذي فطرنا ... » (28) ساحران به فرعون پاسخ دادند: كه ما تو را با وجود اين معجزات آشكار كه از موسي مشاهده كرديم،‌ بر موسي مقدم نخواهيم داشت. كه در اين آيه،‌ فطرنا به معني معجزاتي آمده است كه اولين بار ساحران آن را مشاهده مي كنند.

4-       بعنوان فطرني:

الف:  در آنجائيكه هود پيامبر (ع) به قومش خطاب مي كند و مي گويد: « يا قوم لا أسئلكم عليه أجراً‌ ان اجري الا علي الذي فطرني أفلا تعقلون » (29)  اي قوم من! از شما مزد رسالت نمي خواهم اجر من جز بر خدا كه مرا آفريده نيست آيا در امر من فكر و عقل به كار نمي بنديد تا حق را از باطل تميز دهيد؟

ب: در آنجائيكه پيامبر بزرگ اسلام (ص) در مقابل مشركين مي فرمايند: « و ما لي لا اعبد الذي فطرني و اليه ترجعون » (30) و چرا من بايد خداي آفرينندۀ خود را نپرستم،‌ در صورتيكه بازگشت شما به سوي اوست.

ج: در آنجائيكه خداوند بلند مرتبه، داستان حضرت ابراهيم (ع) را به پيامبر اسلام (ص) بازگو مي كند،‌ كه حضرت ابراهيم (ع) به پدر و قومش مي فرمايد: « أنني براء مما تعبدون الا الذي فطرني فانه سيهدين » (31) من از معبودان شما سخت بيزارم و جز آن خدائي را كه مرا آفريده و ما را هدايت خواهد كرد نمي پرستم. كه درين سه آيه از قرآن « فطرني » به معني آفريدن آمده است.

5-       بعنوان فطر هن

 در آنجائيكه حضرت ابراهيم (ع) به قوم شان مي فرمايد: « قال بل ربكم رب السموات و الارض الذي فطرهن » (32) حضرت ابراهيم (ع) فرمود آري حرف حق اينست كه خداي شما همان خدايست كه آفرينندۀ آسمان و زمين است،‌ من بر اين سخن به يقين گواهي مي دهم.

كه در اين آيه فطرهن نيز به معني آفريننده آمده است.

6-       بعنوان يتفطرن

الف:  در آنجائيكه خداوند در مقابل حرف كافران مي فرمايد: « تكاد السموات يتفطرن منه ... » (33) نزديكست از اين گفتۀ زشت و عقيدۀ باطل،‌ آسمانها از هم فرو روند و زمين بشكافد و كوه ها متلاشي گردد.

ب: ‌ در آنجائيكه خداوند مي فرمايند: « تكاد السموات يتفطرن من فوقهن و الملائكه ... » (34)

نزديكست كه آسمانها از فراز شكافته شوند.

كه درين دو آيه،‌ يتفطرن به معني شكافته شدن و فرو ريختن آمده است.

7-       بعنوان انفطره

‌ در آنجائيكه خداوند مي فرمايند: اي رسول ياد كن قيامت را هنگامي كه آسمان شكافته شود: « اذا السماء انفطرت » (35) كه درين آيه هم،‌ انفطرت به معني شكافتن آمده است.

8-       بعنوان فاطر

 در آيات از قرآن فاطر به معني آفريننده آمده است. (36)

9-       به عنوان فطرت

 در آنجائيكه خداوند به رسول اكرم از كنه و حقيقت انسان سخن مي گويد و مي فرمايد،‌ « فاقم وجهك للدين حنيفاً‌ فطرت الله التي فطر الناس ... » (37) پس تو اي رسول با تمام پيروانت مستقيم، روي بجانب آئين پاك اسلام آور و پيوسته از طريقۀ دين خدا كه فطرت خلق را بر آن آفريده است پيروي كن. كه درني آيه فطرت نيز به معني آفريدن آمده است.

10- بعنوان فطور

 در آنجائيكه خداوند بزرگ از خلقت، موت و حيات آسمانها سخن به ميان مي آورد، كه درين آيه،‌ فطور به معني آفرينش آمده است.(38)

11- بعنوان منفطر

در آنجائيكه خداوند سخن از قيامت مي گويد و مي فرمايد: « السماء منفطر به كان وعده مفعولاً‌ » (39)

و آسمان شكافته شود و وعدۀ ثواب و عقاب بوقوع انجامد. كه درين آيه منفطر به معني شكافته شدن آمده است.

از مجموع اين آيات چنين استنباط مي شود كه اگر واژۀ فطرت نسبت به خداوند داده شود، به معني آفريننده و خلقت اولي استعمال مي شود، كه آيات عنواني هشت دلايلي بر اين مدعا است.

و اگر فطرت به انسان نسبت داده شود،‌ به معني آفريدن و خلق استعمال مي شود،‌ كه آيات عنواني 1 تا 4 و 9، 10 شواهدي است بر اين مسئله.

و اگر فطره نسبت داده شود به جمادات از قبيل كوه،‌ به معني شكافته شدن و فرو ريختن مي آيد كه آيات عنواني 6، 7، 11 شواهديست بر اين اصل.

در خاتمه،‌ مي توان چنين نتيجه گيري كرد كه فطرت در اكثر آيات مذكور به معني لغوي شان استعمال شده است،‌ يعني اختراع و آفريدن و خلقت اولي و ابتدائي انسان، به عبارتي اصالت و ذات و حقيقت انسان.

 مطلب سوم:

خصلتهاي فطري انسان در قرآن كريم تا آنجائيكه توان تحقيق ياريم نموده است، در قرآن بيش از 25 مورد در سوره هاي مختلف بدست آورده ام كه بازگو كننده 19 خصلت فطري انسان مي باشد كه از آن 19 خصلت، 7 خصلت اش مثبت و ارزشي و 12 خصلت اش منفي و ضد ارزشي مي باشد كه به قرار ذيل توضيح داده مي شود.

 خصلتهاي منفي انسان:

1-       انسان موجودي است فراموش كار و حق نشناس. (40)

2-       انسان موجودي است ضعيف. (41)

3-       انسان موجودي است ستمگر و كفران كننده. (42)

4-       انسان موجودي است بخيل. (43)

5-       انسان موجودي است ناسپاس. (44)

6-       انسان موجودي است عجول. (45)

7-       انسان موجودي است پرخاشگر. (46)

8-       انسان موجودي است ظالم و جاهل. (47)

9-       انسان موجودي است جزع كننده. (48)

10-  انسان موجودي است مغرور. (49)

11-  انسان موجودي است طغيان كننده. (50)

12-  انسان موجودي است مأيوس. (51)

 خصلتهاي مثبت و ارزشي انسان:

1- انسان موجودي است كه خدا معلم او بوده است، (52)

2- انسان موجودي است كه خدا بيان را به آموخت. (43)

3- انسان موجودي است كه خداوند او را به سعي و تلاش واداشت. (54)

4- انسان موجودي است كه خداوند آن را گرامي داشت. (55)

5- انسان موجودي است كه با مهمترين وجه آفريده شده است. (56)

6- انسان موجودي است كه فطرتاً‌ خداشناس است. (57)

7- انسان موجودي است كه بررنج آفريده شده است. (58)

از اين دو گونه بودن خصلتهاي فطري انسان،‌ مي توان چنين استنباط كرد كه انسان همانطور كه فطرتاً‌ دو بعدي است از لجن كه پست ترين و بي ارزش  ترين ماده ايست و روح كه با ارزش ترين و عاليترين چيزيست آفريده شده است، خصلتهاي شان نيز داراي اين دو بعدي بي نهايت در تضاد مي باشد.

و درست همين جا است كه رسول اكرم (ص) مي فرمايد: اگر خصلتهاي منفي و ضد ارزشي و پست انسان حاكم بر وجودش گردد،‌ از نظر شخصيتي پست تر از بهائم مي شود.

ولي اگر خصلتهاي مثبت و ارزشي انسان حاكم بر وجودش شود از نظر شخصيتي بالاتر و عاليتر از ملائك و فرشته ها است كه از مقربان درگاه نيز است.

و در حقيقت همين دو نوع خصلتهاي انساني است كه در طول تاريخ و از بدو خلقت سلاح هاي برنده و سرنوشت سازي بوده است بدست نمايندگان خدا و شيطان و اين دو نوع خصلتهاي انساني مي باشد كه از بدو خلقت حضرت آدم (ص) دو جريان و دو مكتب و ايدئولوژيك،‌ يعني آدم و شيطان بوجود آورد كه اين دو جريان و حركت در قالب دو انسان و در شخصيتي بنام هابيل و قابيل، تجسم عيني پيدا مي كند و خداوند بزرگ براي راهنمايي هابيليان و رشد و شكوفاي خصلتهاي مثبت 124 هزار پيامبر را مبعوث به رسالت مي كند.

و لذاست كه هابيليان در طول تاريخ با كوله بار پر از خصلتهاي مثبت و ارزشي در مقابل قابيليان،‌ با كوله بار پر از خصلتهاي منفي و ضد ارزشي كه همان بر پايي حكومت قسط و عدالت يعني مدينۀ فاضله باشد،‌ مبارزه و پيكار نموده اند.

و آن حكومتي كه تاريخ و جهان بيش از پنج سال نظاره گر آن نبوده است آن هم در گوشۀ از جهان بنام جزيره العرب در زمان حكومت پنج سالۀ فرزند هابيل و وارث آدم و خاتم،‌ حضرت علي (ع) و آن خداي عدالت، كه به قول جرج جرداق و آن محقق مسيحي: عدالت با علي دفن گرديد.

بنابراين،‌ برادر و خواهر! اگر خويش را بعنوان پيروان هابيليان تاريخ مي دانيم بايد با كوله بار پر از خصلتهاي خدائي و روحي خويش كه سلاحي است برنده تر از هر سلاح ديگر براي رسيدن به اهداف هابيليان تاريخ هميشه در تكاپو و پيكار باشيم و اگر نه در زمرۀ قابيليان تاريخ خواهيم بود و به قول دكتر شهيد: آنان كه رفتند كار حسيني كردند و ما كه مانديم بايد كار زينبي كنيم و اگر نه يزيديم.

ميحث سوم

رجعت انسان در قرآن

سومين مبحث كه در قرآن كريم راجع به انسان مورد بحث و بررسي قرار گرفته است، رجعت انسان مي باشد، كه درين رابطه در قرآن كريم بيش از 1200 آيه آمده است و اين مبحث از اهميت زيادي برخوردار است و لذا در مكتب اسلام بعنوان پنجمين اصل از اصول دين به حساب آمده است كه اين اصل در قرآن كريم از چهار جهت مورد بحث قرار گرفته است: 

1-       اصل رجعت و معاد كه آيا رجعت يك امر وجودي است و يا عدمي.

2-       انواع رجعت

3-       دلايل ثبوت رجعت

4-       هدف از رجعت چيست؟

       مطلب اول:

در رابطه به اصل رجعت و اهميت آن در قرآن كريم آيات زيادي وجود دارد، كه درين آيات،‌ رجعت بعنوان يك اصل وجودي مورد بحث قرار گرفته است،‌ نه عدمي و فناء و نابودي،‌ لذاست كه در قرآن هر جا سخن از موت و رجعت آمده است، قبل از آن از خلق و حيات سخن رفته است،‌ و واژۀ خلق در تمام آيات قرآن،‌ همانطور كه نسبت داده شده به حيات و به همان معني به موت و رجعت بكار گرفته شده است.

پس رجعت اصلي است وجودي و با رجعت است كه زندگي مرحلۀ ديگر و نويني آغاز مي كند و به عبارت ديگر موت و رجعت مرحلۀ از زندگي است، نهايتاً‌ در عالم ديگر بنام برزخ، كه خداوند در قرآن كريم،‌ اشاره به آن عالم نموده است و مي فرمايد:« حتي اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون،‌ لعلي اعمل صالحاً فيما تركت كلاً‌ انها كلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الي يوم يبعثون ». (59)

كافران جاهل و غافل، آنگاه كه وقت مرگ هر يك فرا رسد در آن وقت آگاه و ناديم شده گويند،‌ بارالها مرا به دنيا بازگردان،‌ تا شايد بتدارك گذشته عمل صالح بجاي آرم،‌ به او خطاب شود، اين خواسته هرگز برآورده نخواهد شد و اين كلمۀ ارجعوني را از حسرت همي گويد ديگر اثري نخواهد بخشيد و از عقب آنها برزخ آنها برزخ است تا روزي كه بر انگيخته شوند و در عرصۀ محشر جمع آيند.

از اين آيه معلوم مي شود، كه ارواح كافران از خداوند در خواست رجعت به دنيا مي كند و نيز روشن مي شود كه ارواح كافران در عالم برزخ مورد مآخذه و كيفر قرار مي گيرد و در مقابل ارواح مؤمنين در ناز و نعمت خواهند بود.

بنابراين از نظر آيات مرگ و رجعت امري است وجودي و وجود دوبارۀ انسان در عالم برزخ.

و اما از نظر روايات نيز اين مطلب مورد بررسي قرار مي گيرد و لذاست كه ابي جعفر (ع) مي فرمايند: « الحياه و الموت خلقان من خلق الله، فاذا جاء الموت فدخل في الانسان لم يدخل في شي الا و قد خرجت منه الحيات ».

حيات و مرگ مخلوق از آفريده هاي خدا هستند موقعي كه مرگ فرا مي رسد و در آدمي راه مي يابد و به هيچ يك از اعضاء و اجزاء بدن وارد نمي شود جز آنكه حيات از آن خارج مي گردد. درين حديث حيات و موت را مخلوقي از خالق خوانده،‌ يعني هر دو امريست وجودي.

و هم چنين حضرت علي (ع) مي فرمايد:« ايها الناس و انا خلقنا و اياكم للبقا لا للفناء و لكنكم من دار الي دار تنقلون فتزودوا لما انتم صائرون اليه و خالدون فيه ».

اي مردم ما و شما براي باقي ماندن آفريده شده ايم نه براي فاني شدن، لكن تغيير مكان مي دهيد و از خانه به خانۀ ديگر انتقال مي يابيد،‌ سپس از اين سراي گذران براي عالمي كه رهسپار آن هستيد و براي هميشه در آن مي مانيد‌،‌ توشۀ برداريد.

بنابراين مرگ و رجعت،‌ زندگي نويني است و وجودي دوباره و به بفرمودۀ شاعر

آزمودم مرگ من در زندگي است

چون رهم زين زندگي پايندگي است

و چنين نتيجه مي توان گرفت كه ترس از مرگ و فوت، ثمرۀ عوامل چندي است:

1- عدم اطمينان و ايمان به بقاء روح و زندگي جاويدان

2- علاقۀ شديد به دنيا و لذايذ آن

3- جهل و ناداني از عالم بعد از مرگ

4- به علت گناهان كه شخص در دنيا مرتكب شده

مطلب دوم: آنچه از آيات قرآن بدست مي آيد،‌ انسان دو نوع رجعت دارد، عام و خاص، رجعت عام همان معاد است كه شامل تمامي موجودات عالم است و اينكه تمام موجودات جهان روزي و روزگاري به سوي پروردگار واحد ره سپار خواهد شد. آيات زيادي درين زمينه وجود دارد كه در جايگاه اش مطرح مي شود.

رجعت خاص:

فقط شامل تعدادي از انسانها مي شود كه در آستانۀ رستاخيز تحقق پيدا مي كند، كه در قرآن كريم تعبير به دابه الارض شده است. و خداوندمي فرمايند: « و اذا وقع القول عليهم اخرجنا لهم دابه من الارض ». (60)

هنگامي كه فرمان عذاب آنها رسد و در آستانۀ رستاخيز قرار گيرند،‌ جنبنده اي را از زمين براي آنها خارج مي كنيم كه با آنها تكلم مي كند و مي گويد،‌ مردم به آيات ما ايمان نمي آوردند و بخاطر بياور روزي را كه ما از هر امتي گروهي را از كساني كه آيات ما را تكذيب مي كردند محشور مي كنيم و آنها را نگه مي داريم تا با يكديگر ملحق شوند. قرآن كريم هدف اين رجعت خاصه را دو چيز قلم داد مي كند:

1-       جدا كردن صفوف منكران و منافقان از مؤمنان

2-       رسيدن مؤمنين و كافران در حد نهايي از تكامل

و نيز از آيه معلوم مي شود كه رجعت خاص فقط شامل سران و امامان كفر و ايمان مي شوند نه بقيه مردم.

و اما دابه الارض كيست؟

خذيفه از پيامبر اسلام (ص) در توصيف دابه الارض مي فرمايد: او بقدري نيرومند است كه هيچ كس به او نمي رسد و كسي از دست او نمي تواند فرار كند،‌ در پيشاني مؤمن علامت مي گذارد و مي نويسد مؤمن و در پيشاني كافر علامت مي گذارد و مي نويسد كافر، با او عصاي موسي و انگشتر سليمان است. (مجمع البيان ذيل آيه مورد بحث)

و نيز در تفسير علي ابن ابراهيم از امام صادق (ع) روايت مي كند كه دابه الارض علي (ع)‌ است. و نيز به همين حديث در تفسير عياشي از ابوذر نقل شده است.

و هم چنين علامه مجلسي در بحار الانوار با سند معتبر از امام صادق (ع) نقل مي كند كه علي (ع) در مسجد خوابيده بود، پيامبر (ص) آنجا آمد و علي را بيدار كرد و فرمود: « قم يا دابه الارض » و بعد پيامبر فرمود: اوست دابه الارض كه خداوند در قرآن فرموده و آيه مورد بحث را تلاوت فرمود،‌ و سپس حضرت فرمود: اي علي در آخر الزمان،‌ خداوند تو را در بهترين وجه و صورت زنده مي كند و وسيلۀ در دست توست كه دشمنان را با آن علامت مي نهي. (61 )

و مرحوم ابوالفتوح رازي در تفسير خود ذيل آيۀ فوق مي نويسد: دابه الارض كنايه از حضرت مهدي (عج) است. (62 )

رجعت عام: در اين رابطه در قرآن كريم آيات زيادي وجود دارد كه در ضمن بررسي اين آيات،‌ دليل و هدف رجعت نيز روشن مي شود كه بعنوان نمونه تعداد از آيات را بررسي مي كنيم.

1- « اليه مرجعكم جميعاً‌ وعد الله حقاً‌ ... » (63) اين آيه داراي سه قسمت است و هر قسمتي مطلبي را بازگو مي كند:

الف- بازگشت همۀ شما بسوي او خواهد بود. اين به حقيقت وعدۀ خداست، كه اين قسمت از آيه بازگو كنندۀ اصل رجعت مي باشد.

ب- « انه يبدءوا الخلق ثم يعيده » كه در اول خلق را بيافريد و آنگاه بسوي خود بر مي گرداند،‌ كه اين قسمت بازگو كنندۀ دليل معاد است،‌ يعين همانطور يعني همانطور كه خداوند انسان را بيافريد اين قدرت را دارد كه بسوي خود برگرداند.

ج- « ليجزي الذين آمنوا و عملو الصالحات » آنكه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده و به عدل و احسان،‌ ثواب و جزاي خير دهد،‌ و آنانكه كافر شدند به كيفر كفرشان به شرابي از حميم دوزخ و عذابي دردناك معذب گرداند.

كه اين قسمت از آيه بازگو كنندۀ هدف رجعت است يعين چشيدن و ديدن ثمرۀ اعمال در عالم برزخ و قيامت و بفرمودۀ خداوند،‌ « فمن يعمل مثقال ذره خيراً‌ يره و من يعمل مثقال ذره شراً‌ يره » كه بي شك « يره » و ديدن نتيجۀ اعمال با رجعت تحقيق عيني پيدا مي كند.

2- « و اذ قال ابراهيم رب ارني كيف تحيي الموتي » (64)

يا رسول بياد آور زماني را كه ابراهيم گفت پروردگارا به من بني كه چگونه مردگان را زنده خواهي كرد؟ خطاب شد آيا باور نداري؟ گفت آري باور دارم ليكن خواهم به مشاهدۀ آن دلم آرام گيرد ... و بعد با ابراهيم وحي شد كه چهار تا مرغ را ذبح كن و بهم بياميز و در چهار قله از كوه بگذار و بعد مرغان را به اسم صدا كن تا هر يك طيران كننده بسوي تو بيايد. كه اين آيه هم بازگو كنندۀ اصل معاد و دليل آن مي باشد.

3 - « او كالذي مر علي قريه و هي خاويه » (65) اين آيه بازگو كنندۀ داستان عزيز است كه از دهكدۀ مي گذرد و مي بيند كه دهكده و اهل اش ناپديد است و بعد با خود زمزمه مي كند كه خدايا چگونه اين انسانها را بار ديگر زنده مي كني؟ و بعد كنار جوي آب روان مي نشيند و سفره اش را پهن مي كند و خداوند در همان لحظه جان خودش و الاغ اش را مي گيرد و بعد از صد سال زنده مي كند،‌ كه خداوند بزرگ با بازگو كردن اين داستان به انسانها هشدار مي دهد كه مردن و رجعت اصلي است خلل ناپذير و اين قدرت خداوند است.

و آيات زياد ديگر هم در قرآن وجود دارد كه بازگو كنندۀ رجعت و هدف و دليل آن است،‌ (66)

نتيجه :

كه از اين همه آيات چنين نتيجه مي توان گرفت كه انسان موجودي است ماندگار و جاويدانه و بايد در راستاي خدا گونه شدن اش در عالم دنيا هميشه در تلاش و تكاپو باشد و هم چون درياي خروشان جهش و حركت داشته باشد و گرنه سكوت و خاموشي به نيستي و پستي مي كشانندش.

پاورقي ها :

1 –            حج  5

2 –           ص 71

3 –          حجر 28

4 –          صافات 11

5 –         حجر 48

6 –         الرحمن 14

7 –        سجده 9

8 –        موءمنون 15 – 17

9  -        سبحاني جعفر ، اصالت روح از نظر قرآن از صص 16 – 20 .

              قرباني زين العابدين ، فلسفه آفرنيش انسان صص 25 – 26 .

10 –   سيوطي جلاالدين ، درالمنثر ج 6 ص 309 . نقل از تفسير نمونه ج 29 ص 56

11 –    طبرسي مجمع البيان ج 10 ص 427  .               =                 =              =

12 –    نورالثقلين ج 3 ص 216 .                               =                  =              =

13 –    المعجم المفهرس ص 326

14 –    امام خميني كشف الاسرار ، از ص 31 – 34      

15  -    شريعتي هبوط در كوير ، ص 70

16 –     خميني كشف الاسرار ، صص 35- 36

17  -     همان صص 37 – 38

18 –     بقره 154

19 –    آلعمران 172

20  -    غافر 46

21 -     زخرف 35

 22 –    اعراف 17 ، 93

23 –     الفقه علي المزاهب

24 –     جوهري الصحاح ج 2 ص 510 ، تاج العروس ج 13 ص 325

25 –     ابن اثير النهايه ج 3 ص 475

26 –        انعام 79

27 –       اسراء 51

28 –      طه 72

29 –      هود 51

30 –      يونس 22

31 –      زخرف 27

32 –      انبياء 56

33 –     مريم 90

34 –       شوري 5

35 –     انفطار 1

36 –     انعام 14 ، يوسف 101 ، فاطر 1 ، زمر 36 ، شوري 11

37 –      روم 30

38-       ملك 3

39 –       مزمّل 18

40 –     يونس 12 ، عاديات 6

41 –      نساء 48

42 –      ابراهيم 34 ، اسرا ء 67 ، زخرف 19

43 –      اسراء 100 ، معارج 19 ،

44 –      عاديات 6

45 –      اسراء 11

46 –     كهف 54

47–      احزاب 72

48 –      معارج 21

49 –      انفطار 6 ، فجر 15

50 –      علق 6

51  -     فجر 16 ، فصّلت 51 ، هود 9

52 –    علق 5

53 –       رحمن 3

54 –       انشقاق 6

55 –        اسراء 70

56 –         تين 4

57 –       روم 30

58 –       بلد 4

59 –      مؤمنون 100

60 -      نحل صص 82 ف 83

61 –       بحارالانوار ج 53 ص 52

62  -      تفسير ابوالفتوح رازي ج 8 ص 423

63 –      يونس 4

64 –       بقره 260

65 –      بقره 259

66 –      اعراف 29 ، ق 11 ، فاطر 9 ، احقاف 33 ، بقره 73 ، مريم 66 ، 67 ، طه 48 ،

 فصّلت21، انبياء 35 ، روم 11 ، حج 66 ، اسراء 51 .

     

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط محمد علی کریمی جانباز (مالستانی)  | 

بسمه تعالي

زن در سير تاريخي افغانستان                                                      

چکیده:

1- مقدمه :بررسی وضعیت زن در آئینه  محققین و قلم بدستان که  یا افراط کرده اند و یا تفریط٬ که این گونه نویسندگان یا دستخوش تبلیغات فرهنگ غرب قرار گرفته اند و یا گرفتار تعصب های کورو سنت های ارتجاعی می باشند که راه رهایی فقط  پی بردن به فلسفه واقعی خلقت زن می باشد تا این اصل درک نگردد مشکل همچنان باقی است.

2- بررسی  ظلم و ستم های  فردی و شخصیتی  که  نسبت  به  زن در جامعه  افغانستان

صورت  گرفته  است که  منشا آن  جهالت و عدم آگاهی مردم و اعتقاد  به  سنت های

قبیلوی و ارتجاعی  نسبت به  زن میباشد و لذاست  که مرد سالاری  سنت تغییر ناپذیر

قلمداد گردیده  است  که  سرگشت تلخ  صبر گل بازگو کننده  این مسئله میباشد ٬ دختر

جوانی  که از آغاز تولداش توسط  پدرش در سربازی به  پسر رفیق اش بنام کریم شاه

نامزد می کند که سرانجام به اقدام خودکشی صبر گل  در شب عروسی اش می انجامد.

 

3- بازگو نمودن وضعیت زنان در بین اقوام مختلف افغانستان ٬ اُزبک ٬ نورستان ٬ پشتون ٬ هزاره ٬ که در هر قومی به گونه ای زن ٬ مورد ظلم و ستم قرار گرفته است.

4- مطرح نمودن ظلم  و ستم هایی که از  بعد اجتماعی و حکومتی به  زن روا داشته شده است ٬ که از زمان امیر عبد الرحمن و ظاهر شاه و دوران مجاهدین و طالبان بررسی گردیده است تا حکومت فعلی کرزای ٬ که در تمام  دوران  حاکمیت این  حاکمان  به نوعی زنان این مرز و بوم مورد تجاوز و هتک حرمت قرار گرفته است.

5- راه یابی  این مسئله  و اینکه  فقط از راه شناخت  و آگاهی از شخصیت  واقعی زن درابعاد  مختلف  اجتماعی٬ می توان( زن این  مظلوم  تاریخ) را  از چنگال  خرا فات  و

فرهنگ های استعماری نجات داد ٬ که این مهم تنها توسط سه گروه امکان پذیر است :

الف- روحانیون مکرم که با دین و اعتقادات و معنویات مردم سر و کار دارند و زبان

دین و مذهب به حساب می آیند.                                                        

ب- معلمین و آموزگاران محترم که تربیت نسل جوان را به عهده دارند .

ج- قلم بدستان و نویسندگان آزاده که به دوراز تعصب ها و تمایل های فردی وشخصی (مرد سالاری) در رابطه  به  امور مبتلابه  مردم  تحقیق و قلم  فرسایی  می نمایند .

مقدمه :

       جایگاه  و شخصییت  زن در جامعه  و صحنه های  سیاسی ٬ اقتصادی ٬ فرهنگی ٬ نظامی ٬ خانواده و ... از مسائل  روز به حساب می آید ٬ که محققین و قلم بدستان هرکدام بنوبت خود دراین زمینه قلم فرسایی نموده اند ٬که متاسفانه اکثرا یا راه افراط را در پیش گرفته اند یا راه  تفریط را ٬ خیلی کم از قلم بدستان و صاحبان  نظر راه  اعتدال  و میانه روی را فرا راهشان قرار داده اند ٬ در کل جایگاه حیاتی زن در خانواده و نظام مقدس خانوادگی در شرایط کنونی کم رنگ بنظر میرسد.

که این  امر نشأ ت  گرفته  از عدم  آگاهی  از فلسفه ی  خلقت زن ٬ می باشد ٬ اگر این  مهم درست و بدور از تعصب ها و منافع  شخصی یا گروهی ٬ بررسی  گردد ٬ همه  به این نتیجه خواهند رسید که نقش وجایگاه زن درکانون گرم خانواده مهم ترین جایگاه وبا ارزش ترین مسئولیتی است که یک انسان ایده آل باید داشته باشد .

چون  سرمایه  هر اجتماع و ملت ٬ نسل  جوان  آن  است ٬ که این نسل و سرمایه  و هستی بشریت

باید درکانون گرم خانواده رشد یابد وسرنوشت خانواده هم بدست زن رقم می خورد.

 و اولین خشت  بنای انسانی به دست زن این معمار چیره دست و ظریف  با  ظرافت  کامل گذاشته می شود ٬ بقول شاعر:

خشت اول گر نهد معمار کج                            تا ثریا می رود دیوار کج

نگاشته ای که  پیش  رو دارید ٬ چکیده ای  گذرا در رابطه  به ظلم  و ستم ها یی است که در برهه ای  از زمان با  سیاست از پیش  تعیین  شده آنهم  با درک اهمیت نقش زن (مادر) درنظام  خانواده  و  جوامع  اسلامی  ٬ توسط  سردمداران استکبارواستعمارگر  که  در طول تاریخ  علیه  اسلام و مسلمین  قد بر افراشته اند  ٬ در سرزمین افغانستان (قلب آسیا) نسبت

به  زن این چهره  مظلوم  تاریخ  و مربی زبر دست انسانیت ٬ طرح  ریزی  شده است و باقدرت و پشتیبانی ارتش حاکمان مزدور آن زمان عملی گردیده است.

البته  این  یک طرف  قضیه است و طرف دیگر آن  جهالت و عدم آگاهی  جامعه  و مردم ازجایگاه  حیاتی و مقدس زن می باشد٬ که ایده ومفکورهٔ مرد سالا ری را تشکیل داده است٬لذا ٬ در طول تاریخ زن درجامعه ی افغانستان قشری مظلوم ومحکوم بوده اند واز حد اقل حقوق شان هم برخوردارنبوده اند .

ظلم  و  ستم  و  حق  کُشی هایی  که به  این قشر عظیم  جامعه  دراین سرزمین رفته است از دو بعد قابل بررسی می باشد :

1- بعد فردی و شخصیتی :

از آنجائیکه مردم  افغانستان  اکثرا از سواد  خواندن و نوشتن  محروم  می باشند ٬ خیلی پایبند و مقید  به مسائل  خرافی وغیر واقعی  می باشند و نسبت  به جایگاه  و موقعیت واقعی  زن  در مکتب اسلام  اطلاع  کافی ندارند و اکثرا  مسلمان بودنشان هم  تقلیدی و کورکورانه  می باشد ٬ مسلمان اند  چون پدر و مادر و نیاکانشان  مسلمان  بوده اند  و از مهمترین  دستورات  اسلامی غافل اند  و  با سوادان هم خیلی سنتی و خرافی وارتجاعی فکر میکنند ٬ خصوصا در مورد حقوق  زن در خانواده  یا اصلا چیزی نمی دانند و اگرمی دانند هم به علت اینکه منافع شخصی شان زیر سوال نرود کتمان می کنند .

به همین علت زن  را موجود ناقص العقل و دنی (پست) نسبت  به مرد می دانند ٬ و به این  باورند که خداوند زن را خلق نموده است فقط برای کثرت نسل بشروخدمتگذاری به مرد٬و لذا زن درخانواده ها به چشم خدمه وکارگرو ... دیده میشود که از بامداد تا شام کارکنند وزحمت بکشند٬مردان هیچکونه شخصیت برای زن قائل نیستند٬حتی درموردازدواج که سرنوشت وحیثیت زن درگروآن است  که دختر جوان باید شخصا راجع به آن تصمیم بگیرد

ولی باید  آن پسندد که پدرویامرد خانواده  میپسندد وکوچکترین ارزش به دید گاه ونظردخترجوان  ٬ داده

 نمی شود ٬ ودر خیلی از موارد دیده شده وبنده خود شاهد آن بودم که دخترجوان همسروشریک زندگی آینده اش را فقط شب زفاف برای اولین بارمی بیند! خلاصه  ٬مردسالاری به تمام معنی دراین جامعه حاکم است وزن دراین جامعه ی سنتی محکوم میباشد ومردهیچگونه حق وحقوقی  برایش قائل نیست و زن چون که هیچ اطلاع  ازحقوق خویش ندارد به این سنت تن می دهد ٬ که دراین راستاعلما ومبلغان دینی در این رابطه یا اصلا چیزی مطرح نمی کنند و یا اینکه کم و ناچیز مطا لب پراکنده بیان میکنند.

به عنوان نمونه (مشت نمونه خروار) سرگذشت دختر جوانی رابه نام صبرگل که قربانی سنت های پوسیده  ارتجاعی و قبیلوی گردیده است وخود شاهد این سرگذ شت  تلخ بودم در این کتیبه می آورم :

ماجرا اینگونه شروع می شود که پدرصبر گل وپدرکریم شاه درسربازی با هم  بوده اند ٬ وقتی که  می شنوند  در خانه ی یکی  پسر و دیگری دختر متولد گردیده است ٬ در سالن سر باز خانه شیرینی پخش  میکنند و صبر گل و کریم  شاه را از بدو تولد شان نامزد می  کنند٬ولی وقتی که صبر گل و کریم شاه بزرگ می شوند٬می بینند که هیچ گونه سنخیت و مناسبتی با هم ندارند ٬ و لذا صبر گل از روزی  که  پدرش  گفته است که تو را به کریم شاه پسر کربلایی  قدم شاه  داده ام  ٬کارش گریه بود وناسزاگویی  به کریم شاه ٬ چون اودلش درگروعشق جوان دیگری بود به نام محمد علی که  ازکوچکی  همدیگر را  دوست  داشته اند وباهم ماجراهای عاشقانه داشته اند.

 صبر گل دختری رشید وزیبا  با چشمان  شهلا و قد بلند وخوش اندام بود ونامزدش کریم  شاه پسری بود قد کوتاه با سر بزرگ و چشمان پف  کرده و لبهای  بزرگ و کلفت  و بد شکل و بداخلاق.

مادر پیر صبر گل در حالی که اشک درچشمانش حلقه  زده بود ٬ ماجرای شب عروسی  صبر گل و کریم شاه را اینگونه آغاز نمود :

 دخترکم٬محمد علی را خیلی دوست داشت این راهمه میدانستند که چه اندازه به هم علاقه داشتند ولی قوم کربلایی قدم شاه ننگ قومی کردند و اگر این وصلت نا خواسته سر نمیگرفت شاید چندین نفر به قتل میرسیدند٬سرانجام دو قوم یعنی اقوام کریم شاه و صبر گل٬باهم مذاکره نمودند٬ صلاح  را بر این دانستند  که خواسته های  دختر ناشادم  فدای  ننگ  بی جا و سنت ارتجاعی  شود ٬ و صبر گل  باید به این پیوند  تن  می داد ٬ پیر زن در حالی که  اشک ها  و  آب  بینی اش را با گوش  چادرش  پاک میکرد٬ ادامه داد : شب عروسی ٬ چند لحظه صبر گل از خانه بیرون رفت ٬ چون کمی  دیر کرد ٬ و من هم میدانستم که او با این وصلت ذره ای علاقه  ندارد! از  دنبالش با چراغ الکین(فانوس) بیرون شدم  تا اینکه در کاه دان(کاه خانه) پیدایش  کردم  در حالی که  روی سبد  کاكشي (سبدي نسبتا بزرگ كه براي جابجايي  كاه ازآن استفاده مي شود)  بالا شده  بود  و  داشت  ریسمانی  که به  صورت دار ساخته بود به گردنش مي انداخت٬ دویدم جفت پایش را در بغل گرفتم و با گریه و زاری از خود کشی منصرفش کردم و با التماس درخانه آوردم درآن شب تا صبح دخترکم صبر گل اشک ریخت و لحظه  ای نخوابید ٬ فردای  آن  شب  هم با چشمان  اشک بار صبر گل را در خانه ی پسرقدم شاه بردند.

 پیر زن کمی  صبر کرد و دوباره  اشک های چشم  و آب بینی اش را  با  گوشه ی  چادرش

 پاک نمود و ادامه داد :

 حالا که صبر گل دارای  دو فرزند شده است باز هم آزادی ندارد  حتی وقتی که برای کاری روزانه  و پخت و پزازخانه  بیرون  میشود دوخواهرکریم شاه مثل پیره دار(نگهبان) دنبالش میکنند ٬ و مدت زیادی است که صبر گلم را ندیده ام .

 

 این بود سرگذشت تلخ وآزاردهنده ی یک دخترجوان ازهزاران دخترمظلوم افغانی که قربانی سنت  های  ارتجاعی  شده  است وهنوز که هنوز است اینگونه  ماجراها  در نقاط مختلف افغانستان تکرار می شود.

2- در بعد اجتماعی :

چون که بافت جامعه افغانستان تشکیل یافته از عناصر اقتصادی٬فرهنگی٬سیاسی ملک الطوایفی و فرهنگ قبیلوی و دور از تمدن و خرد و عقلانیت می باشد٬آیا زن در چنین جامعه چه موقعیت و جایگاهی خواهد داشت ؟

در جواب٬بایدبرگردیم به گذشته مردم این مرز و بوم ٬ در این زمینه صرفا اشاره می شود در مورد جنایت و ستمی که در برهه ی خاصی از تاریخ سیاسی واجتماعی افغانستان در مورد زن صورت گرفته است و در تاریخ ثبت گردیده است ٬ چون که مردم و جامعه افغانستان درطول تاریخ مورد تاخت وتازو تجاوز بیگانگان و استعمار گران قرار گرفته است  و در این راستا ظلم و جایت بیشتر متوجه این قشر محکوم (زن) صورت گرفته است.

به عنوان نمونه ظلم و ستم و حق کشی هایی که به زنان شیعه ی افغانستان در زمان حکومت  جابرانه ی امیر عبد الحمن خان ٬ دست نشانده انگلیس ٬ شده است خیلی گذرا اشاره میکنم :

«زمانی که  مقاومت  عادلانه  مردم  ارزگان در  برابرلشکر منظم 120هزار دولتی و چهل   هزارملیشه های قومی که متشکل از  مردم جنوب  و جنوب  شرق کشور ما بودند به شکست مواجه شد ٬ سپاهیان دولتی همراه با لشکر ایلجاری قومی ٬ اطفال را در مقابل چشمان والدین شان به سر نیزه بر می داشتند به اسا رت زنان و کشتار مردان شروع کردند ٬ زنان  را سینه  بریدند و تن های مرده و نیمه زخمی آنان  را  به  دریای ارزگان می انداختند ٬ در یک مورد  47 دختر و زن هزاره در برابرلشکرمهاجم تسلیم نشدند و به مقاومت پرداختند ٬ وقتی که این زنان صحنه ی محاصره را به خود تنگ دیدند و ازاینکه به اسارت نروند وبه عفت شان تجاوز صورت نگیرد و کشته نشوند به کوههای شش تپه  گریختند

٬ لشکرامیر نیز به  تعقیب آنان  به کوهها هجوم بردند وزنان تا آخرین قله کوه خود رارساندند که به دستگیری شان چیزی نمانده بود ٬ بالاخره ناگزیر این 47 دختر و زن شیعه

خود شان را از بالا ترین قله ی کوه شش تپه به پایین سنگ لاخ ها و دره ها پرتاب نمودند که با این گونه(حماسه انتحاری)خودشان رااسیر ارتش مهاجم و ددمنش امیر نساختند ٬ از همین  سبب است که این کوه  بعد  از این حماسه بنام  کوه چهل دختران مسما گردید »1

« و در یک هجوم دیگری سربازان عبد الرحمن ٬ وقتی که زنان اسیر را از ارزگان به اسارت گرفته به طرف کابل می بردند400 زن به ترس از جنایت های ارتش امیر٬خودشان را درمنطقه ی جاغوری به دریا انداختند وچنین افتخاررا نسبت به کشتن و اسارت ترجیح دادند و  با همین شیوه رسم آزادی از قیداسارت را برای سایرزنان وجامعه ی خویش به میراث گذاشتند»2آقای حاج کاظم یزدانی درمورد فروش زنان و پسران هزاره(شیعه)می نویسد:«مقارن به این احوال ٬ ملا سعید خان قاضی و ملا محمد مفتی و ملا عبدالسلام محرر محکمه شرعیه به   امیرعبد الرحمن نوشتند 46666 زن و دختر و پسر هزاره  در داخل و خارج مملکت به فروش رفته اند و پول های آن به غرض تقویت دستگاه دولت امیر به خزانه ذخیرهگردیده است ٬و اکنون بقیه شان مطیع گردیده اند٬ چون طبق عقاید اهل سنت طایفه که مسلمان پنداشته میشوند ٬ خرید وفروش آنها در شرع شریف جایز نیست ٬ امیر عبد الرحمن درجواب نوشت : شما از باطن این قوم چه خبر دارید هیچگاه عقیده شان درست نمی شود» 3 (یعنی  باید قتل عام گردند)!

 سیاست امیر عبد الرحمن این بوده که زنان و پسران شیعه را که در اقلیت هم بودند ٬ زندانی       کنند و با کارهای شاقه و قلت مواد غذایی و بهداشتی جانشان  را بگیرد و یا به عنوان برده و   کنیز به کشورهای همسایه به  فروش  رساند تا جامعه ی  تشیع از وجود این سرمایه محروم   گردد٬ که چنین هم شد.

 

که در این زمینه محمد یوسف هروی ریاضی ٬ که خود نیز شخص پشتون و همچنان شاهد عینی در جنگ امیر با شیعه ها بوده است در تاریخ عین الوقایع خویش چنین می نگارد :« در سال 1314 تعداد زندانیان زن از مردم شیعه در کابل به 8500 نفر رسید که از مردم یاغی در کابل محبوس بودند» 4

این چکیده از ظلم و ستم و بی عدالتی هایی بود که حکام مستبد آن عصر با پشتبانی استعمارگر پیر (انگلستان) نسبت به جامعه ی تشیع و خصوصا قشر زن و پسران جوان در افغانستان روا داشتند ٬ و خیل عظیمی از مردم تشیع هزاره را از زادگاه شان فراری دادند.

البته در زمان حاضر هم در خیلی از مناطق افغانستان با وجود فقر عمومی جامعه دیده میشود که زنان تحت ستم و اسیر به عوض گاو قلبه ای بالای زمین کار میکنند و زنان با طفل شیر خوار و چند طفل کوچک دیگر خویش بالای زمین زراعتی ناگزیر به کارهای کشاورزی از قبیل ٬ قلبه کشی وآبیاری و درو و غیره می پردازند ٬ مثلا زنان ازبک و ترکمن بنا به عدم توجه دولتمردان افغانستان ٬ مجبورند به جهت به دست آوردن قوت و لایموت از بام تا شام به کارهای طاقت فرسای قالین وگلیم بافی ٬ مشغولند ٬ این سیاه بختان از مجبوری کود کان خود را دانه های تریاک می دهند تا اطفالشان طولانی تر بخوابند و زنان فرصتی کافی برای بافتن فرش ها را داشته باشند.

زنان اسیر و تحت ستم پشتون : 

: زنان اسیر و تحت ستم کوچی (پشتون) زمانی که حامله دارند و از پشت کاروان شتر و حیوانات روان است ٬ وقتی که ٬ درد زایمان او را میگیرد ٬ در حالی که کاروان در حرکت است و مردشان هم متوجه است که زنش درد زایمان می کشد و باز هم رحمی  به دلش  راه پیدا نمی کند و به حرکت کاروان ادامه می دهد و توجهی به زن درد مندش نمی کند ٬بالاخره در حالی که کاروان در حرکت است زن

ناگزیر می شود در کنار کدام سنگ بیابان و دره یا غیره به تنهایی بدون کدام وسایلی طفل را به دنیا بیاورد ٬ بعدبا تمام مشقت و ناگواری نوزادش را به کمر خود بسته از پشت کاروان با عجله می شتابد وقتی که به کاروان خود را میرساند باز هم از سوی شوهر مورد کمک قرارنمیگیرد. 5

زنان در جامعه کنونی هزاره :

در مناطق مرکزی افغانستان فعلا هم زنان مظلومترین قشر های جامعه می باشند و علاوه به کارهای خانه و امور پخت و پز ٬ در کنار همسرش بیرون از خانه هم مشغول فعالیت می باشد ٬ ولی با تمام این زحمات از مال و منال و سرمایه ی خانواده محروم میباشد وکوچکترین حقی به او تعلق نمی گیرد ٬ حتی بعد از مرگ همسرش با وجودی که دارای فرزندانی میباشد از ارث محروم است٬ و دختران هم در قسمت انتخاب همسر هیچ گونه حق انتخاب ندارند و آنچه که پدر می پسندد دختر مجبور است بپذیرد ٬و خیلی از نباید های دیگر وجود دارد که مجال مطرح کردنش نیست .

زن در بعد حکومتی :

تا زمان سلطنت ظاهرشاه و داود شاه  در افغانستان  زن حتی رسمیت هویتی نداشت  و دارای  تذکره

(شناسنامه) نبودند و حق هیچگونه رأیی در انتخابات دولتی و حکومتی نداشتند و دختران فقط 6 کلاس حق تحصیل داشتند و بیش از آن از تحصیل محروم بودند و در دوران جهاد هم متاسفانه زنان مورد تجاوز و حتک حرمت قرار می گرفتند و ازدواج های اجباری نیز در این دوران فراوان مشاهده شده است.

زنان در حکومت طالبان :

در دوران حکومت طالبان در افغانستان ٬ زنان از وضعیت خاصی برخوردار بودند ٬ طالبان دستورات خیلی سخت را به عنوان دستورات اسلامی به زنان تحمیل می کردند مثلا« در نوامبر1996 میلادی برابربا 1عقرب  سال  1375  خورشیدی ٬ مقررات  کار برای شفا خانه های دولتی و در

مکان های خصوصی بر اساس اصول شریعت اسلامی چنین اعلام نمودند :

1- بیماران زن باید به دکتران زن مراجعه نمایند.

2- سالن بیماران زن کاملا مسطور باشد.

3- منشی هایی که برای بیماران زن نوبت میدهند باید زن باشند.

4- نشست و برخاست وگفتگو میان دکتران زن و مرد ممنوع است.

5- دکتران وپرستاران زن نباید وارد اتاق هایی شوند که در آنها بیماران مرد بستری هستند.

6- هیچ راننده ای حق ندارد زنی با چادر ایرانی را سوار موتور نماید ٬ راننده در صورت تخلف زندانی خواهد شد ٬اگر چنین زنی در معابر یافت شود ٬ خانه اش جستجو و شوهرش مجازات خواهد شد.

7- ممنوعیت دوخت لباسهای زنانه توسط خیاط مرد .» 6

این دستور العمل در حالی صادر شده است که در مراکز درمانی و بیمارستانها دکتر زن وجود نداشته است ٬ چون در جامعه افغانستان تحصیلات عالی برای زن با حاکمیت نظام سنتی و قبیلوی ارتجاعی خانوادگی امکان پذیر نیست و دکتر های زن که در خارج از افغانستان تحصیلات عالیه داشته اند ٬ حق ورود و کار و فعالیت را در مراکز درمانی نداشته اند ٬ آن وقت صدورچنین دستورالعملی برابر

است با از بین بردن و قتل عام زنان افغانستان ٬ آن هم زنانی که هیچ گونه وابستگی با طالبان حاکم نداشته اند ٬ چون خانواده های آنان همه در خارج از کشور به سر میبردند.

جای تعجب اینجاست که طالبان با این دیدگاه که به قشر زن دارند ولی رابطه ی دیپلماتی شان در آمریکا یک زن ٬می باشد به نام « لیلی هلمز» ٬که دختر حبیب ذکریا نواده ی پسری فیض محمد خان ذکریا و نواده ی دختری فاروق خان

عثمان و برا در زاده ی بشیر خان ذکریا  است ٬که فیض محمد خان ذکریا جد پدری لیلی ٬ وزیری بود که توانسته بود درحکومت های مختلف امان الله خان ٬ حبیب الله خان کلکانی ونادرخان و ظاهرخان٬ گاهی در پست وزیر خارجه و زمانی در پست وزیر معارف به کار ادامه دهد .

ریچارد هلمز کاکا  خسور لیلی هلمز یکی از چهره های  استخباراتی  آمریکا  محسوب میشود ٬ او در اثنای جنگ کوبا و ویتنام نیز در دهه ی شصت قرن بیستم میلادی ٬ ریاست سازمان سیا (CIA) را عهده دار بود و در دوره رئیس جمهور فورد به حیث سفیر کبیر آمریکا در ایران ایفای وظیفه می نمود ٬تاسیس دستگاه جهنمی ساواک برای حفاظت از رژیم شاه را یکی از ابتکارات آقای هلمز میدانند.

شماره ی نهم «The Ny Duily Newp »2001 اکتبر٬ لیلی را اینگونه معرفی مینماید :

« گاهی میشود که حقیقت شگفت انگیز تر از افسانه و خیال باشد ٬ نماینده ی طالبان در آمریکا زنی است که (لیلی ذکریا هلمز) نام دارد او یک افغان آمریکایی کاملا غرب زده است ٬لیلی برنامه ی ملاقات های سران طالبان با کانگرسمن ها و مسئولین سازمان ملل متحد ونمایندگان و سایر اطلاعات جمعی آمریکا را تنظیم می نماید ٬ لیلی زن 38 ساله ای است که در یک خانواده ی مرفه افغانی به دنیا آمده و جدش زمانی پست وزارت خارجه ی کشورش را عهده دار بود٬ در آن وقت که خانواده ی

لیلی در آمریکا آمدند او 11 سال داشت٬  3سال قبل ازاشغال افغانستان توسط روسها اوتحصیلاتش را دررشته ی روانشناسی و ارتباطات در دانشگاه فیرلی دکنسن به اتمام رسانیده است ٬ لیلی موهای سیاه رنگ خود را به شکل مردانه ٬ کوتاه می کند ٬ لباس پسندیده ی او ٬ پتلون(شلوار) کاویال جمیزآستین کوتاه (شبیه زیر پیراهنی) است ٬ که حتی هنگام ملاقات هیئت طالبان همان لباس را در برش می داشته.

 اوهیچ گاه چادر به سر نکرده است ٬ این شگفت انگیز است که لیلی چطور می تواند هم با طالبان باشد که زنان را از ابتدایی ترین حقوقشان چون حق تعلیم و تربیت محروم داشته اند و هم با سازمان سنایی آمریکایی«که خواهان قانونی شدن سلطه و بیرون کشی جنين است.»

ملا عبد الحکیم مسئول رسمی دفتر طالبان که درمنطقه ی (کوین) نیو یورک قرار داشت٬ به شمار می رفت وی همه ی ارتباطات و تماس ها و گفتگو های خود را از طریق لیلی

صورت می داد ٬ سرویس انتر پرس و نویسنده ی کتاب The Weron  Freedon لیلی هلمز را چهره ی مخفی سازمان اطلاعات آمریکا خواندند . 7

زن در جامعه و حکومت فعلی افغانستان :

ازآنجائیکه زن درتمام هجوم های نظامی وفرهنگی وسیاسی٬دراین سرزمین مورد بی احترامی و هتک حرمت قرارگرفته است و به حق وحقوقشان نرسیده اند وکاملامحروم و مظلوم بوده اند ودرشرایط فعلی هم این قشر عظیم بشری دست خوش نابسامانی ها و سردرگمی های بی حد وحساب قرار گرفته است ٬ از یک طرف سنت های ارتجاعی و مرد سالاری و باید هایی که به مذهب ومکتب نسبت داده شده است و به صورت باورهای دینی در آمده است که سالها حاکم در جامعه بوده است و از طرف دیگر هجوم فرهنگ بیگانه ی غرب که می خواهد زن آزاد به تمام معنی باشد که

پیام اصلی شان عروسک شدن زن است و اینکه زن باید از محیط خانواده پا فراتر بگذارد و مانند مرد در تمام فعالیت های سیاسی ٬فرهنگی ٬ نظامی ٬اقتصادی سهم داشته باشند .                  

که این دو فرهنگ هیچگونه سازگاری در جامعه ای مثل افغانستان ندارد ٬ و لذاست که زنان در حالت سر درگمی به

سر می برند و در سر دو راهی باقی مانده اند و نمی دانند کدام راه را انتخاب کنند ٬ البته دولت فعلی تنها کار مثبتی

که انجام داده است این می باشد که زنان را به عنوان قشری از جامعه به حساب آورده است(شناسنامه)که هویت فردی هر انسان را مشخص می کند داده است و زنان حق رای در انتخابات را پیدا نموده اند.

نتیجه :

تا زمانی که زن ٬ هویت واقعی اش را به دست نیاورد ( فرق نمی کند که در چه جامعه باشد ) هرگز طعم آسایش و آزادی واقعی را نخواهد چشید و به طور حتم زن نه برده و کنیز است و نه عروسک و وسیله ی عیاشی برای مردان ٬ بلکه زن یک مادر است که بقای بشریت به وجود او بستگی تام دارد ٬ وارزش و جایگاه مادی و معنوی شان بستگی به هویت و موقعیت شان در صحنه ها ی اجتماعی می باشد .

بنابر این زن به عنوان اشرف مخلوقات یک انسان است و ویژگی های خاص خودش را دارد که این ویژگی ها در نقش حیاتی زن در جوامع انسانی مشهود است.

منابع :

1-         فولادي( درقلمرو استبداد ص-43 چ- روم- ميزان 82)

www.ariaye.com

2-         يزداني( صحنه هايي ازتاريخ تشيع در افغانستان)

3-         همان   

4-         همان ص -342            

5-         ارزگاني (زنان در صفحات مخوف تاريخ افغانستان)

www.ariaye.com

6-         سراج الدين (در محور حوادث سپتمبر)

www.ariaye.com

7-         صداي مردم (افغانستان در آتش نفت)

www.sadaye.mardom.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط محمد علی کریمی جانباز (مالستانی)  |